هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


اندر احوالات( ۱۰)

چند روزیست که دل‌درد لعنتی بی‌صاحاب شده امانم را بریده، البته دل‌درد برای من چیز جدیدی نیست، دوست یا بهتر است بگویم دشمن چندین ساله‌‌ایست که دائم در حال پیکاریم، اما این‌بار نیروی کمکی قَدَری به اسم حالت تهوع و گه‌گاهی هم سرگیجه دارد.

حالت تهوع که اسم حمله‌اش می‌شود استفراغ انقدر قَدَر بود که دور چشمانم را کبود کرد و ۳ روز تمام جلوی آینه‌ دغدغه‌ و اضطراب ماندنِ رد این شبیخون را داشتم( و الحمدلله بعد از سه روز اثرات جنگ نابرابرمان پاک شد). روزهای بعد آبغوره‌ی ترش و نمکی را به جنگ حالت تهوع(و البته معده‌ام) فرستادم، تازه داشت از جنگ خوشم می‌آمد که یارِ کمکی جدیدی را به زور به یاریم شتاباندن، دکتر!

دیشب،در هنگام پیکار، بالاخره مجبور شدم مشاوره‌ها(و بیشتر اجبار) اطرافیانم را بپذیرم و راهی درمانگاه شوم.

چشمتان روزِ بد نبیند یار(همان یار کمکی منظور است) با آن اخم‌های درهم کرده و حوصله‌ی نداشته‌اش فقط با چک و تیپا از اتاق بیرونم نکرد!

فشارم را گرفت و گفت که با این فشار هیچ جایی راهت نمیدهند، من حالم خوب بود و به جز دل‌درد و کمی حالت تهوع مشکل دیگری نداشتم ولی با گفتن فشار ۸ که البته با آن اخم‌ها فکر می‌کنم به ۷ هم رسید دشمن شادم کرد و دیگر جرئت نکردم که بگویم تا همین ۱ ساعت قبل با همین فشار پاساژ‌ها را متر کرده‌ام!

بعد هم رفیقِ دشمن مسلکم(خواهر) گزارشِ اجباری دکتر آمدن و آبغوره‌ها و چند مسئله‌ی دیگر را به یار داد و او هم با تاسف و "خانم من نمیدونم چی بگم، واقعا نمیدونم چی بهتون بگم" گویان سری تکان داد؛ دندان‌هایم در جگر گزارشگرم کار می‌کرد و کاملا متوجه بودم که دندان‌های یار هم در حلق و جگر من کار می‌کند و جملات" خب چکار کنم همش حالت تهوع دارم"اثری نداشت!

با آن اخم‌های گره کرده گفت که مسموم شده‌ام و کلی توصیه کرد و قرص معده و سوزن و سرم داد و فرستاد که دو هفته‌ی دیگر دوباره مراحمش شوم.

گزارشگر رفت و با یک پلاستیک پر از دارو و ۲ پلاستیک پر از شیرینی‌جات مِن جمله کیک فنجونی و یک پلاستیک آبمیوه برگشت، درست نمیدانم من بیمارِ فشار افتاده بودم یا بقیه چون به جز کیک شکلاتی (که اصلا شبیه کیک شکلاتی نبوده و بد مزه بود) و آبمیوه(که تنها گزینه‌ی مناسب آن پلاستیک‌ها بود) هیچ کدام را نمی‌خوردم!

 تختِ بغلِ من دختری حدود ۲۷،۲۸ ساله بود که خون‌ریزی معده داشت، بارها خون بالا اورد و گریه کرد و در مقابل انتقال به بیمارستان مقاومت می‌کرد و در آخر با اورژانس به بیمارستان منتقل شد. نمیدانم چرا ولی مدام احساس دلسوزی و البته شکرگزاریم را برای سلامتی تقریبی‌ام بر می‌انگیخت؛ این احساسات را همیشه موقع رفتن به مراکز درمانی دارم.

خلاصه‌ی تمام احوالات این ۷،۸ روز ذکر شده‌ و پندهای گهربار من برای شما اینست که 《۱_ غذای چند روز قبل را نخورید مثلا: من الان یک ظرف آش رشته‌ی خوشمزه‌ی دو روز قبل را در یخچال دارم که جرئت‌ نمیکنم لب به آن بزنم. ۲_ علائمتان را جدی بگیرید و به پزشک‌ مراجعه کنید. ۳_ مدتی را در آفتاب بگذرانید یا به توصیه‌ی پزشک قرص ویتامین D یا سوزن آن را مصرف کنید و اگر زمانی که جلوی آفتاب می‌ایستید پوستتان مور مور و گز گز می‌کند به پزشک‌ مراجعه کنید و ازمایش ویتامین D دهید.۴_ اگر پزشک هستید خوش‌اخلاق و خنده‌رو باشید لطفا، مریض به اندازه‌ی کافی مرض دارد!


پ‌ن کاملا غیر مرتبط: یکی از نشانه‌های شعور این است که وقتی کسی در حیاط خانه‌اش قدم می‌زند و از قضا حجاب درستی ندارد و حواسش به شما نیست از بالا ،انگار که به جزایر قناری نگاه می‌کنید ، به او خیره نشوید، شخصیت و شعور دو فاکتور اساسی یک انسان است![ یک زجر کشیده].

الان که انشاءالله خوبید؟
اون کاملاً غیر مرتبط : خیلی رو اعصاب بود
متشکرم، الحمدلله بهترم:)
خیلی خیلی...
نمیدونم قبلا تعریف کردم یا نه 
یبار رفتم تو مطب دکتر یکم نشستم دیدم هیچی نمیگه حوصله م سر رفت  دیگه و گفتم آقای دکتر من....

زد زیر حرفم گفت تا ازت سوال نکردن جواب نده:|||

احساس کردم تو دادگاه به حکم قتل گرفتنم:||
:))))) وای یسنا من همینجوری که نشستم یا میخندم یا اخم میکنم کلا حالت خنثی کم دارم اگه دکتر اینو بهم گفته بود پقی میزدم زیر خنده بعد بلافاصله اخم میکردم :))
:D
ایشالا شفای عاجل.. 
خیلی متشکرم، ان‌شاءالله :)
نمیدونم قبلا تعریف کردم یا نه 
یبار رفتم تو مطب دکتر یکم نشستم دیدم هیچی نمیگه حوصله م سر رفت  دیگه و گفتم آقای دکتر من....

زد زیر حرفم گفت تا ازت سوال نکردن جواب نده:|||

احساس کردم تو دادگاه به حکم قتل گرفتنم:||
اره دوتا کامنت پایین‌تر تعریف کردی :D
به نظرت یسنا تعریف کرده؟! :|
نه من که یادم نیست :))

دکتر خوش اخلاقی باش حوا :)
اقا من یه نظر ها رو پاک کردم همون وقت نمیدونم چرا حذف نشده:)))

اصلا همش تقصیر همون دکتر بد اخلاقس::))
فدای سرت:)))

:دی

از چه نظر؟! بداخلاقی دیدی توی کامنتم؟! :))
نه عزیزم، در آینده رو میگم، میگم دکتر خوش اخلاقی باش دکتر دیشبی اخم کرده بود :/ البته خیلی هم خسته بود بنده‌ی خدا :)
آها :) ترسیدم خب :|
:))
وای چقدر بد:(

امیدوارم حالت زود زود خوب شه و دیگه مریض نشی اگه شدیم جزئی
اوهوم
خیلی ممنونم عزیزم، سلامت باشی ان‌شاءالله :*
عیال منم یکی دو بار تو همین مایه ها مریض شد و نیومد دکتر ، و سپس داغان شد ! تا حدی ک دکتر اومد سراغش :|
بیدل(ره): قبل از اینک دکتر به سراغتان بیاید خود به سراغش بروید :|
:))
ای بابا، کلا مقاومت‌هامون بالاست :)) حالا خوب شدن ان‌شاءالله؟
به حساب خود برسید قبل از اینکه به حسابتان برسند:دی
از اینکه خدا فرشته رو دوباره به ما داده بسی خدا رو شاکریم:)

مواظب خودت باش دختر

ما یه فرشته بیشتر نداریما
قربان محبتت عزیز دلم :*

مواظب بودم ولی واقعا نمیدونم چی خوردم که اینجوری شد، یه تیم تحقیقاتی هم تو خونه دارن در موردش تحقیق میکنن که ببینن چی خوردم که اینجوری شدم، بین علما هم در موردش اختلاف هست:)))
زنده باشی جانم :*
منم یکی از کسایی هستم که شدیداً با معده درد درگیرم. آخرین باری که حالم زیادی به وخامت گذاشت هم کارم به دکتر و سرم و افت فشار و چندین روز فقط غذای سبک خوردن کشید. فکر کنم بعد از دندون درد می‌تونه بدترین درد جسمی ممکن باشه. لااقل تا این زمان. 

ای بابا، خیلی درد ازار دهنده‌ایه واقعا! پس معده درد عادتش انداختنِ فشاره.
من جرئت نکردم به مامانم بگم معده‌ام هم مشکل داره چون از فردا لب به هر چی بزنم میگه خوب نیست برات:/ فقط بهش گفتم مسموم شدم.
من هربار هر درد شدیدی دارم میگم این بدترین درده ولی الان میگم همه‌ی دردها بدن، هر کدومش به اندازه‌ی خودش وحشتناکه.

عزیزم الان خوبی؟ امیدوارم بهتر شده باشی عزیزم. ❤

خوب میشه دوباره میگیره ولی در کل الحمدلله بهترم:*
قربانت عزیزم :*
سلام 
الان خوبی ؟ سلامتی ؟:))
بلا ازت دور باد 🙏
مواظب خودت باش خواهری :)

توصیه ی دومت رو ایشالا بزودی عملی میکنم :))

سلام عزیزم
اره شکرخدا بهترم:)
سلامت باشی
مواظبم فقط نمیدونم چطوری اینطوری شد، بقیه هم از غذای من خوردن ولی هیچیشون نشد، فقط من حالم بد شد:/
ان‌شاءالله، حتما عمل کن :*
شنبه ۱۹ آبان ۹۷ , ۱۱:۵۸ سیّد محمّد جعاوله
سلام
خوبید
موفق باشید؟
سلام
خیلی متشکرم، الحمدلله بهترم
سلامت باشید:)
انشاءالله که خوب شید  . مورد آخری تامل بر انگیز بود :)
ممنونم :) کاش همه توش تامل کنن و بعد بهش عمل کنن :)
سلام عزیزم
خوبی الآن انشاالله؟
من خیلی دکتر رفتن دوست دارم:)))
وای با پی نوشتت همزادپنداری کردم
به حیاط بالکنم اضافه کن
سلام جانم
ممنونم عزیزم،بهترم اگه دلدرد دست از سرم برداره :))
حالا باز بالکن یه خرده فرق داره حیاط دیگه خیلی خصوصیه واقعا :/
ان شا الله خدا بهتون سلامتی بده .. بلا دور باشه ^_^
خیلی متشکرم، همچنین :*
اره خوب شدن ولی ب سختی :)
خدا رو شکر که خوب شدن :)
وای خدا مردم از خنده
دست به قلمت حرف نداره 
عاااااااااااااااااالی
خوشحال میشم با هم تبادل لینک کنیم 
ما وبلاگ انیمه ای داریم 
لطفا بهمون سر بزن
متشکرم:)
لطف دارید :)
تبادل لینک انجام نمیدم متاسفانه:)

سلام
خوبید؟
باوبلاگی نو درخدمتیم
سلام
ممنونم تو خوبی؟:)
ممنون :)
دست به قلمت حرف نداره ها
ممنون :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
نویسندگان
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan