هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


ماه هم از دور زیباست

نوشته اند که آدمها را در روزهای سخت باید شناخت؛من میگویم آدمها را در لحظه ی سقوط باید شناخت!

یعنی همان لحظه ای که ارتفاع بدبختی هایت از ارتفاع صبر و تحملت، از توان پاهایت برای ایستادن بیشتر میشود.

سقوط دقیقاً همان جاییست که می توان اهل را از نااهل باز شناخت، لحظه ی شناختن آدمها اما عجیب لحظه ایست!

پایت که بلغزد همه به سمتت هجوم می آورند،دوست و دشمن؛ آنکه سالها بود و گمان کردی در مهلکه هم همراه توست به سمتت میدود،نزدیکتر که میرسد کفتاری را میبینی که برای افتادنت لحظه شماری میکند تا نعش بی جانت را تکه تکه کند و به یغما ببرد؛ آن یکی هم میدود، آنکه گمان کردی لحظه ی افتادنت را جشن میگیرد، هلهله سر میدهد و کِل میکشد اما... دستانش را به سمتت می گیرد، اشک غم را در چشمان غمبارش میبینی،میگوید:"جنگیدن هم قاعده دارد،میدان رزم جای نامردی نیست،بایست و مردانه بجنگ" شاید تازه آنجاست که میتوانی بشناسی، شناختن آدمها اما عجیب دردیست...

پ ن: من از بیگانگان دیگر ننالم ... که با من هر چه کرد آن آشنا کرد!

+

بله،خیلی جای توخودمواحساس
میکنم،دوستام ورفیقام دشمنمن.....
برای همه پیش میاد،البته همه اینجوری نیستن.
 فرشته واقعا قلمت مانا ... عالی مینویسی :))
خیلی با پستت موافقم 
یاد این جملهاتی  افتادم که قبلا تو یه پست نوشته بودم گفتم برای شماهم بنویسم واقعا تامل برانگیزه ..
برای شناختن آدم ها ...انقدر عجله نداشته باش
روزگار ذات تک تک آدمها را به تو نشان میدهد
و تو میرنجی از خودت و قضاوت های زود هنگامت ...
یک روز میرسد و میبینی آنهایی که فکر میکردی بدهستند برایت بزرگترین کارهارا کرده اند و آنها که دوستشان داشتیو فکر میکردی همیشه دستت را برای بلند شدن از زمین میگیرند...‌زمینت زده اند آنقدر که شکستن و خرد شدن  استخوان هایت را با تمام وجود شنیده ای ...
روزگار بد قاضی است ...نباید زود قضاوت کرد :)
ممنون عزیزم:))
چه خوب گفته بودی،اره عمرت که بگذره خیلی ها رو میشناسی،روزگار هم معلمه،هم قاضیه و هم... چقدر کار میکنه ها:))
شما هم مثل ما جاموندی؟؟؟
هعی اره...
به وقتش خودش جور میشه.. اگه جور نشه معلومه که وقتش نیست...!
چی بگم، میترسم وقتی موهامم عین دندون هام بشه جور بشه.
اگه قرار بود همه اهل شناخت باشیم و اصلا شناخت به این آسونیا بود که زندگی مفهومی نداشت، راستش سر یه موضوعی امروز خیلی فکر کردم ولی واقعا تهش به این نتیجه رسیدم که زور، ریا، ظلم، عدل، عدالت و ... همه اش لازمه جهانه نباشه که همه چی یکنواخت میشه.
با حرفت موافقم،اصلا تا بدی نباشه خوبی مفهوم نداره، اما خیلی سخته یه دفعه سر بچرخونی و ببینی اونی که فکر میکردی رفیقته دشمنته و برعکس... روزگار عجب کارهایی باهامون میکنه.
پنجشنبه ۱۱ آبان ۹۶ , ۰۸:۲۲ جنابــــــــ دچار
سلام دنبالید ☺
ها؟! 
مگه قبلا نبودم؟ حالتون خوبه؟!
ما هم از جا ماندگانیم :(
ان شاا... سال دیگه قسمت تو هم بشه:)
از جا ماندگانیم... 
ان شاا... سال دیگه قسمت شما هم بشه.
واقعا کاش می شد شناخت آدم ها رو زود

از نیتشون با خبر شد....



کاش...
فعلا که دوستا رو دیدم که دشمن بودن
هنوز دشمنی رو ندیدم که دوست باشه
شاید اینکه سقوط من مخفیه هم بی تاثیر نیست ...

:(
:(
چرا سقوط؟ انقدر محکم بمونید که هیچ احدی سقوطتتون رو نبینه.
salam
علیکم السلام:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
نویسندگان
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan