هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


تتمه

زندگی روایت عجیب و غریبی‌ست، لحظه‌ای از همه چیز متنفری و لحظه‌ای شوق زندگی در قلبت می‌تپد. لحظه‌ای میتوانی بدون ثانیه‌ای مکث تمام متعلقاتش را کنار بگذاری، دست‌هایت را بشوری و برای همیشه از صحنه دست بکشی اما کمی بعد احساس تعلق میکنی، به شیشه‌ی عطری که روی میز ایستاده، به پیراهنی که روی آویز لبخند کج و کوله می‌زند یا حتی پتوی قرمزی که هق‌هق گریه‌های زیادی را در خودش پنهان کرده.
زندگی چیز عجیبی‌ست، حتی لحظه‌ای که حس میکنی میتوانی برای همیشه چمدان ببندی و ترکش کنی هم چیزی برای تعلق در پست‌ترین لایه‌هایش پیدا میکنی، چیزی که حس میکنی دوستش داری و کاش میشد لای سینه‌ات سخت بچپانیش که مبادا از کار افتادن قلب، او را از تو جدا کند.
 اینهایی که نوشتم در ستایش زندگی نبود، نه!
گاهی به جایی رسیدم که حتی از هر چیزی که در لایه‌های ژرف سینه‌ام بود هم دست کشیدم، فقط خواستم نفس در لحظه‌ای برای همیشه تمام شود اما ... نشد! هنوز نمیدانم که باید در انتهای جمله‌ام متاسفانه را اضافه کنم یا خوشبختانه.
حالا که نشسته‌ام و اینها را برایتان می‌نویسم یک چیزی انگار در لایه‌ای عمیق، آن ته‌ته‌ها به سینه‌ام چنگ می‌اندازد، یک چیزی که شوق رفتن را خنثی می‌کند!
نابود نه، خنثی، یعنی بود و نبودت خیلی تفاوتی نکند، نه برای بودن تلاش کنی و نه برای نبودن التماس!
از کی اینطور شد؟ شاید از همان شبی که با التماس گفتم صبح نباشد، ادامه‌ای نباشد. از سر عصبانیت گفتم که ازش متنفرم اما نایی برای داد کشیدن ندارم. آخرین بار کی گفته بودم که ازش متنفرم؟ نمیدانم؛ فقط میدانم که گفته بودم، بارها و بارها، مثلا در میان آن تابستان گرم که جانم می‌سوخت یا همان شبی که ... نه یادم نیست، ولی یادم می‌آید که گفته بودم.
صبح فردایش وقتی که چشم باز کردم عصبانی بودم.
 عصر بهش گفتم که کاش کمی مقتدرتر بودی، کاش کمی هم مهربان‌تر بودی، جوابی نداد، هنوز نمیدانم از عصبانیت بود یا شکیبایی یا حتی بی‌ محلی.
داشتم می‌گفتم، از همان موقع بود که یک چیزی در سینه‌ام چنگ انداخت و شوق رفتنم را خنثی کرد، یک چیزی مثل بی‌تفاوتی، یک چیزی مثل خستگی.
آنقدر خسته بودم که دیگر دلم نمی‌خواست به رفتن یا ماندن اصرار کنم، خواستم بدون هیچ چیزی ادامه بدهم، شاید با تتمه‌ی آخرین امید، یک تلاش شاید مضحک، که در ادامه‌ی همین مسیر یک چیزهای به عنوان «ارزش‌های باارزش حیات» پیدا کنم و پایم به این زندگی بند شود؛ هر چند که از هیچ چیزی مطمئن نبودم‌.
 هر چند که از هیچ چیز مطمئن نیستم ...


نامه‌های پنج‌شنبه[۲۰]

معشوق پاییزی من، سلام!
امروز ۱۸ فوریه است و هواشناسی برای این روزهای ایران عطر معطر باران و برف را پیش‌بینی کرده است، امیدوارم که در کشاکش سرما و باران و برف احوالاتت خوب باشد و گرد بیماری بر چهره‌ی مهربانت ننشسته باشد.
دو‌ شب پیش مشغول خواندن کتابی بودم که ناگهان صدای پیامکی از خلوت بیرونم کشید، دوستی برایم شعر فرستاده بود، دوستی که می‌دانست رفاقت کهنه‌ای با ابیات دارم و شب‌ها در کوچه پس کوچه‌های غزل و رباعی و قصیده پرسه می‌زنم.
 آنچنان مصرع به مصرعش را به کام کشیدم که متون کتاب را به کلی از یاد بردم؛ حالا پرم از دردهای قافیه‌دار، رنج‌های موزون و حسرت‌‌هایی که مثل نُت‌های موسیقی در سرم نواخته می‌شوند.
از دیشب هر چه تلاش کردم چند خطی برایت بنویسم، نشد! امروز متوجه شدم که شاید هیچ چیز، بیشتر از سرگشتگی و حسرت‌های نشسته بر پیکر این ابیات به من شبیه نباشد، تصمیم گرفتم که همان را، همراه با صدای باران و جیک‌جیک گنجشک‌های لرزیده بر شاخه، برایت پست کنم.
آنچه در ادامه‌ی این نامه می‌خوانی همان کوچه‌ای‌ است که مدت‌ زیادی را در آن زندگی کرده‌ام.

در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می‌نشینی روبرویم، خستگی در می‌کنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟!
باز می‌خندم که خیلی، گر چه میدانی که نیست
شعر می‌خوانم برایت، واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم، توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست ؟!
وقت رفتن می‌شود، با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم، در ایوانی که نیست

می‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شود
باز تنها می‌شوم، با یاد مهمانی که نیست!
رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست ...

+ شعر از بیتا امیری :)


‌‌

شده عادتِ ما، که رویا ببافیم ...



ترانه‌ی مادری

توی این دنیایی که آدم هزار جور مشکلات دارد و گاهی دلش می‌خواهد حتی سر به تن خودش هم نباشد، نوشتن از مادر بودن و متولد کردن موجودی دیگر راستش را بخواهید کار سختی‌ست ؛ البته آدم می‌تواند فارغ از شدن و نشدن، غرق در رویا و خیال یک چیزهایی بنویسد، دایره المعارفی از خوبی و صفات پسندیده با عنوان «آموزه‌های من به فرزندم» یا «راهنمای والدانه زیستن» جمع کند، بدون اینکه در پی شدن یا نشدنش باشد.
بخواهم صادق باشم باید بگویم روزگاری در ذهن خودم هم چنین دایره‌المعارفی شکل گرفته بود، می‌خواستم موجودی افسانه‌ای، اسطوره‌ی خوبی و خلاصه "آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داشته باش" را تربیت کرده و به ساحت مقدس دنیا تقدیم کنم اما ... خب شاید از وقتی که فهمیدم ساحت دنیا چندان هم مقدس نیست [ و ‌حتی نامقدس است] دایره‌المعارف هم آتش گرفت و چیزی از مفاهیم عمیقش برایم باقی نماند، یا شاید هم روزی که متوجه شدم خودم از پس یادگیری این مفاهیم عمیق بر نخواهم آمد!

اجازه بدهید روده درازی و شرح ماوقع آتش گرفتن دایره المعارف را به پست دیگری موکول کرده و از مادر شدن، که به نظرم چیز عجیب یا دور از انتظاری نیست اما کمی غیر معقول است، با فرض بر تغییر ساحت دنیا بنویسم.
دوست دارم مادری باشم مودب و متین که فرزندم ادب و اصول احترام را از او بیاموزد، هیچ دلم نمی‌خواهد از آن دسته‌ کودکان باشد که عمری با دیدنشان چین به ابرو انداخته و سر برگردانده‌ام.
دیدم به انسان‌ها هیچ‌گاه بر اساس وسعت و اندازه‌ی جیبشان نبوده و نیست، برایم آن دوستی که توان مالی ضعیفی دارد با آن یکی که وضعیت مالی خوبی دارد تفاوتی ندارد، چون یاد گرفته‌ام که متر و معیار سنجش انسان‌ها پول نباشد و اصطلاحا «هر کی هر چی داره برای خودش داره»، تمام تلاشم را می‌کنم که به فرزندم هم همین رویه را آموزش دهم تا اطرافیانش را بر اساس شخصیتشان انتخاب کند نه ثروت مادیشان.
سعی می‌کنم مادری اهل مطالعه باشم که شب از دل کتاب‌ها برای فرزندش قصه‌ها را بیرون می‌کشد. روزی به او خواهم گفت که بخشی از علم و تجربه‌ی زیستن را میتوان در میان کتاب‌ها آموخت نه پشت میزهای مدرسه و خواندن متون خشک و حتی گاها بی‌فایده‌اش.
استقلالش را به رسمیت می‌شناسم، درست و غلط را تا جایی که میدانم توضیح میدهم اما‌ فرصت آزمون و‌ خطا را از زندگیش دریغ نمی‌کنم، باید بداند که تصمیم گیرنده‌ی زندگی‌اش، اهرم اصلی نگه‌دارنده‌اش، خودش است و مسئولیت تصمیماتش را بپذیرد، البته که در این راه همراهش خواهم بود.
دوست ندارم فرزندم مسئول برآورده کردن آرزوها و خواسته‌های من باشد [چون در این صورت او هم آرزوهایش را در فرزندش می‌بیند و خلاصه یک نسل که همیشه آرزوهایش کال مانده را به دنیا تقدیم خواهم کرد] برعکس، می‌خواهم در پی یافتن استعداد و علاقه‌اش پیش برود و زندگی را انگونه که می‌خواهد، شاد زندگی کند. دوست دارم بداند که خواسته‌ها، آرزوها و هدف‌هایش برایم مهم هستند و قرار نیست چیزی را به او تحمیل کنم و البته او هم حق ندارد چیزی را به کسی تحمیل کرده یا برای رسیدن به خواسته‌هایش پا روی خواسته‌های دیگران بگذارد.
در آخر حتما جایی برایش خواهم نوشت:
« فرزندم، انسان باش!
 من تمام تلاشم را کرده‌ام که آنچه به نظرم اصول انسانیت بوده را به تو بیاموزم. تمام خواسته‌ام از تو این است که همیشه و در هر شرایطی به ندای وجدانت گوش کنی و آنچه به شرافت و انسانیت نزدیک‌تر است را عمل کنی».

+ این پست رو برای چالش «م مثل مادر، پ مثل پدر» بلاگردون نوشتم :)
++ لطفا درخواست داماد یا عروس من شدن را نداشته باشید، فرزندان من خودشان تصمیم می‌گیرند که با چه کسی ازدواج کنند و البته که بدون رضایت من غل... نه یعنی چیزه، دلشان نمی‌آید ازدواج کنند :دی
+++ به رسم چالش دعوت میکنم از یسنا سادات، فروزان و مریم عزیز :)

نامه‌های پنج‌شنبه [۱۹]

معشوق پاییزی من، سلام !
حال که این نامه را می‌نویسم کنار کیک تولد نشسته و به شمع رقصان آن چشم دوخته‌ام. 
روزی گمان می‌کردم تا ابد کنارم هستی، تا ابد خنده‌هایت، شیرین‌تر از کیک تولد، کامم را شیرین می‌کند اما، افسوس!
 کدام یک از ما گمان می‌کرد روزگاری این‌چنین غریب و تنها مقابل یک شمع بنشیند و در حسرت دیگری آب شود؟ کدام یک از ما باور داشت که می‌تواند چنین روزی را تاب بیاورد؟!
از سالی که زیر پله‌های آن کتابفروشی قدیمی انتهای خیابان بهار، چشم دوخته به قفسه‌ی ادبیات، دیدمت، تا امروزی که در گوشه‌ای از سرزمینی دیگر، کنج اتاقی تاریک، روبروی شمع‌ها نشسته و دلتنگی را به آغوش کشیده‌ام، هر سال تو را آرزو کرده‌ام؛ روزی برای داشتنت، روزی برای ماندنت و روزی برای دوباره داشتنت!
چه دایره‌‌ی غم‌باری بود تقدیر همیشه پاییزی ما!

محبوبم !
شمع را در حالی خاموش می‌کنم که گردنبند یادگاریت، همان گردنبند زیبای باقی مانده از میلاد 28 سالگی را، در میان دستانم می‌فشارم؛ او هر سال در این شب پناهگاه و مامن روح بی‌قرار من است.
 اثر انگشتت روی آن تنها نقشی بر یک فلز نیست، هویت من است، نشان باقی مانده از عشقی جاودان که شاید تنها میراث بازمانده از من باشد.

عزیز جانم!
با همه‌ی غم‌هایی که خاطرمان را آزرد، با زندگی که بر مراد ما نگشت اما... با صدای رسا می‌گویم «تو همیشه زیباترین اتفاق زندگیم بوده‌ای؛ تو تجربه‌ی ناب عشق در میان سیل هوس‌های دنیا بودی که هیچ‌گاه، حتی برای ثانیه‌ای، از این احساس پشیمان نشده‌ام.»
در میان تمام نشدن‌های این سالها، در بین تمام آرزوهای خط خورده، تو تنها هست شدن بودی، باشکوه‌ترین آرزوی محقق شده‌ی زندگی من!

دوستت دارم، بیشتر از همیشه ... 
دوستت خواهم داشت تا همیشه، بگذار این آخرین جمله‌ی میلاد امسال من باشد.

+ جان جدا شدنی نیست ماهِ من
تَن نیستی که جان دَهَم و وارَهانَمَت


همچو قناری به قفس ...

امروز بالاخره بعد از چند روز مخالفت من، برادرم برای برادرزاده‌هایم مرغ عشق خرید؛ هر چقدر استدلال کردم که جای پرنده با آن بال‌های رنگینش در قفس نیست، اصلا اگر یک‌نفر خودتان را بگیرد و بیندازد در قفس خوشتان می‌آید؟ کسی قانع نشد. استدلال مقابلشان هم این بود که خود در قفس است و ما فقط از آنجا می‌خریم و می‌آوریم به اینجا، صرفا یک نقل مکان!
راستش را بخواهید من هم خسته ، عاجز و ناتوان بودم از توضیح چیزی به نام "عرضه و تقاضا" ، شاید هم از قبل می‌دانستم که هیچ کدام از حرف‌هایم اثری در نتیجه نخواهد داشت.
 از برادرزاده‌ی کوچکی که مادرش هم مرغ عشق دارد و پدرش هم مخالفتی ندارد هم راستش نمی‌توانستم انتظاری داشته باشم.
نتیجه‌ی همه‌ی این حرف‌ها این شد که امروز روی آکواریوم خالی از ماهی یک قفس و مرغ عشقی تنها در آن، اضافه شد.
کمی بعد از غروب بود که وارد هال شدم و روبروی قفس مرغ عشقی که سارا اسمش را گذاشته است ملوسک و سبحان صدایش می‌کند عروسک ایستادم، به بال‌های رنگی بسته‌ و نگاه اسیرش چشم دوختم؛ بغض راه گلویم را گرفت، نمی‌دانم اثر خستگی و غصه‌های این روزها بود یا دیدن اسارت و تنهایی یک پرنده، اما هر چه که بود غصه‌اش جاندار بود، آنقدر که اشک را گوشه‌ی چشمم راه انداخت.
خدا، به پرنده‌ای که نمی‌دانم از بدو بودنش اصلا با واژه‌ی آزادی و پرواز آشنا شده است یا نه، یک جفت بال پرواز هدیه داده است، آسمان را فرش راهش کرده تا بال بگستراند و برود به دوردست‌ها، به ناکجایی که بتواند از غصه‌هایش دمی بیاساید اما ... چه بی‌رحم است آدمی که بال را می‌گیرد و قفس می‌دهد، آزادی را می‌گیرد و اسارت هدیه می‌دهد و در نهایت با منتی ناشی از غروری ابلهانه می‌گوید "ازش مراقبت میکنم "! چطور می‌شود پای کسی را بست، فرصت زندگی و نفس کشیدن در معنای آزادی را از او سلب کرد اما دم از مراقبت زد؟
به این اشرفِ اصغرِ مخلوقات فکر می‌کنم، اصغری که ادعای عقل می‌کند اما قفس می‌سازد در ابعاد گوناگون، یک روز قفسی کوچک در خانه برای پرنده‌ای که از جنس آزادی و صحراست، یک روز قفسی بزرگتر به اسم باغ‌وحش برای منفعت و روزی دیگر هزار زندان رنگارنگ بزرگتر به وسعت سرزمین و جهانی که در آن نفس می‌کشد.
القصه‌ که حالا دستم به هیچ جایی بند نیست، نه میتوانم تمام قفس‌های دنیا را بشکنم و نه حتی کسی را قانع کنم که نخریدن هم یک راه مبارزه است ولو به وسعت یک شمع در جهانی که تاریک است اما ...
امروز برای خودم مینویسم که اگر روزی مادر فرزندی بودم برایش مشق آزادی می‌کنم، برایش از شکستن قفس می‌گویم، از اینکه جای هیچ مرغ عشقی در قفس نیست ...

+ غصه بیخ گلویم را گرفته است.
گفته بودم عاشق پرستوام؟ گفته بودم اگر تناسخ واقعی باشد می‌خواهم پرستویی باشم به رنگ شب، آزاد و رها در بیکرانه‌ی آسمان؟ اوج بگیرم به زیبایی اوج پرستوها در لحظه‌ی کوچ؟ گفته بودم!
و حالا با نگاه کردن به بال‌های پرنده، تنهایی دهشتناکش در کنج اسارت، قفس چند وجبی‌اش ... بغض بیخ گلویم را گرفته ...

نامه‌های پنج‌شنبه [18]

معشوق پاییزی من، سلام!
امیدوارم که در این روزهای باقی‌مانده از پاییز هنوز اسیر سرمای زود هنگام نشده باشی و روزگارت در سلامتی کامل طی شود.
روزهاست که برای شروع نامه‌ام فکر می‌کنم اما هنوز هم نمی‌دانم که از کجا و چگونه آغاز کنم تا به خواب چند روز قبل برسم و آن را برایت شرح دهم ؛ پس اجازه بده بدون مقدمه به سراغش بروم، که برای نوشتن هیجانی عجیب دارم؛ هر صبح که چشم‌هایم را باز می‌کنم و شب هنگام که سر بر بالین می‌گذارم به اولین و آخرین چیزی که فکر می‌کنم رویای آن شب است.
یکشنبه شب، دست در دست تو روبروی کاخ کرملین بودم، کرملین زیبا با رنگ‌های سحرآمیزش!
حس می‌کردم که پا در واقعیت گذاشته‌ام، چیزی فراتر از رویا، آنچنان که می‌توانم با دستانم لمسش کنم و با چشم‌هایم زیبایی‌اش را به تماشا بنشینم.
در آن شب سرد که گویی زمستان بود، گرمای دستانت وجود یخ بسته‌ی آشفته‌ام را گرم می‌کرد.
یقین دارم که تو در آن شب رویایی از هر شاهزاده‌ای که در راهروهای کرملین قدم بر می‌داشت زیباتر بودی، با چشمانی درخشان که نشانی از سردی روسیه و خشکی بادهای آن شب نداشت.
موهایت در باد عجیب دلبرانه می‌رقصید، مثل  شاخه‌های گیلاسی که باد عطرش را در هوا پراکنده باشد.
رویای عجیبی بود! تو زیباتر از رویا بودی، حتی واقعی‌تر، آنقدر واقعی که در بیداری به دنبالت می‌گشتم، دنبال عطر آشنایی که خبر از بودنت بدهد اما ... دریغ!
گاهی حس می‌کنم من در عشق حل شده‌ام، شاید هم در تو حل شده‌ام که دیگر نشانی از خود در هیچ جایی نمی‌بینم، همه تویی و من نیست شده‌ام یا شاید هم در تو جاودانه شده‌ام؛ نمی‌دانم!
این روزها به معنای عشق بیشتر و بیشتر فکر می‌کنم. آیا عشق آن نیست که بعد از نبودنمان، بعد از رفتنمان همچنان روحی از ما باقی مانده باشد، روحی که تا ابدیت عاشقانه معشوق را ستایش کند؟ گمان میکنم اگر حیات در جهان دیگری باشد همان عشق است، همان روح بازمانده که تا همیشه باید ستایشگر محبوب باشد.
ای تنها نهال بازمانده از من، معشوق من!
حس می‌کنم هر روزی که می‌گذرد عشق در ریه‌هایم شاخ و برگی نو می‌زند.
شبی روبروی کرملین، روزی در راه پله‌های لمپویونگ و روزی دیگر روی سکوهای نوتردام از نو عاشقت می‌شوم؛ هر روز با تو در سرزمینی تازه عشق را کشف می‌کنم.
عزیز جانم!
چیزی تا کریسمس باقی نمانده، شهر در لباس سفید، کاج‌های سر به فلک کشیده و نور چراغ‌های رنگی غرق می‌شود؛ صدای هلهله و شادی مردم از شروع سال نوی میلادی در تمام کوچه پس‌کوچه‌های آنگلبرگ می‌پیچد اما برای من ... عزیزم سال‌های من سال‌هاست که بی تو کهنه‌اند، بی تو مرده‌اند... .
نامه‌ام را با خیال سفرهای مشترک نرفته‌یمان برایت پست می‌کنم، به امید شبی که در میدان سرخ با تو هم‌قدم شوم.

+ گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری ... قربان قدت، بگذر و بگذار بمیرم!

پ‌ن : دوستان عزیزی که بلاگردون رو دنبال نمی‌کنید، لطفا اگه براتون امکان داره این پست رو مطالعه کنید، متشکرم :)




کتاب‌چین

اسکله که از دور نمایان شد، پاروها را بالا آورده و در کف قایق رها کرد. آرام انتهای قایق دراز کشید و در زیر آفتاب عصر گاهی، که کم­‌کم در آب فرو می­‌رفت، به گذشته فکر کرد. ذهنش آن­‌سوتر از آب­‌ها در خانه‌­ی قدیمی‌­شان، کنار چتری کوچولو، روی ریل­‌های قطارِ مانگاراتیبا، کنار اتومبیل آقای ایمانوئل والادرس و در منزل مجلل پورتوگای محبوبش پرسه می­زد. به نزدیکی­‌های مانگاراتیبا رسیده بود که روزینیا با خستگی و بی­‌حالی ناشی از چرت نیم­‌روزی صدایش کرد :

- زه‌ اوروکو!
- چه می­‌خواهی روزینیا؟
- به چه چیزی فکر می­‌کنی که اینطور در خیالات غرق شده­‌ای؟
- به زه‌زه؛ به زه‌زه‌­ی کوچک فکر می­‌کنم روزینیا­؛ سخت دلتنگش هستم.
- چه چیز این زه‌­زه‌­ی کوچک اینطور تو را به فکر فرو برده؟
غم‌­هایش و نگاهی که معصومیت از میان مژگانش چکه می‌­کند؛ تو زه‌­زه را ندیده‌­ای روزینیا؛ حتم دارم که اگر روزی او را می­‌دیدی شیفته‌­اش می‌­شدی!
- به اسکله نمی­‌رویم زه‌ اوروکو؟ خورشید کم­‌کم در حال غروب است!

پاروها را از کف قایق برداشت و در آب رودخانه فرو کرد؛ با هر بار شکافته شدن آب گویی قلب زه‌ اوروکو نیز شکافته می‌­شد؛ زمان شناور بودن روی آب همیشه برای او زمانی تلخ اما آرامش­‌بخش بود. تمام طولِ مسیر را به گلوریا و پورتوگا فکر کرد و آرام زیر لب نجوا کرد "آه ای مسیح کوچک! دلم می­‌خواهد دوباره پورتوگایم را ببینم ... "

پاهایش را که بر شن­‌های ساحل گذاشت خانوم کلاری، ژان باپتیست و آقای ویل ترینر از دور نمایان شدند، آنها تمام ساعات نزدیک به غروب را در ساحل گذرانده بودند تا بتوانند از میهمان عجیب­‌شان استقبال کنند.
خانم کلاری با مهربانی از دشواری سفر و ناآرامی رودخانه سئوالاتی پرسید اما زه­‌ اوروکو که معمولا تمایلی به صحبت با اطرافیانش نداشت با کلماتی کوتاه و بریده به سئوالات‌شان پاسخ داد.

باران آرام آرام شروع به باریدن کرده بود، کمی جلوتر، دقیقا جایی که شن­‌های ساحل در آب فرو رفته بودند چرخ­­‌های ویلچر در شن­ فرو رفت، زه­ اوروکو به نرمی ویل را از جایش بلند کرد اما اخم­‌های او به شدت در هم فرو رفت. 
- درد دارد زه اوروکو، زندگی تماما درد دارد.
- "اگر درد نداشت چنین ارزشی پیدا نمی­‌کرد، حالا سعی کن جلو بروی، باید بیرون بروی!"..."وقتی وارد دنیای جدیدت شوی اولش کمی احساس ناراحتی خواهی کرد. آدم­‌ها وقتی از منطقه­‌ی امن خودشان بیرون می­‌آیند همیشه احساس سردرگمی می­‌کنند."
- تو درک نمی­‌کنی اما من می­‌خواهم همان خود قدیمم باشم.
کمی گردنش را بالا اورد، با کلماتی کوتاه که می­‌توانست به خوبی مفهوم حرف­‌هایش را برساند در چشم­های ویل نگاه کرد.
- "باید بیرون بروی؛ راه بروی، فاصله­‌ای را که تو را از بیرون جدا می­‌کند طی کنی، به زودی می­‌بینی که زندگی زیباست [ صورتش را به سمت آسمان بارانی چرخاند] خصوصا بعد از باران" ... .

+ این پست برای چالش کتاب‌چین بلاگردون، نوشته شده، هر چند که نتونستم پستی مطابق میلم برای چالش بنویسم اما امیدوارم همین رو از من قبول کنید :)
++ به رسم چالش دعوت می‌کنم از  آشنای غریب، سارا امیری و پیمان کرامتی :)
+++ میتونید کتاب‌هایی که اسم شخصیت‌هاشون در پست استفاده شده رو حدس بزنید ؟ :)



خیر الامور اوسطها

رج به رج بافتم، قدش که بلندتر شد، شبیه نهالی که تازه از آب و گِل در آمده باشد، خیره شدم به فراز و نشیب‌هایش، به مسیرهای طی کرده‌اش.

خوب نشده بود، زیاد سخت و محکم گرفته بودم و حالا بافت متراکمش هر بار زشت‌تر و ناصاف‌تر می‌شد.

زود به دادش رسیده بودم. کمی سخت بود دل کندن از چیزی که با دست‌های خودم بنا کرده بودم، تار و پودش را به هم بافته بودم تا قامتش سر راست کند‌، اما چاره‌ای نبود؛ گاهی برای رسیدن به مسیر درست باید راه رفته را بازگشت، حتی اگر توانت کم باشد و آذوقه‌ات ناتمام.

کشیدم، نیمه‌ی راه نخ پاره شد؛ فراموش نکرده بودم که هر چیزی تاوانی دارد‌. رهایش کردم، کشیدم تا زمانی که حس کردم از همین‌جا می‌شود مجدد بافت، می‌شود بافتی صاف و محکم بنا کرد.

نخ پاره شده را گره زدم، اضافه‌اش را بریدم، بافتم، میانه‌تر، نه سفت و سختی که موج بیندازد به بافته‌ها و نه شل و وارفته‌ای که جان ایستادگی در برابر یورش سرما را نداشته باشد.

بافتم، که حتی شال‌گردن هم میانه‌اش بهتر است!


به حق آسمون پر ستاره

چشمُم به چهل چراغِ آسمون اُفتاد و خیالُم رفت پی او شویی که زمزمه می‌کِرد :
به حقِ آسمونِ پر ستاره
امید دارُم که برگردی دوباره ...

۱ ۲ ۳ . . . ۴۲ ۴۳ ۴۴
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan