هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


ننه یا مامی؟

شبِ شام غریبان را در مسجد جامع شهر بودم،حاج آقا حرف جالبی زد، میگفت: "خدا رحمت کنه ننه های قدیم رو؛ نمیدونم چرا بهشون میگفتن ننه، اما فکر میکنم چون بچه هر کاری میخواست بکنه بهش میگفتن نه، این نَه نَه ها جمع شد و شد ننه، مثلا میگفت برم بالای درخت؟ میگفت نه،برم تو کوچه؟نه، بازی کنم؟نه، دست به این بزنم؟نه، دست به اون بزنم؟نه؛ خلاصه که بچه هر کاری میخواست بکنه میگفتن نه ؛ خوبه آدم گاهی واسه خودش ننه باشه،دست و پای گناه رو ببنده، به گناه بگه نه، خوبه آدم گاهی واسه خودش ننه باشه..."

راست میگفت، خوب است گاهی ننه باشیم و جلوی زیاده روی هایمان قد عَلَم کنیم و یک نه قاطع به خودمان بگوییم، اما ما این روزها "مامی جون" شده ایم که این کودک سرکش هر چه بخواهد به او میدهیم تا ساکت شود، تا این نفسِ سرکشِ یاغی دست از سرمان بردارد؛ اما ابهت ننه ی آن روزها کجا و مامی این روزها کجا...

:)
هیییییم.. بلد بودن نه گفتن خیلی خوبه.
یاد یه خاطره افتادم.
رفته بودیم همایش شعر و ادب، یه مرده عنوان شعرش این بود"اولار ننه ایدی، بولار ماماندی" یعنی اونا ننه بودن اینا مامان ان، قشنگ زد مامان ها رو پوکوند بیرون اومدنی دخترعموم هم دم در خروج شاعره رو گرفت و دقیقا همون اندازه با حرف زد کوبوندش.
:)
اره واقعا و کار هر کسی نیست.
اینجوری کوبیدن بعد کوبیده شدن حس خوبی داره:)))
ممنون از حضورت عزیزم
چه مثال جالب و زیبایی! :)
دست حاج آقا درد نکنه:)
ممنون از حضورتون
کی بود سخنران؟
والا ندیدمش ولی انگار گفتن آقای زارعی اسمشه و اهل گناوه هم نبود:)
ممنون از حضورت عزیزم
:))
واللا ما که مامی نشدیم P: یعنی نمی تونیم بشیم

حاج آقا راجع به آقایون چیزی نگفت ؟! :))
:))
خب خدا رو شکر که نشدید:)
همینو شاید بیشتر با اقایون بوده تا خانمها،قابلیت مامی شدن تو وجود همه هست:))
ممنون از حضورتون
هوم حرف قشنگی زدن.
خدا نسل سخنرانای خوب رو زیاد کند ان شالله.
اره مثال جالبی زد.
ان شاا...
ممنون از حضورتون
دوشنبه ۱۰ مهر ۹۶ , ۱۶:۰۵ آقای دیوار نویس
دستشون درد نکنه... قشنگ بود :) 
قشنگ خوندید:)
ممنون از حضورتون
سلام
حرف جالبی زدند ، در عین ساده گی ماندگاره 
سلام
بله واقعا تو خاطر آدم‌ میمونه:)
ممنون از حضورتون
ای به فدای اون ننه :))
میونه خوبی با مامی ندارم

نفس سرکش انسان با ملاطفت متاسفانه نمیشه باهاش برخورد کرد
به همین دلیل بوده که مرتاض های هندی و بودایی سعی داشتن با انجام کارهای سخت و ریاضت های طولانی مدت، نفس خودشون رو رام کنن

اگر رام شد، میتونی راه درست رو انتخاب کنی
وگرنه حتی با وجود مطلع بودن از راه درست، نمیتونی و اراده انتخابشو نداری
اگه بهش امر و نهی نشه، اون بهت امر و نهی میکنه
بله واقعا نفس ادم جز اون دسته است که حرف خوش تو کله اش نمیره همیشه باید بهش زور بگی وگرنه افسار عقل رو دست میگیره و ادمی سر از ناکجا آباد در میاره.:))
ممنون از حضورتون
عجب ابتکارهایی به خرج میدن این آخوندها!
* قشنگ بود مثالش :)
اره واقعا گاهی یه چیزهای جالبی پیدا میکنن:)
:)
ممنون از حضورتون
سلام 
مثال خوبی زدند :)
خیلی خوب بود .
ممنونم فرشته جان 💚
سلام
:)
خوب خوندی عزیزم:)
خواهش میکنم:)
ممنون از حضورت
چه تمثیل قشنگی!!
:)
ممنون از حضورتون
ممنون از وبلاگ خوبتون
خواهش میکنم:)
ممنون از حضورتون
سه شنبه ۱۱ مهر ۹۶ , ۱۵:۱۳ 😂😘زهـــღـــرا 😊😍
چ قشنگ گفتی :)
ممنون:)
تشکر از حضورت
سه شنبه ۱۱ مهر ۹۶ , ۱۵:۲۰ 😂😘زهـــღـــرا 😊😍
خواهش میکنم :)
:)
تشکر از حضورت 
سه شنبه ۱۱ مهر ۹۶ , ۱۶:۴۸ دلنوشته های یک اردیبهشتی
دنبال شدید ما را هم دنبال کنید...
ان شاا...:)
ممنون از حضورتون
چه تشبیه جالبی :) 
اره براب خودمم جالب بود:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
نویسندگان
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan