هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


سوختم، چه آتشی نگاه تو دارد...

با لبخندی اناری و نگاهی نافذ چشم به نیم‌رخم می‌دوزد ، در دلم سونامی سوماترا به پا می‌شود اما نگاهم همچنان آرام است؛ پس از لحظاتی سال‌واره می‌گوید :
_ میگن یه نفر رو هر چقدر بیشتر دوست داشته باشی بیشتر شبیه‌ش میشی!

سر می‌چرخانم.
_ کی میگه ؟
_نمیدونم! احتمالا محقق‌ها دیگه!

دل دل کردم، باید جسارت به خرج می‌دادم و می‌پرسیدم "پس چرا من کپی برابر اصل تو نشدم؟" ، نشد!
_ چرت و پرت گفتن !
_ ولی به نظر من که راست میگن، یه مدته احساس می‌کنم خیلی شبیه‌ش شدم!

بند دلم پاره شد ...

+ این اهنگ رو خیلی دوست دارم ، بشنوید :)


دریافت


رویای نویسندگی

من هم مثل انبوه کسانی که بعد از بارها قلم به دست گرفتن و ثبت خطوط فکری‌شان بر صفحات کاغذ رویای نویسندگی و انتشار افکار و نوشته‌ها در ذهنشان جرقه می‌زند بارها به این رویا فکر کرده‌ام.
گاه در وسط خیال‌های نرم و لطیفم غرق شده و به موضوعات و ایده‌های مختلف فکر می‌کنم هر چند که به گمانم هیچگاه نتوانسته‌ام به افکارم سامان کاملی بدهم و رویا را به نقطه آرزو یا هدف برسانم، اما حال که به واسطه دعوت "ثریا" چند روزی دقیق‌تر و بهتر به این موضوع فکر کردم بالاخره توانستم تا حدودی علایق و سلایق خودم را دسته‌بندی کرده و نظم و ترتیب بهتری با آنها ببخشم.
این چند روز به این فکر کردم که اگر قرار باشد روزی اثری از من بر صفحات کاغذ بماند و سالها بعد از حیاتم یا حتی در اثنای روزهای زندگی‌ام من را با آن به خاطر بیاورند دوست دارم این یادآوری چگونه باشد؟
 اولین پاسخم را در روزهای خنک پاییزی یافتم، یک روز خنک پاییزی بعد از ذکر نام خدا احساسات، افکار و تجربیاتم را از روزهای سپری شده در تمام این سال‌های قمری و شمسی و میلادی در قالب یک رمان و زندگی‌نامه می‌نویسم، از امیدها و ناامیدی‌ها، فرازها و فرودها، رسیدن‌ها و نرسیدن‌ها، ایستادن‌ها و شکستن‌ها؛ و بعد کتاب حاصل از آن را که به مثابه‌ی تمام آموخته‌ها و اندوخته‌هایم است به تعدادی از دوستان خاصم هدیه می‌کنم!
دومین پاسخ را با یادآوری شوق و ذوق و کنجکاوی‌ام به هنگام خواندن کتاب‌ها و ماجراهای معمایی و جاسوسی و جنایی یافتم؛ همیشه این دسته از کتاب‌ها را با علاقه خوانده‌ام و از درگیر شدن ذهنم با ماجراهای آن و حدس و گمان و تلاش برای حل معماها در خلال خواندن کتاب احساس رضایت و لذت کرده‌ام بنابر این بدم نمی آید اگر روزگاری با نوشتن یک ماجرای جذابِ واقعی در ذهن مخاطبانم بمانم.
 ترجیحم برای سومین کتاب هم نوشتن قطعه‌های ادبی است، لطافت و آرامشی که قطعه‌های زیبای ادبی بر روح و روان خوانندگانی چون من هدیه می‌دهند انچنان قوی و تاثیرگذار است که طمع هدیه دادن چنین احساساتی به دیگران را در من زنده می‌کند، هر چند نوشتن تمام این ایده‌ها و به واقعیت تبدیل کردن رویاها اول مستلزم حیات و بعد تراشیده شدن چند باره‌ی این قلم تازه‌کار و نتراشیده و سپری شدن عمری طولانیست.
+ متشکرم از ثریای نازنین بخاطر دعوتش و اقای صفایی‌نژاد بخاطر این چالش:)
++ دعوت میکنم از گلاویژ و حوا برای شرکت در چالش نویسندگی کتاب :)

سبحان یا سعید!

سال‌ها پیش گفته بود اگر پسردار شدم اسمش را "سعید" می‌گذارم، وقتی خبر پسردار شدنش رسید منتظر بودیم یک سعید کوچولو به جمع خانواده اضافه شود؛ هنوز چند ماهی نگذشته بود که گفتند اسم تغییر کرد، مادرش خواب دیده و حالا شده سبحان! دوباره چند وقت بعد سارا گفت:
_عمه! میدونی اسم نی‌نی‌مون چیه؟
_اره! سبحان کوچولو
_نه! اون قبلا بود الان قراره یه چیز دیگه بذاریم!
_شما هم اخر برا این بچه اسم نمی‌ذارین!
احمد: حالا اگه ندیدی اخرش هم دنیا اومد تا به جای پسر، دختره!
البته به نیم ساعت نکشید که متوجه شدیم یک الف‌بچه سرکارمان گذاشته و هنوز همان سبحان است که بود.
تا دو روز پیش که بالاخره سبحان به دنیا آمد، بدو بدو رفتم سمت برادرم:
_ نگاش کن، چطوری بابای سبحان؟
_ممنون، اسمش هنوز معلوم نیست!
بله، خلاصه که الحمدلله یک عدد سبحان یا شاید هم سعید به جمع نوه‌های خانواده‌ی ما اضافه شد ، هر چند هنوز زیرِ دستگاه و کمی رنجور!
+ سبحان کوچولو تقریبا دو هفته زودتر به دنیا آمد و حالا در تنفس دچار مشکل است، دیروز بخاطر بی‌مسئولتی و رفتن دکتری که گفت شیفتش تمام شده و نبود دکتر جایگزینش، بچه را منتقل کردند بوشهر برای مراقبت‌های بیشتر، مادر از دیروز یک‌ریز دعا می‌کند: "خدا به حق تنِ تب دار مریض کربلا همه‌ی مریض‌ها رو شفا بده تا مریض بچه‌ی من هم شفا بگیره"
++ بچه‌ها نشسته‌ بودند در اتاق و اسم و فامیل را با هم چک می‌کردند "سبحان ع" ، "سعید ع" و بعد از چند ثانیه می‌گویند: "آقا! سعید قشنگتره بیشتر هم به فامیلش میاد، تازه سارا و سعید هم بیشتر به هم میان تا سارا و سبحان، همون سعید بذارید دیگه !"
 البته نظر من روی "موندنی، خلف، کریم که کری صدایش کنیم یا حداقل گرگعلی است :D

روز دختر خیلی مبارک:)

سال چهارم دبیرستان، در یکی از شب‌های امتحان ریاضی سخت مشغول حل تمرین بودم، بعد از نیم ساعت سر و کله زدن با یکی از سئوالات با عصبانیت دفتر تمرینم را به سمت دیگری پرتاب کرده و داد زدم" بی‌صاحاب شده حل نمیشه، انتگرال می‌گیرم حل نمیشه، مشتق می‌گیرم حل نمیشه، اتحاد میرم نمیشه، پدرم رو در اورد و حل نشد" ، چند دقیقه‌ای به حیاط رفته و قدم زدم، وقتی گمان کردم‌ کمی آرام‌تر شده‌ام دوباره به اتاق برگشته و مشغول حل سئوال شدم، ابتدا چند ثانیه با دقت به سئوال خیره شدم و بعد یک فاکتور ساده گرفتم، در کمال تعجبم سئوال به راحتی با تجزیه حل شد! به همین راحتی، نه نیازی به مشتق و انتگرال داشت و نه تمام راه‌حل‌های پیچیده‌ای که در سرم دوران می‌کرد!

+ میلاد حضرت معصومه (سلام‌الله علیها) و روز دختر به همه‌ی گل‌دخترهای نازنین مبارک⚘


شورِ دریا

اگر مزه‌ی ماهی دریای خزر و خلیج‌فارس را امتحان کرده باشید حتما به تفاوت در طعم آن‌ها پی‌برده‌اید.

ماهی خزر که سال‌ها در آب‌های نسبتاً شیرین زندگی کرده و پرورش یافته‌ را اگر بعد از صید ساعت‌ها یا یک روز و حتی بیشتر نمک بزنید و نگه دارید باز هم با یکبار آبکشی نمک و شوری خود را از دست داده و به حالت اول خود بر می‌گردد، برعکس ماهی خلیج که تمام عمرش را در آب‌های گرم و شور پرسه زده‌ به خودی خود هم شور است، حال اگر قبل از طبخ چند ساعتی در نمک بماند شورتر می‌شود، اگر احیاناً زمان از دستتان خارج شد و چند ساعت به یک‌روز یا بیشتر کشید شوری آن به حدی می‌رسد که با ده‌‌ بار آبکشی هم نه تنها به حالِ اولِ خود که به طعم ماهی چند ساعت مانده در نمک هم بر نمی‌گردد، در حقیقت ماهی خلیج زمینه‌ی نمک را دارد فقط کافیست راه‌ش را باز کنید تا شورش را در بیاورد !

+ می‌نویسم و فکر می‌کنم چقدر شبیه حکایت بعضی از ما آدم‌هاست...
++ من ماهی‌ام اما به سرم شور نهنگ است ... این برکه‌ی بی‌حوصله اندازه‌ی من نیست!



تابستان خود را چگونه می‌گذراندید؟_سخن‌سرا

به نظرم بچه‌ها موجودات عجیب الخلقه‌ای هستند، موجوداتی که نه معنی گرما را درک می‌کنند و نه سرما!

بچه که بودیم تابستان‌های گرم تیر و مرداد و شهریور که از مدرسه فارغ می شدیم با بقیه‌ی هم سن و سال‌ها وسط کوچه بازی می‌کردیم، اکثریت بچه‌های هم سن و سال من پسر بودند، از این سر کوچه بگیر تا آن سرش شش تا هفت پسر ریز و درشت بودند که فاصله‌ی سنی‌شان با من بین ۱ تا ۳ سال بود پس به ناچار من هم به جای خاله‌بازی و عروسک‌بازی‌های‌هر روزه هم‌بازی پسرهایی بودم که هر روز ساعت ۹ صبح در کوچه حاضر بودند، گرگم به هوا و بالا بلندی و... بازی می‌کردیم و کوچه از صدای جیغ و دادهای‌مان سرسام می‌گرفت، فکر می‌کنم ما آخرین نسل بچه‌های قبل از تبلت و موبایلِ محله بودیم که روزهای تابستان‌نمان را در وسط کوچه می‌گذراندیم و تا وقتی صدای خانواده‌هایمان بلند نمی‌شد که "بسه دیگه بقیه‌اش بمونه برای فردا،بیاید داخل" دست از بازی و تکاپو بر نمی‌داشتیم!

عصر اما هم‌بازی من برادرم بود،احمد! غالب روزها نصف وقت عصرمان صرف فوتبال بازی کردن می‌شد،نه اینکه گمان کنید من عاشق و دلباخته‌ی فوتبال بودم،نه! احمد عصرها گزینه‌های دیگری هم برای هم‌بازی شدن داشت اما من تنها بودم و باید منت یک برادر منفعت طلبِ عاشقِ فوتبال را برای گذراندن عصرهای خسته کننده‌ی تابستان می‌کشیدم تا ساعتی را هم‌بازی من باشد، او هم از فرصت به دست آمده کمال استفاده را می‌کرد و همیشه شرط اولش این بود" یه بیست دقیقه تا نیم ساعتی فوتبال بازی می‌کنیم بعد یه بازی دیگه" و اینگونه بود که من مجبور به پذیرش استعمار و زور می‌شدم! فوتبال‌مان هم احوالات خاص خود را داشت، زمین‌ فوتبال‌مان حیاط بزرگ خانه‌یمان بود، یک دروازه که تیرک‌‌های آن دمپایی‌ اهالی خانه بود در سمت مغرب و کنار لبه‌های باغچه و آن یکی هم مشرق و کنار پله‌ها بود، بالای پله‌ها مکان مخصوص تماشاچیان بود که پدر،مادر،برادر و خواهر بودند و خیلی وقت‌ها ضربات سوباسایی و البته کاچ‌ایرانی ما را هم تحمل می‌کردند، یک من و یک او هم تمامِ بازیکنان دو تیم بودیم، یعنی یک‌تنه باید نقش دروازه‌بان، مهاجم، مدافع، هافبک راست، هافبک چپ و ... را بازی می‌کردیم.

در یکی از همین عصرهای فوتبالی‌ بدون هیچ بازی کردنی کار به ضربات پنالتی رسید(!) و من در دروازه ایستادم، دست‌های کوچک و کودکانه‌ام را به‌هم مالیدم تا گرم‌شان کرده و قدرت نداشته‌ی آن‌ها را برای گرفتن توپ بیشتر کنم،سپس خم شده و به حالت یک دروازه‌بان کار کشته ایستادم، بعد از چند ثانیه شوت اول زده شد و ... بله لایی خورده بودم! حالا نوبت احمد بود که در دروازه بایستد و من پشت توپ قرار بگیرم، کمی این‌پا و آن‌پا کرده و در آخر شوت را زدم، توپ به پای دروازه‌بان خورد و کمانه کرد و به درون دروازه هدایت شد! دوباره نوبت به احمد رسید، بازی‌ حساس‌تر شده و استرس به هر دوی ما فشار اورده بود، اینبار خم شدم و تیرک‌های دروازه را به خودم نزدیک‌تر کردم! احمد پشت توپ قرار گرفت و من دست‌‌هایم را باز کرده و روی تیرک‌های دروازه قرار دادم، شوت زده شد اما من اینار برعکس دفعه‌ی پیش که برای گرفتن توپ تلاش کردم فقط برای گل نشدن توپ با ذهن خلاق و نبوغ باور نکردنی‌ام راه چاره‌ای پیدا کردم! هم‌زمان با شوت شدن توپ من هم تیرک‌‌های دروازه را جمع کرده و آن‌ها را به خودم چسباندم و توپ با فاصله‌ی کمی از من به پله‌ها اصابت کرد و گل نشد! چند ثانیه بعد شلیک خنده‌ی تماشاچیان و صدای داد و بیدادهای احمد در اعتراض به حرکت هوشمندانه‌ی من در هم آمیخت؛ با وجود تمام دفاعیاتم برای وصول حقوق پایمال شده‌ام شوت قبول نشد و طبق نظر تماشاچیانی که در اینجا نقش داور را هم ایفا کردند قرار بر تکرار مجدد شوت شد ، دوباره من در دروازه ایستادم و احمد پشت توپ قرار گرفت، از همان فاصله‌ی دو،سه متری می‌توانستم غلیان خشم و برق شیطنت نشسته در نگاهش را تشخیص دهم، لب‌هایش را با سر زبان خیس، چشم‌هایش را ریز کرده و یک‌متر به عقب رفت، همه‌ی حالات خبر از یک انتقام ناجوانمردانه می‌داد؛ او به سمت توپ پلاستیکی صورتی رنگ هجوم اورد و من هم از ترس دست‌هایم را به صورتم گرفته و کج ایستادم، سوزش عمیقی در ران پایم پیچید و فریاد آخم بلند شد همزمان تماشاچیان از جایگاه مخصوص خود خارج شده و به سمت زمین دویدند؛ برادر بزرگترم با احمد بخاطر حرکت غیر ورزشی‌اش دعوا می‌کرد و مادر موهای مرا که مثل ابر بهاری گریه می‌کردم نوازش می‌کرد، چند دقیقه بعد من در اتاق به خون‌مردگی بزرگ ایجاد شده روی ران راستم و رد قهوه‌‌ای زخمی که تا یک هفته‌ی بعد روی پایم باقی ماند خیره شده و به ایده‌ی تیرک‌های تاشو فکر میکردم ...


+ این متن را برای سخن‌سرا نوشتم :)


اندراحوالات یک صبح خوب :)

این روزها که حال هیچ‌کس خوب نیست و دنیا به‌هم ریخته باید دنبال بهانه‌های کوچیک باشیم برای شاد بودن، برای ساختن لحظه‌های بهتر،ما هم امروز تصمیم به ساختن یه روز شاد گرفتیم، کله‌ی سحری شال و کلاه کردیم و با حضرت دوست برای صبحانه راهی کناردریا شدیم، نزدیک که می‌شدیم از خلوت بودن و تعطیلی همه‌جا تعجب کردیم و چندبار روز هفته و مناسبتش رو چک کردیم، اخرین احتمال این بود که رفته باشن استقبال تعطیلی فردا، ولی خب طی یه دو دوتا چهارتای ساده به این نتیجه رسیدیم که در حالت عادی روز شهادت رو هم به زور اماکن تعطیل میکنن دیگه چه برسه به این که درجه‌ی مذهبی بودنشون به جایی رسیده باشه که یه روز هم برن استقبال :| صبحانه رو تو چمن‌های پارک کنار یادمان شهدای گمنام خوردیم، قرار بود چایی و نون و تخم مرغ و پنیر ببریم و از اونجا آش هم بگیریم و یک صبحانه‌ی کامل بخوریم که متاسفانه بخت یار نبود و آش فروشی کنار یادمان تعطیل بود :| صبحانه رو تو هوای ملایم صبح می‌خوردیم که دقیقا وسط صبحانه چشممون به جمال فروشنده‌های مغازه‌ی بستنی فروشی بغل پارک روشن شد، و کیه که از عشق و ارادت من به بستنی خبر نداشته باشه؟ بساط صبحانه رو جمع کردیم و رفتیم بستنی فروشی و دوتا بستنی خودمون رو مهمان کردیم؛ بعدش راه افتادیم و رفتیم کنار آب، قدم زدیم و عین عاشقان بخت برگشته اهنگ" دریا اولین عشق مرا بردی..." رو با خواننده زمزمه کردیم که متاسفانه چون خواننده گرد پیری بر حافظه‌اش غالب شده بود همش اهنگ رو اشتباه می‌خوند!:)) بعد هم یه نیم ساعتی در کنار خلیج نشستیم و وقتی مطمئن شدیم که خوب سوختیم و داریم تبخیر میشیم بلند شدیم و راهی خونه‌هامون شدیم:) 
+ برید بیرون صبحونه بخورید خوش میگذره:)
++ میتونید عکس‌ها رو ببینید و تو روز خوب ما شریک بشید:)

+++ من چون دوستتون داشتم نشستم کنار دریا براتون شعر خوندم (که قشنگ بدونید به یادتون بودم) شما هم چون دوستم دارین( :D) بد شدنش رو ببخشید و به روم نیارید دیگه :)




حالتون چطوره ؟


فکر کنم دیگه زمان اون رسیده که آهنگ سالار عقیلی رو بذاریم و همگی با هم گریه کنیم...
" ایران فدای اشک و خنده‌ی تو، دل پر و تپنده‌ی تو
فدای حسرت و امیدت، رهایی رمنده‌ی تو
ایران! اگر دل تو را شکستند، تو را به بند کینه بستند
چه عاشقان بی ‌نشانی، که پای درد تو نشستند
...
ایران! به خاک خسته‌ی تو سوگند به بغض خفته‌ی دماوند
که شوق زنده ماندن من ، به شادی تو خورده پیوند
ایران! اگر دل تو را شکستند، تو را به بند کینه بستند
چه عاشقان بی‌نشانی، که پای درد تو نشستند..."

+ بهش همین حرف پست رو زدم، میگه نگو اینو گاهی یه سری مشکلات پیش میاد و بالاخره می‌گذره، میگم چهل ساله قراره بگذره و هیچ، اصلا اره شاید بگذره ولی جوونی من و تو چی؟ اینا بگذره جوونی من و تو هم برمیگرده؟ یکبار دیگه من ۲۰ سال و تو ۳۰ سالت میشه؟!
++حس مزخرفیه که این‌روزها حال هیچ‌کس خوب نیست، از هر کی میپرسم حالت چطوره؟ میگه مگه حالی هم مونده؟ داغون! 

+++ از خودتون بگید، حال شماها چطوره؟

ش‌ر‌ا‌ف‌ت

حاجی می‌گفت موقع ساختن آپارتمان یک روز با معمار قرار داشتم برای اندازه‌گیری و لیست وسایل لازم، آمد و کمی صحبت کردیم و لیست کرد، زمانی که می‌خواست برود، پرسید:
_آقای "ر" خونه برای خودته؟
_چطور؟
_ ببین اگه برای خودته و خودت می‌خوای توش بشینی مثلا حداقل ۲۰۰ تا میلگرد کلفت بذار، اما اگه می‌خوای فقط بسازی و بفروشی می‌تونی میلگرد‌هاش رو کمتر بذاری، مثلا به‌جای ۲۰۰ تا میلگرد ۱۵۰ تا بذار!
_ حالا من یا یکی دیگه، چه فرقی داره؟
_ میگم یعنی اگه برای خودته و می‌خوای عمری بسازی خرجش بیشتر میشه اما استحکامش بیشتره و خیالت هم راحت‌تره، اما اگه می‌خوای بسازی و بفروشی میلگرد باریک‌تر و کمتر بذار که هزینه‌ات پایین‌تر باشه، چیزی هم‌ نمیشه، کسی هم چیزی نمیگه!
_ فعلا که برای خودمه اما بخوام بفروشم هم فرقی نمی‌کنه، بالاخره یا زن و بچه‌ی من میاد توش یا یکی دیگه ، یعنی جون زن و بچه‌ی من از مال یکی دیگه عزیزتره؟
پ‌ن۱: خطر در آب زیر کاه، بیش از بحر می باشد ... من از همواری این خلق ناهموار می ترسم! (صائب)

پ‌ن۲: بعضی از دوستان تو خصوصی و عمومی لیست کتابهایی که گفتم رو خواسته بودن یا خواستن کتاب بهشون معرفی کنم، یه بخش پیشنهادات به منوی وب اضافه می‌کنم و لیست کتابها رو میذارم، لیست فیلم‌هایی که گفتم و خودتون گفتید هم میذارم، اگه کتاب،فیلم یا آهنگ خوب دیگه‌ای هم می‌شناسید می‌تونید همونجا به بقیه معرفی کنید:)

گذشته، حال، آینده

این روزها ذهنم به شکل ظالمانه‌ای آشفته است!
 استرس و ترس سلول به سلول تنم را تسخیر کرده‌اند، از طرفی امید در دلم زنده است(چون هنوز پاسخنامه نیامده!)و سعی می‌کنم تقویتش کنم و از طرف دیگر هم ترس نرسیدن کلافه‌ام کرده‌،که هر چه تلاش می‌کنم‌ متاسفانه تضعیف نمی‌شود؛ مدام از خودم می‌پرسم اگر نشد چه؟ اگر باز هم نشد چه؟یکسال دیگر...؟
 راستش را بخواهید فکر می‌کنم خیلی کنکور را خوب ندادم، بعضی دروس از حد انتظارم پایین‌تر و بعضی بالاتر بود؛ آخ از دست دینی و زیست لعنتی که بی‌رحمانه دغدغه‌یشان ثانیه‌هایم را سلاخی می‌کند، آخ از قلب و قفسه‌ی سینه‌ای که خدا می‌داند این چند هفته‌ی اخر چطور ویرانم کرد و کلیه‌ای که یاری نکرد و دکتر لازم شد،این حجم از درد برای یک طفل زیاد نیست؟
 حال مدام در ذهنم تکرار می‌شود اگر نشد چه؟ جواب بقیه‌ را چه بدهم؟ و آخ از دست بقیه‌ای که فکرشان، سئوال‌هایشان، امیدهایشان، متلک‌هایشان و ... دغدغه‌‌یست زجرآور که خواب را از چشمانم ربوده و شده راه هجوم وحشیانه‌ی آن میگرن لعنتی که از ساعت نه‌ و نیم صبح مدام شقیقه‌هایم را فشرد و ساعت دو ظهر دیگر ضربه‌ی آخر را زد و ضربه فنی‌ام‌ کرد!
و نگویم برایتان از دخترکان اعصاب خرد کنی که میلم به مشت زدن را چندین برابر می‌کردند،همان‌ها که به محض پایان آزمون فریادهایشان که "وای خدایا خیلی آسون بود،زیستش آب خوردن بود،وای عالی بود و ..." روانیم کرد،درد شد،استرس شد،ترس شد،ترس شد،ترس شد... .
اکنون اما بعد از دو ساعت به زور خوابیدن،نشسته‌ام به خورشید رنگ‌ و رو رفته‌ی غروب نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم فکرهای لعنتی را بگذارم برای بعد از نتایج، دغدغه‌ی رسیدن یا نرسیدن را بگذارم برای بعد از نتایج و به لیست بالا و بلند کتاب‌هایی که تمام ۸ماه گذشته اسامی‌یشان را با ذوق و شوق جمع‌کرده‌ام فکر کنم،حدود ۶۰ کتاب که مدت‌ها منتظر زمانی برای مطالعه‌یشان بودم، فیلم‌هایی که دوست دارم زودتر مقابل چشمانم رژه بروند و احساسات و خاطرات خوب‌شان را برایم به یادگار بگذارند، پیاده‌روی‌های صبح‌گاهی که طبق معمول با کوثر قرارشان را گذاشته‌ایم اما به وقوع پیوستنشان بعید است! و بقیه‌ی برنامه‌هایی که فکر می‌کردم بعد از کنکور با ذوق و آسایش به وقوع می‌پیوندند اما حالا ترس‌های لعنتی از شوق‌شان کاسته.
دل ما همیشه شکسته‌ است فرزند! اما امیدواری هیچ‌گاه از جیب چپ پیراهنمان کم نشد. ( ناظم حکمت)

++ لیست کتاب‌هام طولانیه و به نظرم تا مدت‌ها نیازی به معرفی ندارم اما لیست فیلم‌هام خیلی طفلیه(؟) اگر می‌شناسید معرفی کنید :-)
+++ هر کس نجات سرباز رایان رو معرفی کنه به ۵۰ ضربه شلاق(مجازی) محکوم می‌شه :-))

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۲۶ ۲۷ ۲۸
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
نویسندگان
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan