هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


سرریز

گاه آنقدر پر می‌شوی که از چشم‌هایت سرریز می‌شود؛ اشک نه، حرف‌های ناگفته‌ای را می‌گویم که نه قلم توان نوشتنش را دارد و نه زبان طاقت گفتنش را، بیچاره دل که باید تحمل کند بار این ناگفته‌های ناشنیده را!
+ در گلو می‌شکند ناله‌ام از رِقَتِ دل ... قصه‌ها هست ولی طاقت ابرازم نیست!

فرج در صبر است
جمله‌ی خوبی بود:)
میشه اینقدر پستای عشق و عاشقی نذارین؟! :)
الان دقیقا از کجاش برداشت عشق و عاشقی کردید؟:) 
یه عالمه حرف تو دلم مونده که حتی یه کلمه‌اش هم در مورد عشق و عاشقی نیست!

عالی بود
مخصوصا تک بیت عکس نوشته
ممنون:)
قابل نداره:))
يكشنبه ۱۷ دی ۹۶ , ۱۱:۱۶ قاسم صفایی نژاد
آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

قیصر امین‌پور
واقعا بعضی وقتها حرف زدن فقط اسراف کلماته.
+ ممنون بابت شعر:)
سلام
دست نوشته دلنشینی بود، لذت بردم
دل اگر دل نبود دل نمی شد
موفق باشید و همیشه شاد
سلام
ممنونم
همینطوره:)
ممنونم، سلامت باشید:)
امان از این جور حرفا که رو دل آدم سنگینی میکنه...
آره والا، امان
خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید
 غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است.
علی صفری
شبیه کودکی پیش رفیقانش زمین خورده 
درونم بغض بی رحمی‌ست، اما کم نیاورده...  
سعید صاحب علم
بغض من گریه شد و راه تماشا را بست
از تو جز منظره ایی تار ندارم در یاد

احسان افشاری
شده‌ام ابر که با گریه فرو بنشانم
آتش صاعقه‌ای را که خود افروخته‌ام

فاضل نظری
و شاید نه گوشی توان شنیدنش را
بعضی دردها فقط باید تو دل بمونه...
چه شعر خوبی اخرش.
اره خودم خیلی دوسش دارم:)
منم مثلِ تو :)
سکوت همیشه هم خوب نیست...
آره ولی گاهی وقتها از گفتن خیلی بهتره:)
سه شنبه ۱۹ دی ۹۶ , ۰۸:۴۸ مریــــ ـــــم
دیشب خواهرم بهم میگفت چته؟؟
اینو براش خونذم
قصه‌ها هست ولی طاقت ابرازم نیست!
(همون موقع تو وبلاگت بودم و داشتم پستتو میخوندم)
یکی زد پس کلم گفت این حرفا اصلا بهت نمیاد.بعد پا شد رفت
چرا اخه؟؟؟

چون بهت نمی‌اومده دیگه:)))
حتما حس عارفانه شاعرانه به تریپت نمی‌خوره:))
عالی بود لذت بردم
ممنون:)
سه شنبه ۱۹ دی ۹۶ , ۱۳:۰۰ آقای دیوار نویس
پیام خالی مُد جدیده؟:))
گاهی همه هیبت مردانه ات التماس قطره اشکی را می کند که فرو نچکد وآبرویت را بخرد
حتی خدا هم طاقت خواندن ندارد
شعری که اوجش هق‌هقی مردانه باشد
سلام علیکم :دی 

طبیعیه هممون حرفایی داریم که رو دلمون سنگینی می کنه . ولی طبیعی نیست که بعضیامون کسی رو برا درد و دل نداریم ... 
بی انصافیه که آدمایی دور و برت باشن که هر کلمه ی ساده ی تورو هزار جور تفسیر و تعبیر کنن .
یعنی هر کاری بکنن غیر از شنیدن ... 
مثل استنباط عاشقی از این پست شما :/

امیدوارم راهشو پیدا کنید :)
ما یه امام زاده داریم تو شهرمون 
اینجور موقع ها خوب به داد دلم می رسه 
:)
علیکم السلام:) 
آی گفتید، همین تفسیرها و قضاوت ها خیلی ازار دهنده است، حالا جناب دچار که شوخی میکنن و خب منم درست نمیشناسن ولی درد آدمهایین که سالها باهامون یا اطرافمون زندگی کردن، مثلا ما رو میشناسن اما بازم حرفهامون رو نمیفهمن، واقعا چرا؟

ما هم امامزاده داریم، شهدای گمنام و گلزار شهدا هم داریم، دریا هم هست، همشون هم شکر خدا تا حدودی بار سبک شدن ما رو به دوش میکشن:) 
گاهی واقعا غریبه ها گزینه ی بهتری واسه درددل کردنن :)
اره واقعا، حداقل از قضاوت هاشون کمتر ناراحت میشی:)
چهارشنبه ۲۰ دی ۹۶ , ۲۰:۲۲ آقای دیوار نویس
با چشم دل بخوانید :)) 
:))
لذت بردم، ممنون
خواهش میکنم:)
خیلی زیبا بود
ممنونم ، لطف دارید:)
قلمت خوبه

https://mahbano.online/product/home-appliances/heating-cooling/air-conditioner/
ممنون:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
نویسندگان
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan