هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


دیالوگ‌

میدونی اشکال زندگی واقعی چیه؟ تو لحظات حساس موسیقی نداره!

 The Cable Guy(مرد کابلی)_ بن استیلر


تو لحظات حساس موسیقی رو نمی‌دونم ولی کاش فوتبال داشته باشه. :دی

ایده‌ی خوبیه، یعنی مثلا وقتی خسته یا ناراحتیم فوتبال پخش بشه؟:))
این دیالوگ رو به شدت دوست داشتم. کلاً اون لحظه که مرغِ آمین رو میده به فرهاد و میگه بیا این رو دوباره بده به من آدم دلش می‌خواد به احترامِ عشق، تمام قد بایسته.
بعضی دیالوگ های سریال شهرزاد واقعا قشنگه، مثل دیالوگ هایی که وقتی فرهاد بیرون کافه نادری چتر میگیره رو سر شهرزاد و میگه:)
عشق پدیده‌ی جالب و قشنگیه:)
قشنگ بود...
آره:)
آره :)
ممنونم از تاییدت:))
عزیزم ^_^
:**
اوووووهوم چه قشنگگ

پس منتظر جرقه میمانیم:)
اره قشنگن:)
بمانیم:))
دیالوگ های زیبایی بودن
موفق باشید
موافقم:)
سلامت باشید:)
سه شنبه ۳ بهمن ۹۶ , ۱۷:۴۳ سیّد محمّد جعاوله
چرا داره
صدای خداوند
گوش خیلی شنوایی میخواد شنیدنش:)
واقعا زیبا بود...یه چند باری خوندم تا حفظش بشم دیالوگ موسیقی و لحظات حساس رو :)
بله خودمم خیلی دوسش دارم:)
هعی... :(
:(
چهارشنبه ۴ بهمن ۹۶ , ۰۸:۲۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
تو لحظات حساس، یه کات از طرف کارگردان و یه استراحت کوتاه هم بد نیست:-))
آی گفتی، اگه زمستون باشه یه استکان چای یا قهوه هم بدن بهت خیلی می‌چسبه:))
زندگی ما کلا دشتی داره میخونه
حسرت یه بندری موند روی دل😂😂😂
:)) آسیاب به نوبت بعد دشتی نوبت بندری هم میرسه انشالا:) احتمالا داره گردشی میخونه تا به بندری برسه:))

واقعا کاش موسیقی میداشت . . .

کاش:)
عالی بود ممنون
ممنون:)
موسیقی رو اساسی پایم تا ته :))) 
من نیز:))
دیالوگ قشنگی بود 
ممنون:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
نویسندگان
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan