هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


اسپرسو

از کنار کافه‌ی اسپرسو عبور می‌کنم، دوباره چند قدم به عقب بر می‌گردم و به میزهای خالی خیره می‌شوم، مدت‌ها بود که دوست داشتم یک قهوه‌ی شیرین مهمانم کنی، مثل گذشته‌ بگویی: "قهوه را باید تلخ خورد اگر قرار به شیرینی است پس چای بخور چرا قهوه؟ قهوه را باید تلخ خورد!" من هم مثل همیشه با لذت به ژست شیک و خط اتوهای لباست که هرگز جابه‌جا نشد نگاه کنم، بخندم و بگویم: "خیلی خب برای من ادای باکلاس‌ها رو در نیار، می‌دونی که من عاشق بوی قهوه‌ام اما از تلخی بدم میاد، نمی‌تونم الکی برای کلاس مزه‌ی زهر رو تحمل کنم!" یک اسپرسو و یک قهوه‌ی ساده‌ی شیرین سفارش بدهی و من باز با غیظ بگویم: "چرا برای من اسپرسو سفارش ندادی؟" 

به چشمانم خیره شوی، لبخند بزنی، کلافه دستی در موهای قهوه‌ای خوش حالتت ببری و بگویی: " تو طاقت تلخ خوردن نداری، هرگاه تونستی تلخیش رو تحمل کنی اسپرسو بخور، هر چی اصل و فابریکش خوبه!" 

من حرص بخورم و تو بخندی،خیره شوی به صورتم و باز با لبخند بگویی: "اصلا من این قهوه رو با شیرینی چشم‌ها و لبخند تو میخورم، خوبه؟" 

صدای مرد کافه‌چی از وسط خاطرات بیرونم می‌کشد: "امری داشتید خانم؟"

از میزهای خالی چشم می‌گیرم و به صورت کافه‌چی خیره می‌شوم، در دلم شیر یا خط می اندازم، شیر آمد! 

_ بله!

به سمت میز کنار دیوار می‌روم، یک صندلی عقب می‌کشم و می‌نشینم، چقدر اینجا بدون تو، بدون عطر تو غریب است، راستی هنوز هم اسپرسو تلخ می‌نوشی؟!

_ چی میل دارید خانم؟

_ اسپرسو، یه اسپرسو تلخ لطفا!

0_0
^_^
 :))
+ این متن صرفا بر اساس تخیل نویسنده است:)
احسنت
:))
ممنون:))
چقدر عالی، مثل همیشه.
ممنونم، لطف دارید:)
لبخندِ تلخ...
لبخند شیرین بزن حوا جان:)
آدم تو اون حال اگه قهوه ی شیرین هم براش بیارن فقط تلخی شو احساس می کنه... 
اره واقعا:(
اگه حودتون نوشتین که ...
ادامش بدین یه کتاب بشه من خودم اولین نفر می خرمش :/
اگه از جایی نوشتین
بگین برم بخرمش :))
دیگه کم کم بعععععله ... :))
نوشتن که خودم نوشتم، ولی فکر نمیکنم‌ من هیچ وقت حوصله ی نوشتن کتاب رو پیدا کنم، یه رمان ۵ سال پیش نوشتم هنوز تموم نشده، یعنی تو ذهن‌ من تموم شد ولی حوصله ی روی کاغذ نوشتنش رو نداشتم:))
چی بعله؟ متوجه نشدم متاسفانه:|
عالی و دل نشین بود. احسنت
ممنونم، لطف دارید:)
يكشنبه ۳ دی ۹۶ , ۱۲:۳۰ آقای دیوار نویس
با شیرینی چشمت.... عالی بود اینجاش :)) 
ممنون:))
جوابت به کامنت آقای جهان ،خیالم رو راحت  کرد:)

چه زیبا می نویسی:)
:))
ممنون عزیزم:)
O_o
واقعنی بود خخخخخ
خوشمان آمد ها
این که دوست دارم برم کافه‌ی اسپرسو واقعیه ولی خوشم نمیاد خودم تنها برم:)) بقیه‌اش از ذهن خلاق نویسنده بود:))
خوشحالم که خوشت اومده عزیزم:)
عکسه چقدر بوی اسپرسو می‌داد!
پس خوب بود، چون بوی قهوه عالیه:)
احسنت
یه متنی درباره اسپرسو دارم که نمیدونم کی در وب خواهم گذاشت
شاید این عکس رو اون روز کش رفتم:)))
لطف دارید:)
قابلتون رو نداره، خودمم از نت کش رفتم:))
يكشنبه ۳ دی ۹۶ , ۲۱:۵۴ سیّد محمّد جعاوله
دل نشین
لطف دارید:)
همه کامنت ها + چه باکلاس
همه ی جوابها+ آره تخیلاتم خیلی باکلاسه:))
سلام
دیروز دیدم که یه مسابقۀ داستانک نویسی با عنوان ”جای خالی او...“ برگزار میشه. یاد این پست شما افتادم. داستانک ها باید حداکثر 250 کلمه باشند که این پست شما 258 کلمه هست. هر کسی میتونه ۳تا داستانک ارسال کنه که آخر سر،۱۰۰تاشون توی کتابی چاپ میشه و به سه نفر اول هم جایزه میدن. 

گفتم شما هم شرکت کنید خوبه. شانس بالایی دارید. :)

توضیحات بیشتر در اینجا:
https://t.me/shidmehrpub/578
سلام
خیلی ممنونم که حواستون به نوشته‌های من‌ بوده،‌واقعا باعث خوشحالیمه:)
بله حتما سر میزنم و ممنون بابت اطلاع رسانیتون:)
تشکر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
نویسندگان
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan