هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


روزه:))

باد خنکی از سمت شمال می‌وزید و موهایم را نوازش می‌کرد،انگشتانم را دور لیوان آب یخ حلقه کردم و روی اولین پله نشستم،از صبح چندین جا رفته و اوایل ظهر به خانه برگشته‌ بودم،از قضا همان روز هم برای سحر بیدار نشده بودم و حتی قطره‌ای آب هم ننوشیده بودم،چندین بار تا نزدیک شکستن روزه‌ام رفتم اما در برابر وسوسه‌های شیطان خناس مقاومت کردم و وقتی اذان ظهر را گفتند نفس راحتی کشیدم که دیگر امکان شکستن روزه‌ام نیست ، ساعت که به دو ظهر رسید به زور سرم را روی بالشت گذاشتم و سعی کردم چند ساعتی را بخوابم تا گذر زمان را کمتر احساس کنم؛ از ساعت شش عصر هم خودم را به تلویزیون مشغول کردم تا بتوانم به هر جان کندنی دو ساعت باقی مانده را دوام بیاورم و حالا که فقط چند دقیقه‌ای تا اذان مانده بود لیوان به دست روی پله نشسته بودم تا به محض شنیدن صدای اذان افطار کنم،خورشید قرمز رنگ غروب هنوز کامل پایین نرفته بود که بالاخره صدای دلنشین اذان به گوشم رسید،لبخند زدم و صلواتی فرستادم و جرعه جرعه آب را نوشیدم،سردی آب که به جانم نشست احساس کردم تازه اکسیژن به سلول‌های بدنم رسیده و به حیات برگشته‌ام،از روی پله بلند شدم،چرخی در آشپزخانه زدم،مادر سیب‌زمینی‌ها را سرخ کرده و مشغول وضو گرفتن بود تا به نماز جماعت مسجد برسد، ناخنکی به سیب زمینی ها زدم و لیوانم را پر کردم و دوباره روی همان پله نشستم، می‌گویند دعا موقع افطار اجابت می‌شود،کمی آب نوشیدم و با یاد کنکور مشغول دعا شدم که صدای قرآن اینبار با قوتی بیشتر به گوشم رسید،یک دقیقه بعد دوباره صدای اذان بلند شد،من و مادر، که با دستان خیس روبه‌رویم ایستاده بود، با تعجب به هم نگاه کردیم،گفتم:

_ اینا امشو قاطی کردنه ها، سیچه دوباره اذون ایگن؟

_می(مگه) کی اذون گفتن که تو افطار کردیه؟ تازه الان اذونه خو!

_ بقرآن خوم صِدی اذونه چند دقیقه پیش فهمیدم!

_ خدا خونه‌ی‌ بواتِ(بابات) آباد کنه او صِدی(صدای) اذون مسجد سُنیَّل(سنی‌ها) بیدها!

_چه؟؟؟

_ امشو باد شماله صِدی اذونشون تا اینجو ایا!

مثل بادکنکی که به سوزن خورده باشد ذوق و شوقم خالی شد و جایش را به عصبانیت داد، با داد گفتم:

_ چیشِش(چشمش) در آد به حق علی،لال از دنیا بره الهی،سیچه ایقه صِدی اذونشونه بلند کرده که کل شهر بفهمن؟(با عرض پوزش از دوستان اهل سنت)

من از عصبانیت در حال انفجار بودم و مادر هم ناراحت شده بود و هم از شدت خنده پس افتاده بود،گفت:

_حالا اشکال نداره، خدا خوش ایفهمه که عمدی نبوده، بعد ماه رمضون هم یه روز قضاشه بگیر!

_ قضاشه بگیرم؟یعنی اگه بخاطرش ببرنُم جهنم هم حاضر نیستم جاش روزه بگیرم، تو کُت(انتها) گردن مکبرشون که صداشه نهاده سرش و نیگه(نمیگه) ارواح مرده‌هامون شیعه هم هسی تو شهر!

_ ایسو الان بِی خدا لج کردیه؟ ضرر کی ایزنی؟خوت باید جاش جواب بدی خو!

_ها لج کردمه، بِی خوم بِی خدا بِی همه، مو امروز حاصی(داشتم) ایمُردُم(می‌مردم) از تشنه‌ای و گشنه‌ای اوسو او خیرکار نکرده سی‌خوش بلند بلند اذون ایگه تقصیر مونه؟ تو کُت گردنشون او دنیا هم خوشون و عمر و عثمان برن جواب بدن، مو برم جواب بدم؟یعنی مو امروزه قضا نیکُنُم ای مونم که سر چُندُر ده قیاس آوو!

+ تا همین الان که دو سال از اون روز گذشته هنوز روزه‌اش رو قضا نکردم، چندبار هم مادر گفت قضاش کن که وقتی یادم اومد عصبانی شدم و گفتم اصلا و ابداً یا خدا همون رو از من قبول می‌کنه یا تو گردن مسجد سنی‌هاست، به من ربطی نداره!

ههه از اون زمان صدبار چک می‌کنم که واقعا اذان خودمون رو گفته باشن:))

اِی گِرُفتُمِش؛ چیطوری کپی‌بردار؟:)) منبعش هم بنویسی ثواب داره:)
:))
واای:)))
عمدی که نبوده فک نکنم باطل بوده روزت!
میبینی چقدر گناه دارم؟:))
انقدر ناراحت بودم که هیچ وقت نگاه هم نکردم ببینم باطل بوده یا نه:))
خخخخ چ باحال
:))
روزت قبوله...
خدا کنه:)
یاد این افتادم

بازآ که در فراق تو چشم امیدوار

چون گوش روزه دار بر الله اکبر است

:)

هر زمان بر خم ابروی تو تابی برسد
شک ندارم که قرار است عذابی برسد
شوق دیدار تو مانند همان وقت اذان
روزه داری که به یک جرعه‌ی آبی برسد...
ولی الان شبه به هر حال :| :)))
:|| :))
و اینکه چرا انقدر ریا و تزویر در بین بلاگران ما رواج یافته است؟! تف بر این ریا :|| :))))
ریا نیست تبلیغ خیره:))) 
+ولی کامنتت تلنگر خوبی بود، ممنون:)
باشه ننه باشه :))) کلاه شرعی بذار‌ رو سر خودت داغان :|| ای ریا کار دوزخی 
بابا اخلاص:))) اون اخری رو نوشته بودم که نگن حالا چرا چند روز قبل ماه رمضون یادت افتاده، دیوانه شدی؟ ولی خب پاکیدمش با تلنگرت:))
+ یه بار تو زندگیت مفید واقع شدی داغان، برو شاد باش:))
اللللله و اککککبررر :))) بعد ها که یه چیزی شدی از من به عنوان شخصی که مسیر زندگیت ر تعالی بخشید نام ببر و تقدیر به عمل بیاور :))))

+ حالا من جدی هم نگفتما :))) ولی چه کنیم که شوخی‌های‌مان هم موثر و تلنگر گونه اند :))) این از ویژگی های بارز او بود :)))
خمینی رهبر:))) اون روز بهش فکر میکنم و خبرت میکنم:D
+ ببین چه ذوقی کرده:))) غش نکنی فرزندم:)))) یادم باشه تو بیوگرافیم وقتی مشهور شدم بگم یه خرس گریزلی تاثیر کوچکی روم داشته:)))
ذوق من از برای هدایتت است ای بنده‌ی خدا :| :)))) وگرنه که من وسیله‌ای بیش نیستم در این پهنای گسترده‌ی هستی از برای هدایتت از ظلمات الی النور :)))
اری به راستی که مشخص است ذوقت از برای چیست:))))
ببین با یه حرف مفیدت خودت تا چه عمق ریایی پیش رفتی، تمام ثوابش رو از بین بردی، برو توبه کن فرزندم:))) خدا هدایتت کنه ان‌شاءالله:)))
:))))))
من غرق در روشنایی و نورم‌. این چیزا بر روی ما اثری ندارد :)))

:)))
نور؟ تو؟ پروردگارا شکرت:)))) یه کم تواضع داشته باش داغان ؛ عین من:))))
حقیقت تواضع بردار نیست ننه :)))
عجب:)))
فکر نکنم نیازی به قضای روزه باشه عزیزم
چون عمدی نبوده
نمیدونم، راستش هیچ وقت نرفتم نگاه کنم ببینم باید قضاش کنم یا نه، بس که ناراحت بودم:))
چقدر خوبه این با لهجه نوشتنه :)) نیشم تا پشت سرم باز بود موقع خوندن. 

حالا شما عصبانی نباشید.این روزه هم قضا نمی‌خواد. 
:)) عموما پست با لهجه خوندن حس خوبی داره:)
خب خدا رو شکر، نمیشه اون روزه‌های ۹ تا ۱۱ سالگیم هم قضا نخواد؟ حدود ۸۳ روز روزه دارم که به هر روشی توضیح دادم گفتن تو کُت گردنته و باید بگیرشون:)))
شوخی کردیما ننه :/ دچار افسردگی حاد نشی بیفتی بمیری خونت بیفته گردن‌ ما :/ :)))
ای فرزند ناخلف:))) من و افسردگی بخاطر شوخی‌؟ چه جسارتا:)))) 
منم یه بار با همین شرایط روزه قضا گرفتم
ماهواره داشتیم رو شبکه مشهد بوده مامانم افطار و اماده کرد و آورد لقمه رو که گذاشتم دهنم به ساعت نگاه کردم
ماماااام نیم ساعت مونده تا اذان:/
گه تلوزیون اذان گفت
زدم شبکه5دیدم به خانه برمیگردیم نشون میده و اون زیر نوشت تا اذان مغرب30دقیقه
تا شب لب به هیچی نزدم:/
:))) خیلی حال ادم گرفته میشه خصوصا مثل من که اون روز خیییلی تشنگی و گرسنگی تحمل کرده بودم:))
دوستان همگی معتقدن اون روزه چون سهوی بوده قضا نداره:)
چقدر قشنگ می‌نویس آخه :))♡ چقدرررر دلم روزه گرفتن خوااااست :')) 
به نظر من که روزه‌ت قبوله D: آخه از قصد که روزه رو نشکوندی D: 
تو چقدر لطف داری اخه:** یه دو روز دیگه صبر کنی از ۲۷ اردیبهشت خودت مجبوری بگیری:))
ان‌شاا...، تمام مراجع تقلید وبلاگ معتقدن قضا نمیخواد خدا رو شکر :-)

بابا قبوله
خودتو اذیت نکن :)
الان بیشتر بخاطر خنده‌اش نوشتم:)) هر چند یه خرده عصبانیم میکنه یاد اوریش:))
عزیزممم پست هایی که رنگ و بوی اصالتت و محله ت رو میده خیلی خیلی زیاد دوست دارم 
بازم از این پست ها بزار
ان شاءالله که کنکورم خوب خوب میدی برای منم دعا کن دوسال پشت کنکورم :(
ممنونم، خیلی لطف داری:)
ان‌شاا...:)
پس مثل همیم:| ان‌شاا... که همه‌ی کنکوری‌ا و غیرکنکوری‌ها موفق باشن:)
عزیزم چه لهجه ی قشنگی دارین (:
لطف داری جانم:)
چقدر دوست دارم لهجه ی شیرینتون رو :)
ما هم تو رو دوست داریم:)
جمعه ۲۸ ارديبهشت ۹۷ , ۰۷:۱۷ دخترک مژده دهنده
سلام
وااااایییییی چقدربد!!!!!!!!
آیه داریم توی قرآن که وقتی کارخیرمیکنید،منت نگذارید
این خودش یکجور منت گذاشتنه
ان شاءالله یک روزی همه ی این زوجها ثروتمندان این کشوربشوند+به خوبی وخوشی کنارهم زندگی کنند
سربزنید

سلام
ان‌شاا... که همه یه روز انقدر دارا بشن که به غیر خدا نیازی نداشته باشن.
+اومدم سر بزنم منتهی متاسفانه‌ی صفحه‌ی خوش‌آمدتون فقط توی گوشی من بالا میاد و اجازه‌ی ورود به وبتون رو نمیده:)
سلام فرشته جون! خیلی وقت بود میخواستم بیام سراغت ولی این پست با من چنان کرد که چنگ ردکی با امیر سامانی!
من عاشق جنوب  و جنوبیام!داداشم زنبورداره،سالی یه بار حداقل میایم جنوب!
راستی خیلی خیلی ازدواج داداشت مبارکا باشه!

یادمه عروسمون شیراز عروسی دعوت بود گفت از بالا پشت بوم عروسک و کفش و لباس و اینها عروس و داماد پرت میکردن!یکم از رسماتون بنویس!مثلن حجله بستین یعنی چی؟!


عاشق محلی نوشتناتم!هر چند کم!:)))

سلام:)
پس خیلی خوش اومدی، صفا اوردی:) 
کجایی هستی؟ ما جنوبی‌ها هم شماها رو دوست داریم:) اِ چه خوب، خب شهر ما هم بیاید، من از دیدن بلاگرها خیلی خوشحال میشم‌:)
ممنونم عزیزم، ان‌شاا... روزی خودت(اگه مجردی) و عزیزانت:)
والا ما از این رسم‌ها نداریم(تا جایی که من میدونم)، حجله بستن یعنی تزیین خونه و جایی که عروس و داماد میان میشینن با بادکنک و پارچه و باقی وسایل تزیینی:)
ولی خب رسم‌های قدیمی هست که بعضی‌هاش(هر چند کم) هنوز اجرا میشه ، ان‌شاا... وقت کنم پست‌های زبان گناوه‌ای رو بنویسم به بخش رسم و رسوم‌هامون هم میرسیم:)

قربانت عزیزم، سعی میکنم بیشتر از زبان محلیمون استفاده کنم:)
خیلی ممنونم از کامنت پر از حس خوبت:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
نویسندگان
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan