هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


اندراحوالات نداشته‌ام...

صبح که بیدار شدم گفتم برم سارا رو بیدار کنم و باهاش امتحان ریاضی بخونم، دیشب بهش گفته بودم خودش بخونه که صبح ازش امتحان بگیرم، گفتم زودی درس‌های سارا تموم بشه خودم بشینم درس بخونم، بعدش برم حمام بعدش هم باشگاه و باز دوباره درس!

بیدارش کردم فهمیدم جاشو خیس کرده! بردمش حمام، یه چند صفحه براش امتحان در اوردم که حل کنه زنگ زدن گفتن سبحان رو برید بیارید، زن عموی مامانش مرده میخوان برن فاتحه، سبحان رو اوردم و خوابش کردم شده بود ۱۰/۵؛ چند صفحه دوباره با سارا ریاضی خوندم دوباره سبحان بیدار شد، یه دستم جغ‌جغه برای سبحان تکون میداد و یه دستم با سارا ریاضی میخوند.

گریه کرد دادم به مامانم و سارا رو بردم تو آشپزخونه ریاضی بخونه همزمان هم ناهارش رو درست کنم، از یه طرف برنج دم میکردم و مرغ سرخ میکردم از یه طرف ریاضی می‌گفتم.

غذا رو تقریبا حاضر کردم و دوباره با سارا ریاضی، بعد بهش ناهار دادم و لباس تنش کردم و فرستادمش مدرسه. سبحان هم تازه احمد بهش شیر داد و خوابش کرد.

تازه اومدم دراز بکشم که مامانم میگه نماز بخون بریم تشک و قالی و موکتی که سارا خیس کرده رو ببریم تو حیاط حلال کنیم...

حالا من موندم با چیزهایی که باید بشوریم، حمامی که نرفتم، باشگاهی که ساعت ۳ باید برم، ناهاری که هنوز درست نکردیم و تازه گذاشتیم روی اجاق و سبحانی که چند دقیقه‌ی دیگه دوباره بیدار میشه... و درس و درس و درسی که هر کاری میکنم بهش نمی‌رسم و از استرسش دارم دق میکنم بخدا!

دلم میخواد داد بزنم، گریه کنم، جیغ بکشم، دعوا کنم، نق بزنم، سر کی؟ نمیدونم! حاصل همه‌‌ی این سردرگمی و خستگی و اضطراب و استرس فقط میشه بغضی که هی نگهش میدارم و بعد کم‌کم میشه اشک...

از تمام این ۵،۶ ماه گذشته خسته‌ام،بخدا دیگه نا ندارم، شب تا صبح فکر میکنم که چطوری شرایطم رو مدیریت کنم و اخرش هم به هیچ نتیجه‌ای نمیرسم و دوباره مثل دیروز میگذره!

یعنی لعنت به روزهایی که نمیگذره، لعنت به دنیایی که کج کرده...

+ فاتحه حتما ۳ تا ۷_۸ روز طول میکشه و سبحان هر روز میاد، سارا همچنان تا اخر هفته امتحان داره؛ من چه نوع گلی به سرم بگیرم که خوب باشه اخه؟

یعنی هر روزی که سبحان میاد دیگه اخر شبش هر کسی عین جنازه می‌افته و میخوابه، بدتر از همه منم که از وقتی میاد روی پام یا بغلمه تا وقتی که بره!

الهی بمیرم
درکت میکنم کاملاً

منم اوضام یه جورایی شبیه توئه
همش درگیر و کلافه و سردرگم
آخرم به هیچکدوم از کارام اونجوری که میخوام نمیرسم
همش خسته و دپرس


نمیدونم راهش چیه
اما امیدوارم بلاخره بتونیم یه جوری شرایطو بهتر کنیم
...
وگرنه...


واقعا کم اوردم، احساس میکنم همه‌چیز رو باختم و تلاش‌هام به هیچ‌جایی نمیرسه.

منم امیدوارم، البته کار دیگه ای هم از دستم بر نمیاد ولی خب به هر حال امیدوارم معجزه بشه مثلا :)

وگرنه خیلی بد میشه، حداقل برای ماها...
میبینی تو فرشته ترینی؟
نه خدایی میبینی؟
کجاش نشون میده آسوکا؟این تحمل از علاقه نیست از اجباره، اگه می‌تونستم همه‌چیز رو ول میکردم و می‌رفتم اما نمیشه... خیلی خستم بخدا، خیلی‌‌‌...
جواب مهربونیاتو میگیری فرشته:))
،امیدوارم شرایط مثل قبل شه..
فعلا که خبری نیست، دنیا داره رگباری بهم حمله میکنه‌‌‌، گوشه ی رینگ گیرم اورده انگار...
راستش چیزی که من از زندگی یاد گرفتم اینه که وقتی سخت میشه و سخت میگیره هرچقدرم تو هی غصه بخوری که توی این شرایطی حتی سخت تر هم میشه. من شرایطت رو نمیدونم و قطعا جای تو نیستم ولی هرجوری که میدونی بشین صحبت کن با همه که تقسیم وظایف کنید مثلا فلانی من این ساعت کار شخصی دارم تو بیا نگهداری بچه رو کن بعدش من. نمیدونم هرجور میدونی و اینکه وقتایی که اینجوری میشه فکر کن یه مامانی که باید با همه ی وظیفه هاش شرایط رو مدیریت کنه و از پس همه چی بر بیاد و این روزها میتونه تمرینی باشه واسه آینده ی خودت. فکر میکنم اینجوری حس بهتری داشته باشی تا زمانی که انشالله شرایطتتون بهتر شه. خدا بزرگه عزیزجان. همیشه شرایط اینجوری نمیمونه😘
آره، هر چی فکر میکنم که این ته بدیشه یه دفعه میزنه و بدتر میشه، روز‌به روز خسته‌تر و ازرده‌تر میشم و فشار زندگی بیشتر...
والا این بچه اصلا تا دوسالگیش باید پیش مادرش باشه هفته‌ای یا دوهفته‌ای یه نصف روز بیاد، ولی نمیدونم این چه مسخره بازیه که هی زنگ میزنه میخوام بریم جایی، فاتحه داریم و ..‌. بیاین ببرینش، یا داداشم میگه بریم بیاریمش دلم تنگ شده و تمام این مدت یکی نمیگه خب بچه رو میارین کی باید ازش نگهداری کنه؟ این بدبخت‌ها خودشون کار و زندگی و بدبختی دارن نمی‌تونن از بچه‌های ما نگهداری کنن، انقدر از این بی‌مسئولیتی و نفهمیشون عصبانیم که خدا میدونه فقط...
من اگه بخوام مادر بشم حداقل یه مدت از درس و مشق فاصله میگیرم، یا برای بچه‌ام پرستاری میگیرم نه اینکه چندماه دیگه کنکور داشته باشم و هی از دوتا بچه نگهداری کنم و به صدتا کار دیگه هم برسم‌... کاش زودی شرایط بهتر بشه، کاش...

يكشنبه ۱۶ دی ۹۷ , ۱۴:۲۸ سرباز کوچولو ...
وااای سر گیجه گرفتم 
منم شرایطی اینجوری دارم فقط اون قسمت بچه نیست خونمون 
درست میشه توکل به خدا
فکر کن پس خودم چی‌ میکشم:(
یعنی خودِ اون بچه گرفتاری اصلیه بخدا، به اندازه‌ی ۲تا آدم بزرگ اذیت داره...
الهی سرت به این چیزا گرم باشه
هرکس یجور با دنیا گلاویز میشه خداروشکر کن که با این چیزا ست شلوغِ
ماهم برات دعا میکنیم از پسش بربیای و به بهترین شکل مدیریت کنی و درس های خودت و به بهترین نحو پاس کنی

اینا فقط یه قسمتشه آلاء، باور کن همینا انقدر خستگی و زجر داره که نگو، استرس ۵ ماه آینده هم مثل مرگ زجرآوره.
ممنونم عزیزم، ان‌شاءالله
يكشنبه ۱۶ دی ۹۷ , ۱۵:۴۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
زندگی با همین شلوغی‌ها و سردرگمی‌ها و بالا و پایین شدن‌ها معنی می‌گیره. حتما خدا میدونه که میتونی که تو رو گذاشته وسط این موقعیت:-)
از خدا نگو که خیلی وقته بدجوره شاکیم ازش حورا، انصاف نیست که این همه مشکلات رو روی سر من آوار کرده و خودش نگاه میکنه ببینه چطوری دست و پا میزنم؛ به شدت احساس میکنم عمدا میخواد زمینم بزنه! ناامید شدم ازش، بد ناامیدم کرده‌ حورا...
يكشنبه ۱۶ دی ۹۷ , ۱۶:۰۹ اینتِرنال‌ْ آدِر
اَاَاَاَاَ! همه این کارارو کردید شما؟! تو نصف روز؟ من بودم، کف، خوشبینانه، سه روز طول میکشید. :)
بله تو نصف روز، ساعت ۲ هم رفتم حمام بعدم ناهار نخورده رفتم باشگاه تا ۵/۵، بعد هم اومدن دیدم هیچ‌کس ناهار نخورده و به داداشام ناهار دادم، بعد بردم سبحان رو تحویل مامانش دادم، الان هم نماز خوندم و میخوام ناهار و شام نخورده‌ام رو یکی کنم و بخورم و اگه حالی مونده باشه درس بخونم‌...[ این دیگه تمام روز بود تقریبا:) ]

اینا برای آدمی که وقتش آزاد باشه و استرس درس و خصوصا اینکه سال اخریه که میتونه شانسش رو امتحان کنه رو نداشته باشه خیلی خسته کننده است اما بازم خیلی کارهای وحشتناکی نیست؛ ولی خب چه کنم که من دردم بی‌وقته...
فعلا سلام :)
سلام
چقدر از خود گذشته ای خوشبحالت
از خود گذشته؟ راستش فکر نکنم خیلی باشم، فقط بنا به شرایطم مجبورم، یعنی از روی میل نیست از جبر شرایطمه ...
باور کن حتی اگه بالاجبار انجامش داده بای نشونه مهربونیته. غصه خوردن سختی این روزارو بیشتر می‌کنه. سعی کن آروم باشی تا این مدت بگذره عزیزم ❤ خودت واسه خودت سخت‌ترش نکن ❤
نمیدونم چی بگم، شاید واقعا باشه شایدم از روی دلسوزی باشه، نمیدونم بخدا!
سعیم رو می‌کنم؛کاش زودتر بگذره این روزها...
انقدر دلم میخواد الان بغلت کنم آسوکا که نگو ❤
عزیز فشردنی من 😘😘
عزیزم 😘❤
يكشنبه ۱۶ دی ۹۷ , ۲۱:۲۲ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
نگو اینجوری دختر خوب. مگه میشه خدا ولمون کنه به حال خودمون
خدا حتما حواسش بهت هست. من مطمئنم. خودت رو بسپر دست خودش
نمیدونم... فقط میدونم امسال رابطه‌مون شکرآب بوده، زیادی سختگیر شده به نظرم... ولی ته دلم هنوز بهش امید داره :)
برام دعا کن :)
هر کسی به نوعی گرفتاره 
منتها شدت و ضعف داره

اینم یادت باشه 
هر که در این بزم مقرب تر است 
جام بلا بیشترش میدهند

هیچ وقت از خدا گله نکن
همین الان هم اگه خوندی و چیزی اومد به ذهنت بدون کار شیطونه

آره ولی احساس میکنم سختی‌های من داره خیلی بیشتر از تحمل شونه‌ام میشه...

قبلا از این بیت خوشم می‌اومد ولی از بس تو شرایط سخت بهم گفتن دیگه ازش بدم میاد، من دلم آرامش و حالِ خوب میخواد، زیاده؟

چیزی که اومد،همینایی که گفتم ؛ ولی همین الان تو پروفایل یکی از بچه‌ها دیدم نوشته بود" فان مع العسر یسرا..." امیدوار شدم بهش که یسرای ما هم می‌رسه...
ای جان عزیزدلم چه قدر سراسر متنت خستگی میبارید . خیلی وقته که کامنت نگذاشته بودم ولی میومدم بهت سر میزدم .
 امیدوارم خدا بهت کمک کنه و آرامش بگیری  فرشته ی مهربونی ها💜

سلام عزیزم :)
خوشحالم که کامنتت رو میبینم جانم، تو کانالت از اوضاعت تا حدودی باخبرم :*
ممنون عزیزم، ان‌شاءالله :)
اینطوری ازش گفتن دردناک ترش می کنه . روزای سخت و آسون بالاخره می گذره و تبدیل میشه به یه خاطره ...
گفتن یا نگفتنش خیلی چیزی رو عوض نمیکنه،فقط دارم خفه میشم نمی‌دونم کجا بگم که کمی بهتر بشم، مجبورم اینجا بنویسم چون اینجا خیلی چیزها رو میدونه.... میگذره ولی چطوری گذشتنش خیلی مهمه..‌.
میدونی بدی ماجرا اینا نیست بدیش اینجاست که باید بمونی باید باشی نمیشه قرار کرد نمیشه گذاشتو رفت
اگر آدمش باشی چون نمیدونم خیلی اخلاقیاتتو به نظرم به فکر آینده ات باش چون سرنوشتت رو میسازه و نتیجه اش فقط برای توعه فقط اونا همه زندگی خودشون رو دارن وقتی که میبینی شرایطت رو درک نمیکنن و هرکسی زندگی خودش رو داره و مشکل برای همه هست مخصوصا الان که سرنوشتت رو باید بسازی فقط همین یه راه میمونه که دیگه بسه فداکاری الان وقتش نیست 
ولی من دارم به فرار فکر میکنم، چون میدونی بدی ماجرا اصلش اینجاست که اگه بازم نشه هیچ‌کس نمیاد بگه این شرایطتت بود، بخاطر ما از خودت زدی، وقت نداشتی و گرفتار بودی و تقصیر ما هم هست، همونایی که الان می‌بینن میگن خودت نخواستی، خودت عرضه نداشتی حالا مگه چهارتا کار چقدر وقتت رو می‌گرفت؟ اونا انتظار یه ربات دارن که مثلا ۸،۹ ساعت کار کنه، ۸ ساعت بخوابه، خب ۸_۷ ساعت دیگه هم مونده اونا رو باید درس میخونده :/
این روزها دقیقا به همینا فکر میکنم، به اینکه هرکس تکلیفش با خودش تقریبا معلوم شده و فقط من موندم، منی که اگه نرسم هم شرمندگی خودم هست، هم تباهی آینده‌ام و هم متلک و حرف‌های همه‌ی آدم‌های اطرافم...
من اعتراض میکنم وقتی مثلا مامانم هرجا میخواد بره میگه منم بیام چون تو خونه هستم دلیل نمیشه که کارو زندگی و درس خونی نداشته باشم آینده ام به درس خوندنم وصله متاسفانه یا شاید خوشبختانه:))
منم به مامان و خواهرم اعتراض میکنم، غر میزنم میگم خسته شدم این چه وضعیه، میرم تو حمام یا کنار شیر اب گریه میکنم از این همه کلافگی و استرس ولی به داداشم نمی‌تونم چیزی بگم، نمیخوام ناراحت بشه و عجیبه که اونم اصلا درک نمیکنه:/
الان امروز خودش باید بره تهران تا فردا، میگه صبح برین بچه رو بیارین مامانش میخواد بره فاتحه:/ آیا مردم با بچه‌هاشون نمیرن فاتحه؟:(
دوشنبه ۱۷ دی ۹۷ , ۰۸:۴۹ مریــــ ـــــم
فرشته یه کم که بخوای بری تو عمقش و از یه در دیگه بهش نگاه کنی همه ی اینا شیرینن!
(حالا اگه خودم تو شرایط تو بودم دست مینداختم دهنمو جز میدادم هاا)
:))
:| شاید اگه شرایطم جوری نبود که استرس تیرماه رو داشته باشم میتونست شیرین باشه ، اما الان نیست مریم، بحث آینده و زندگیمه...
منم دیروز شبیه همینی که گفتی بودم ، امروز سبحان نیومده آزاد ترم :)
مادر بودن خودش یه شغل تمام عیاره. واقعا سخته کسی بخواد دو شغله باشه و کنارش کار دیگه ای هم انجام بده.
دیگه پرستاری بچه دیگران هم اضافه بشه که هیچ!


من خودم شبها بیدار میمونم. اون تایم برای خیلی کارها مناسبه. ولی خب باید اهل بیداری شبها باشید تا بتونید از اون زمان استفاده کنید
بله؛ البته من مادر نیستم ولی خب تقریبا دارم مادری میکنم :)


من سال‌های دبیرستان رو کاملا شب بیدار می‌موندم و درس میخوندم و اتفاقا فکر میکنم بازدهیم تو شب بیشتره منتهی در صورتی که روز استراحت کنی که بتونی شب بیدار بمونی :)
عزیز دلم :(( آخر هفته ها که سارا پیش مادرشه یه کم باید از زمان استفاده بیشتری ببری و به کارهای خودت برسی .. امیدوارم دوباره همه چی به حالت عادی برگرده .. خدا قوت ( یه قلب قرمز بزرگ) ^__^
اخه یه روز یا دو روز خیلی کاری نمیکنی، من در حالت عادی(۵ روز هفته) روزهایی که سارا مدرسه است و سبحان نیست هم قشنگ نصف روزم با سارا میره، اون هر شیفتی بره مدرسه اون یکی شیفتش من باید باهاش درس کار کنم.
منم امیدوارم، قربانت :* ❤
دوشنبه ۱۷ دی ۹۷ , ۲۱:۱۳ همطاف یلنیـــز
سلام سلام
منم دردسرها و  حس مشابهی دارم
( رابطه ام با خدا شکرآب شده بابت این توفیق های اجباری بویژه در این دوسال اخیر)
 جالب اینکه منم چاره رو در دوری می بینم فقط منتظر موقعیت هستم به هرحال بی گدار نمیشه به آب زد.
گاهی خانواده این خانواده عزیز، ناجوووور از زندگی سیرت می کنند.
ولی هستند و بودنشون هم نعمتیه 
(خداییش خدا همه کاره است و منم هییییچ غلطی نمی تونم بکنم)
زندگی جاریست

سلام :)
گاهی خدا خیلی سخت میگیره به آدم‌ها نمیدونم حکمتش چیه، شاید هم تنبیه باشه...
با خواهرام و مادرم صحبت کردم احتمال داره یه مدت از خونه دور بشم، ولی خب هنوز قطعی نشده، ببینم چی پیش میاد دیگه :)
اره منم خیلی برادرزاده‌هام رو دوست دارم بخدا، میدونم تقصیر این کوچولوها هم نیست اینا خودشون قربانی تقدیر و اشتباه بزرگتران، ولی خب آدم گاهی هم خسته میشه، خدا همه‌ی عزیزانمون و عزیزانتون رو حفظ کنه ان‌شاءالله:)

امیدوارم خیر پیش بیاد برای هممون
سلام:)

آخر شاهنامه خوش است..
ایشالا که یه آینده فوق العاده و آروم در انتظارتونه و این اتفاقای امروز خاطره میشه واستون یه روزی...

+از حق نگذریم، بچه داریتون خوبه ها!:))
سلام
آخر شاهنامه خوش است واقعا؟ چیزای دیگه شنیدما! :))
ان‌شاءالله، امیدوارم همینطوری بشه که میگید :)

+ اره کجاش رو دیدید! وقتی کارد به استخونم میرسه(خصوصا وقتی سارا امتحان داره و درس نمیخونه) همش باهاش دعوا میکنم که چرا اذیت میکنه و درس نمیخونه :|
چقدر خوندن این متن من رو یاد خودم انداخت و برنامه‌هایی که می‌ریزم و نمیتونم بهشون عمل کنم، چون بقیه برنامه‌های دیگه‌ای برام می‌ریزن! دو روز اول هفته من هم به همین شکل شب شد.
دقیقا! هر کی یه برنامه برامون میریزه، دنیا هم یه برنامه‌ی جدا داره کلا!
من چندماه همین اوضاعمه...
ضمن اینکه به نظرم یه جاهایی باید نه گفتن رو تمرین کنید تا بقیه بفهمن شما هم برای زندگیتون برنامه دارید  همیشه نمیتونید از بچه هاشون مراقبت کنید و سعی کنید برای درس خوندن برید کتابخونه.
این شرایط ناخواسته است، منم اینجوری میگم و اعصابم خرد میشه، خسته میشم عذاب وجدان میگیرم از خودم، به هر حال این‌ها برادرزاده‌هام و پاره‌های تنم ولی چه کنم که خودمم گیر افتادم.
کتابخونه الان نمیشه، هم اینکه ۵شنبه ها ۱۲_۱۳ تعطیل میکنن و جمعه هم کلا تعطیلن، هم اینکه هر شب تا حدود اذان مغرب هستن فقط، و هم اینکه اگه برم کتابخونه باید هر روز صبح غذا با خودم ببرم و اوضاع معده‌ی من برای غذای سرد شده مناسب نیست( قبلا ۲ ماه برای درس کتابخونه رفتم)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
نویسندگان
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan