هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


اندر احوالات

برام عجیب بود که تو چند هفته‌ی گذشته چندبار وضعیتم رو چک کرده، البته به هیچ کدومش واکنشی نشون نداد اما خب همین که وضعیتم رو چک می‌کرد می‌تونست قدم موثری باشه! 
داشتم بعد از چند وقت پروفایل‌ها و استاتوس‌های واتس‌آپم رو چک می‌کردم که رسیدم به پروفایلش، همون عکس همیشگی بود ولی استاتوسش عوض شده بود، نوشته "بیا دستم بگیر افتادم از پا، نزار جون بسپارم اینگونه تنها" به عکسش خیره شدم و چندین بار استاتوسش رو زمزمه کردم، اولش فقط اشک بود ولی کم‌کم به هق‌هق‌‌های خفه تبدیل شد،همون هق‌هق‌هایی که تمام این سال‌ها و روزها عجیب وفادار بودن بهم، مطمئن بودم یکی از مخاطب‌های شعرش منم، خواستم بهش پیام بدم اما یه چیزی جلوم رو می‌گرفت، به تولدهای این دوسالم فکر کردم، حدود چهل، پنجاه نفر تولدم رو تبریک گفتن اما من هربار که صدای پیام یا زنگ تلفنم بلند می‌شد منتظر اون بودم،یکی‌یکی پیام‌هام رو بالا و پایین می‌کردم تا فقط یه پیام تبریک خشک و خالی ازش ببینم، به یه "تولدت مبارک" ساده هم راضی بودم اما دریغ! فقط همین نبود، کلی اتفاق ریز و درشت دیگه، از مریضی و غم و غصه و درد و ... و ... هم بود که برای هیچ کدومش حالی ازم نپرسید؛ تمام اون روزهای سخت نکبتی وقتی خیلی‌ها جلوم ایستادن و گفتن مقصری،وقتی اماج تهمت‌های ریز و درشت بودم،وقتی گوشیم هر دقیقه زنگ می‌خورد و یه چیز جدید ازم می‌پرسیدن و من با گریه قسم میخوردم که نگفتم، وقتی تمام دنیا آوار شده بود روی سرم و تنها راه فرارم قرص‌های ترامادولی بود که شب‌ می‌خوردم تا فقط چندساعت بتونم اون همه فشار رو فراموش کنم، وقتی آخرین روزهای ۱۸ سالگیم با کابوس قرآنی گذشت که گفتن باید دست بذاری روش و قسم بخوری که نگفتی، وقتی قرص‌هایی که ماه‌‌ها قطعشون کرده بودم رو مجبور شدم دوباره شروع کنم، وقتی ... وقتی..‌. من تو تمام اون‌ لحظه‌ها فقط منتظر یه پیام یا زنگ بودم که بهم بگه میدونم تو نگفتی،میدونم تو مقصر نیستی اما دریغ! تو هیچ‌ کدوم از اون لحظه‌ها نه تنها نبود بلکه سکوتش یعنی با اونها بود، حالا چه فرقی میکنه وقتی میگه من همون موقع به فلانی و فلانی گفتم که تو مقصر نیستی، باور نمیکنی میتونی بری ازشون بپرسی؟ اون کسی که باید بهش میگفت من بودم، اون کسی که شب و روز خوابش رو می‌دید من بودم، اون کسی که منتظر حرف‌هاش بود من بودم، بهش گفتم با وجود تمام اون خجالت‌هایی که برای گناه نکرده از آدم‌ها کشیدم ولی بازم اون روزها این فقط تو بودی که برام مهم بود حرف‌هام رو باور کنی، اخرش همه حرف‌هام رو باور کردن اما تو بازم حتی از من نپرسیدی چی شده بود؟ چشمات رو بستی چون می‌ترسیدی کسی مقصر باشه که نمیخوای باشه! 
فکر نکنید سنگ‌دل شدم و بخاطر همه‌ی اینها چیزی نگفتم، نه! فقط دیدم وقتی اون تمام این مدت میخواست خط روی بودنم بکشه، وقتی انگار فراموش کرده بود فرشته‌ای هم هست، وقتی تا همین الان که یکسال و شش‌ماه از ندیدنش میگذره فقط یکبار با هم چت کردیم و یکبار چند دقیقه از پشت تلفن صداش رو شنیدم، وقتی اومد و نخواست منو ببینه یعنی نمیخواد که باشم، یعنی برخلاف ادعاش نبودم رو به بودنم ترجیح میده، یعنی تحمل بودنم براش سخت‌تر از نبودنمه، یعنی باور کردن دروغ‌های اونها و داشتنشون براش مهم تر از ماست، پس برای چی برم سمتش؟برای چی غرورم رو زیر پاهام له کنم؟ این ترجیح من نبود پس شاید حالش با ترجیح خودش بهتر باشه.

+ نمیدونید چه سخته تمام لحظه‌هایی که تنهایی با خودخوری و مرور حرف‌ها و فریاد‌هایی که باید میزدی و مجبور شدی نزنی بگذره، نمیدونید چه دردی داره حواست پرت بشه و یه دفعه متوجه بشی داری با خودت حرف میزنی، داری زمزمه‌وار سر کسایی که یه بار بخشیدیشون و باز زجرت دادن،خیلی چیزها و کس‌ها رو ازت گرفتن و نتونستی درست سرشون داد بکشی و تو گوششون بزنی، فریاد می‌کشی! نمیدونید خودت رو مقصر پوکیدن روابط با بعضی‌ها( لعنت به لحظه‌ای که متولد شدن و لعنت به لحظه‌ای که فامیل حساب شدن) بدونی چه زجر وحشت‌ناکیه، من تمام این ۲ سال با این زجر و درد سر کردم ،اما این روزها احساس میکنم دیگه واقعا کم اوردم، فشار زندگی این روزها داره از پا درم میاره، یعنی واقعا این روزها هم میگذره؟

++این شش سال، خصوصا دوسال اخرش مثل یه زخمه که تا وقتی تلافی نشه هیچ وقت خوب نمیشه، برعکس هر روز بیشتر از روز قبل میسوزه و آتیش میزنه، کی گفته بهترین لذت لذت ببخششه؟روزی که بتونم به برازنده‌ترین حالت ممکن تلافی کنم عیدترین عید جهانه‌!
+++ داشتم خفه می‌شدم، نه میتونم بگم و نه میتونم از شرشون خلاص بشم،هر روز و هر شب یادشون زجرم میده، برای همین نوشتم.

دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷ , ۰۲:۳۱ رضا `پسر از جنس پدر`
باید ببخشی تا آروم شی باید بیخیال آدم ها بشی اگه نشی خودت بیخیال خودت میشه و تا آخرین لحظه برات مثل یه انتقام میمونه بیخیال شو اگه میتونی
همه‌ی حرف رو خودتون اخرش گفتید، اگه میتونی، مشکل اینجاست که نمی‌تونم...
بخشیدنشون از توانم خارجه!
نمی دونم چی بگم ...
گیج شدم 
تنها کاری که ماها از دستمون بر میاد دعا کردنه ...
و مطمئنم کاریم که شما می کنی بهترین کار ممکنه :) هرچی که باشه ...ِ
چون هیچکس اندازه خودتون شما رو درک نمی کنه 
ممنون همون دعا خوبه، دعا اثر داره:)
اره هیچ کس بیشتر از خود آدم نمیفهمه چه دردی کشیده
 ممنونم بابت کامنت قشنگتون:)
تمام آزارها به خودشان برخواهد گشت.
یه بار با چشمم دیدم عین همون‌کاری که کردن رو خدا سرشون اورد اما این اخری گویا هنوز تلافی نشده
برای آرامشت دعا می کنم خواهری :'(
ممنونم جانم:*
حوادث فامیلی همیشه جانکاهن انگار! 

جان‌کاه و جان‌گداز !
دقیقا لعنت به زمان هایی که باید باشه و نیست...
خیلی حس بدیه همه باشن یا تاییدت کنن ولی اونی که باید باشه و تاییدت کنه نیست...
امیدوارم همه مشکلاتت جوری حل بشه که یه روز بهشون بخندی و فرداش دیگه حتی یادت نیاد اون مشکلات چیا بودن!
جای خالی بعضی آدمها با هیچی پر نمیشه.
ممنونم عزیز دلم، امیدوارم تو هم روزهای خوب و شیرینی پیش‌رو داشته باشی:*
زحر و زخم اگه خودشون نباشن هم یادگارشون میمونه.! الان فرصت خوبی برا خودخوری و مشغول کردن فکرت به این چیزها نیست. بمونه برا بعد از کنکور :)
بدم میمونه!
 دست خودم که نیست، ناخواسته است، همیشه هم هست و نمی‌تونم ازشون خلاص بشم، مثل یه عقده‌ است که بسته نمیشه.
آرامش،همراه زندگیتون ان شاالله
ممنونم همچنین برای شما
من برعکس بقیه که میگن بخشیدن آدم رو آروم میکنه هر روز دارم این رو با خودم زمزمه می کنم که گاهی اوقات تلافی کردنه که ارومت می کنه. من به شخصه از دیدن بدبختی اون یه نفر خوشحال میشم. نه تنها برای خوشبختیش دعا نمیکنم که هر لحظه منتظرم یه اتفاق بد براش بیوفته. نمیتونم خودم رو با دین و علم روانشناسی و غیره راضی کنم. این بلا باید سر یه عده بیاد تا بفهمن تاوان داره همه چی.
من نمیدونم قضیه ی تو با اون طرف چی بوده که توی 18 سالگی اینقدر عذابت داده. هضمش هم برام دشواره ولی برات از صمیم قلب آرامش آرزو میکنم امیدوارم روزی برسه که هم هی این شیش سال تبدیل به یه لبخند بشه :)
اره گاهی تلافی بهترین راهه؛ بلاهایی رو دیدم سرشون اومد که عینش رو خودشون تو زندگی بقیه پیاده کرده بودن، خدا عینش رو گذاشت تو کاسه‌‌شون تا بدونن گند زدن تو زندگی بقیه یعنی چی و راستش منم وقتی دیدم خودشون تو همون درد میسوزن دلم خنک شد، هر چند تلافی این اخری رو هنوز ندیدم که خدا سرش بیاره،شاید هم اورده و من بی‌خبرم.
اونا مشکلشون با شخص من نیست، مریضی روانی دارن انگار که هر چند سال یه جنگ جدید راه میندازن و یه فامیل رو به جون هم میندازن،این دفعه‌ی چندمشون بود که از قضا اینبار جام بلاش به من رسید ولی خب میخواستن اینجوری رابطه‌ی خودشون رو با یکی درست کنن که بگن یعنی اره ما خیلی دوست داریم و به فکرتیم ولی از قضا برعکس شد و هم اون طرف و هم ما کلا باهاشون قطع رابطه کردیم!
ممنونم عزیزم،ان‌شاءالله

تو اصلا بیرحم نیستی عزیزم
از بعضی کارا دیر میشه گذشت :-)
شاید هم نشه گذشته.
ممنونم جانم:*
حاضرم قسم بخورم که میگذره...

و حاضرم قسم بخورم که اگه گذشت و شما نگذشتین یه روز برمی گردین به پشت سرتون نگاه می کنید و قطعا پشیمون میشید...

الا!
الا!
الا بذکرالله تطمئن القلوب
گذشتنش که میگذره ولی به قول شاعر: اری شود ولیک به خون جگر شود.
رو قسم دومتون بیشتر فکر کنید، چون من قبلا گذشتم و نتیجه‌اش رو دیدم ولی الان، گذشتن از بعضی‌ها مثل مرگ سخته،بخشیدن یعنی حلال کردن، من چطوری حلال کنم آدمهایی که یه عمر درد گذاشتن وسط زندگیم؟بعد دوسال هنوز وقتی حرف اون روزها میشه من استرس میگیرم و حالم بد میشه.
همه می‌گن : چو بگذرد غمی نیست ...
  اما انگار ادامش رو نمی‌دونن که : تا بگذرد درد کمی ‌نیست ...

امید‌وارم به کمک خدا بتونیم درد‌ها را تحمل کنیم و بگذریم
واقعا هم‌درد کمی نیست.
ان‌شاءالله
تا وقتی ظرف مون به اندازه ی دو تا لیوان بیشتر جا نداره قطعا سر ریز می کنه دردها و این طبیعیه...

اما اگه میگن اسوه ی حسنه ی ما یعنی نبی رحمت میرن عیادت اون یهودی که هر روز روشون زباله و خاکستر می ریختن و بعد می فرمایند قل انما انا بشر مثلکم 
این همه یعنی ما می تونیم و باید که به این حد نزدیک بکنیم خودمون رو...

بازم فکر کنید...شاید تونستید ببخشید حتی اگه فراموش نکنید!
اگه بخشیدید میرید مرحله ی بعد...

*البته نگاه من نگاه از بالا نیستا...منم کنار شما ایستادم و دارم از افق دوردست براتون حرف می زنم...من هم هنوز اندر خم همان یک کوچه ام.
برای ما هم دعا کنید
حقیقتا از دوتا لیوان خیلی بیشتر بود، فکر کنید مشکلات زندگی و ضربه‌های آدمها و بالا و پایین ها همش به یه نفر وارد بشه چندتا لیوان میشه؟
مثل پیامبر شدن خلی سخته، از کسایی شبیه من بر نمیاد، اگه قرار بود همه هم عین پیامبر باشن که دیگه حکم قصاص صادر نمی‌شد، خدا میگفت همه رو ببخشید.
یه بار رفتم مرحله‌ی بعد دوباره مار مرحله‌ی بعد زدم و برگشتم‌ همون مرحله‌ی قبل.

*بخشیدن گاهی خیلی کار سختیه، خیلی چیزها هست که نگفتم، خیلی دردها هست که نگفتم، میدونید دردهایی که خودم کشیدم جدا، از هر چی بگذرم گذشتن از اشکهای مادر و خواهرم‌ مثل مردن برام سخته.
آدرس رو درست اومدم

این شمایید اینجوری نوشتین!!!؟
چه دردناک،چه سخت
حالا محل بحث از بخشش نیست ولی نگران حالتون شدم. خوبین؟


از اینا گذشته خوش بحالتون من ٧تا پیام تبریک گرففتم که ٢تاش از بانک بود یکیش از رایتل که دمش گرم هدیه هم داده بود
اره،تلاش میکنم از سختی ها نگم ولی خب گاهی فشار میاره، اینم اون روی سکه است دیگه.
متشکرم،خوبم بهتر هم‌ میشم ان‌شاءالله:)

من که سیم‌کارتم به نام خودم نیست هدیه‌ای چیزی نگرفتم ولی خب اره دوستان لطف داشتن:)
میفهممت... 

:)
دعامیکنم.اروم شید:))
به منم سر بزنید دیگه:(((
ممنونم:)
باشه:)
انفرادی شده سلول به سلول تنم!!
این هم آهنگ قشنگیه با هوای این مطلب شما میخونه
کلا اهنگ قشنگ و دوست‌داشتنیه، و با حال دل خیلی ها همخوانی داره:)
× گاهی وقتا این کلمات، کلماتی که باهاشون میشه دنیارو عوض کرد انقدر حقیرن که شنیدن هیچ حرفی نمیتونه حال آدمو خوب کنه آدمو آروم کنه

× این پست و این حال از اون لحظه هاس که آدم نمیدونه جز آرزوی آرامش چه چیزی برای دوستش بخواد

+ البته اینو باور دارم که بخشش شاید همون لحظه و حتی سالها بعد ممکن نباشه و سخت باشه اما به آدم اجازه گذشتن از اون مرحله رو میده و قطعا باور دارم که میشه بخشید اما نمیشه فراموش کرد

+ حال ِ دلتون روبراه
خیلی ممنونم، ما به همون دعا و ارزو هم راضییم:)

نمیدونم حداقل الان تو شرایط بخشش نیستم شاید یه روزی شرایطش پیش بیاد، یا بتونم این کار رو بکنم.
+ خیلی متشکرم، همچنین:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
نویسندگان
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan