هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


شهریار

همان گوشه‌ی همیشگی نشسته بود و مثل همیشه کتاب می‌خواند.

_بده ببینم اون چیه که هر روز می‌خونیش؟

زیر چشمی نگاهم کرد، کتاب را بست و توی کوله پشتی انداخت؛ لبخند تصنعی زد و "هیچی" را آرام زمزمه کرد.

بلند شدم و نزدیکتر رفتم، بند کوله را کشید و پشت سرش پنهان کرد همزمان "نه" آرامی هم از حنجره‌اش گریخت. دست انداختم پشت سرش و گوشه‌اش را گرفتم، با اصرار کوله پشتی را برداشتم و کمی دورتر نشستم؛ چیزی نگفت و فقط به دست‌هایم خیره شد.

زیپش را کشیدم و گفتم "با اجازه"‌، آرام سری جنباند و ساکت ماند.

وسط خرت و پرت‌هایش فقط یک کتابِ جلد چرم بود، بیرون کشیده و بازش کردم.

_تو که از شعر خوشت نمی اومد!

_خب... خب گاهی سلیقه‌ی آدم‌ها عوض میشه!

_حالا چرا استاد شهریار؟ اصلا مگه تو ترکی بلدی؟!

انگشتم از لای کتاب سرخورد و ورقه‌ها روی هم افتاد، صفحه‌ی اول، بالاتر از بسم الله وسطِ ورقه، با خط خوش نوشته بود:

《 کسی چه می‌دونه، شاید دیگه هیچ وقت همدیگه رو نبینیم.

بمونه یادگاری!

امضا: شهریار 》

...

_ برام شعر می‌خونی؟


+ آخر قرارِ زلفِ تو با ما چنین نبود ... ای مایه‌ی قرارِ دلِ بی‌قرارِ من !


++ به اینجا هم سری بزنید لطفا :)

دلم گرفت که :(

چه عکس آرومی...
عزیزم، ببخشید :*

اره، آدم دلش میخواد تجربه‌اش کنه :)
یادگاری با یه نوشته ی غمگین :)

عکس واقعاً دلنشینه
خیلی وقت‌ها یادگاری‌ها غمگسن و غمناکن...

اره :)
دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام

شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام

از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام

جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام

دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام

تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده ام

بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام

دور از تو ماه من همه غم ها به یکطرف
وین یکطرف که منت دونان کشیده ام

ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگوی قصه که دندان کشیده ام

جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام

از سرکشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیده ام
خیلی شعر قشنگی بود، ممنونم :)

ای غنچه خندان چرا خون در دل ما می‌کنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا می‌کنی
از تیر کج‌تابی تو آخر کمان شد قامتم
کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا می‌کنی

شعر و موسیقی دو عنصر جدا نشدنی از ما هستند ، روح و روان ما نیاز مبرم به این دو دارد 
بله همینطوره، شعر واقعا مثل غذای روحه،نباشه یه چیزی کمه همیشه :)

رفتم خونه ی بابو شاید دل من وابو دیدم خونه ی بابو بدتر از خونه ی ما بو

خیلی قشنگ بود و غمگین ...

کل روز دلم گرفته بود و هست و عصبی بودم و هستم پستت رو که خوندم این ضرب المثل شمالی اومد تو ذهنم:)

جالبه که فهمیدم ضرب‌المثله چی میگه :)
قربانت :*
چرا؟ خدا بد نده :) ببخشید اگه قوزِ بالای قوز شد :*
جمعه ۲ آذر ۹۷ , ۱۰:۲۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
و خدا خواست که یک عمر نبیند یعقوب 
شهرِ بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟!
توی قرآن خوانده‌ام، یعقوب یادم داده است
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است...
چه عکس فوق العاده ای.
بهم سر بزن.
ممنونم :)
چ عکس قشنگی  پر از انرژی :)
متشکرم، دست عکاسش درد نکنه : )

"کسی چه می‌دونه، شاید دیگه هیچ وقت همدیگه رو نبینیم.

بمونه یادگاری!"

بعضی وقتها حس میکنم خیلی سنگدلم. چون با بی رحمی تمام میتونم جمله بالا رو درک کنم.!

میدونی هلما من فقط از یه جهت نوشتم ولی از اون جهت شهریار قصه میتونه به خیلی از دلایل رفته باشه، گاهی رفتن به صلاحه، و شاید شهریار هم صلاح رو توی این دیده :)
+جرقه‌ی یه پست دیگه رو هم زدی‌ :))
جرقه زن کی بودم من :))
من من :دی
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت...
نشسته‌ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند...
شهریار هم ظرافت های ادبی خودش رو داره در زبان فارسی ! ;) 
اره، شهرِ یار مثلا :)
قبلا واسه این عکس نظر گذاشتم.بازم میگم عالیه.
دعوتی به وبلاگم.
ممنون:)
میبینم، تشکر :)
شنبه ۳ آذر ۹۷ , ۲۱:۱۵ سیّد محمّد جعاوله
سلام
خداقوت
سلام
تشکر 
من به ارامش این عکس ، بسیارنیازدارم
ما نیز :)
يكشنبه ۴ آذر ۹۷ , ۰۳:۳۲ سربازکوچولو ...
هر کس سنه اولدوز دیه اوزوم سنه آی دمیشم (نمی‌دونم ترکیشو تلفظشو درست نوشتم یا نه)
اول بگو چی گفتی چون من ترک نیستم خب:/ :)
هییی😞😞
...
خودمو دوست ندارم دیگه از خودم متنفرم
از منِ بی اراده که نمی تونه برای زندگیش تصمیم بگیره و بجنگه از منِ مستاصل از منِ هاج و واج مونده بین هزار راهی هعی
حیف که زمان نامردِ خیلی,,,اونقدر نامرد که بدون هیچ ملاحضه و نیم نگاهی بهت راهشو کج میکنه و میدوعه 
دارم درجا میزنم....
محتاج دعام عزیزدلم:(  :**
خب اینایی که تو گفتی پس منم باید از خودم متنفر باشم، البته خیلی وقت‌ها هستم و خیلی وقت‌ها هم بودم، ولی سعی میکنم نباشم:)
سعی کن جوری که دوست داری بشی، سعی کن خودت رو به رویاهات شبیه کنی :)
زمان... زمان...
قربانت :) :*
یه قسمت از یکی از شعر های استاد شهریار هست
معنیش میشه (هر کس به تو بگه ستاره من بهت میگم ماه)
اها، خیلی ممنونم بابت معنی :)
به به عالی
تشکر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
نویسندگان
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan