هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


نوستالژیک

دیدید خیلی وقت‌ها به عکس تلویزیون‌های سیاه و سفید قدیمی، نوار کاست،رادیو، عکس‌های سیاه و سفید، ماشین‌های قدیمی، آسیاب‌های قدیمی،خونه‌های کاه‌گلی و ... نگاه می‌کنیم ، ناخواسته می‌خندیم و انگار پرتمون کردن به خیلی سال پیش؟ می‌گیم" اینا خیلی قدیمین‌ها، زمان بی‌بی‌ و آبواهای ما(پدربزرگ‌های ما) اینا مد بوده، همه از اینا داشتن، ما هم ته بچگیمون یه چیزهای قدیمی از اینا دیدیم ..."!

 آره، خلاصه که کلی حال می‌کنیم با این چیزهای متروک و قدیمی!

حالا که دارم به وسایلم و چیزهای اطراف نگاه می‌کنم به این فکر می‌کنم که یعنی یه روزی هم میشه که نوه‌های ما به اینا بگن نوستالژی؟ بگن قدیمی؟!

 مثلا یه روزی نوه‌ی من تو نمایشگاه وسایل قدیمی بگه " این لپ‌تاپ رو می‌بینی؟ مادربزرگ من از اینا داشت، عه‌عه این موبایله رو می‌بینی؟ بی‌بی(منظورش منم:/ ) میگه یه روزی از اینا مد بوده، حتی سوار پراید می‌شدن قدیم‌ها(:| ) ،..." یا خیلی چیزهای دیگه؛ عجیبه نه؟ یه روزی ماهایی که امروز تو اوج جوونی هستیم رو به عنوان فسیل( منظور خیلی قدیمی) یاد میکنن! البته اگه اصلا یاد کنن و یادی بمونه...


+ یعنی اون موقع‌ها خودشون چی دارن که زمان ما نبوده؟ چقدر دلم میخواد بدونم ۵۰_ ۱۰۰ سال بعد قراره کدوم دانشمند امروز اسمش خیلی بزرگ بشه؟ کدوم شاعر؟کدوم کتاب؟ چی قراره اختراع بشه و مثل اختراع کامپیوتر و موبایل زندگی بشر رو تغییر بده؟ 

حتی دوست دارم بدونم قراره کیا تو لیست ممنوعه‌ها باشن؟ کدوم نویسنده و شاعر و ...؟

البته شاید هم اون موقع دیگه هیچی‌ ممنوع نباشه :)

++ بیاید از نوستالژی‌ها و وسایل قدیمی‌تون بگید، میخوام ۴%‌ها رو از ۹۶%ها تشخیص بدم:))

+++ آهنگ و عکس هر دو مربوط به دهه ۶۰ به قبلن،ولی من هنوز انقدر پیر نشدم که اینا رو یادم باشه :دی



دریافت

چهارشنبه ۱۹ دی ۹۷ , ۰۹:۵۳ اینتِرنال‌ْ آدِر
من همه ی اینا رِ سیر کتک میکنم اونوقت!
نوه‌هاتون رو؟! چرا انقدر خشن اخه؟!
 تازه اون موقع پیر شدید باید مراقب باشید یه وقت کتک نخورید:| :دی
کتاب فارسیامون که روش با بالارفتن پایه مون تعداد گلاش زیاد میشد. دفترای ساده مون که پشتشون نوشته بود تعلیم و تعلم عبادتست. شلوار جین های خیلی گشاد در حد شلوار کردی. مقنعه کاموایی.  پاکنی که میگفتن خودکارو پاک میکرد اما هیچوقت این کارو نمی کرد. اسکناس ده تومنی و بیست تومنی. آتاری. بستنی زیزیگولو چرخ و فلک دستی که میومد تو کوچه مون و هر ده دور بیست تومن ازمون می گرفت و ... 
بعضی از اینارو نگه داشتم. مخصوصا کتابامو و میرم میبینمشونو همه روزای بچگیم میاد تو ذهنم...
من تا رسیدم کتاب‌ فارسی‌ها اون گلاش حذف شد:/
وای من همیشه از شلوار دامنی و شلوار جین خیلی گشاد بدم می‌اومد:))
پس تو هم کلاه اون پاکن‌ها سرت رفته :))
چرخ و فلک رو ما نداشتیم:/ اسکناس‌ها هم دیدم تو خونه ولی زمان من برداشته شده بودن دیگه :)
چیزهای قدیمی بعد از سال‌ها، حتی کوچیک‌ترینش‌هاشون، تو نگاهمون خیلی بزرگ و باارزش میشن :)
کوپن یا کالابرگ
بلیت اتوبوس
تلفنای سکه‌ای
بستنی دوقلو
کوپن رو یادمه:)
اتوبوس تو شهری ما نداشتیم ولی برای شهرای دیگه بلیت مینی‌بوس رو یادمه+ کلی خاطرات نچسب از مینی‌بوس:/
بستنی دوقلو *_*
پاک کن هامون و که تف میزدیم فکر میکردیم خودکار و پاک میکنه یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی
ما اوایل هفتادیم خاطرات مشترک با دهه شصتی ها زیاد داریم
کارتن بستنی ها بستنی ها
تیتراژ اول برنامه کودک شبکه دو که پسر میدویید با یه پروانه
بشقاب های ملامینی 
بستنی زیزیگولو
من کلی نوستالژیک داشتم چرا مغزم انقدر قفل شده
هیچ وقت هم پاک نمیکرد:))
بستنی‌ها؟
اون تیتراژ رو خوب یادمه ؛)
ما هنوزم بشقاب ملامینی داریم ^_^
همیشه موقعی که باید یادت بیاد هیچی یادت نمیاد :دی
من گاهی به این فکر می کنم ک شاید فقط تا صد سال دیگه هیچ کدوم از ما ، خانواده ، اقوام ، دوستان ، غریبه آشنا ، روحانی ، ترامپ ، و همه ی مردمی که الان دارن زندگی می کنن ، دیگه روی این کره ی خاکی نباشن ...
همه مون صد سال دیگه نیستیم و کسای دیگه ای تو خونه های ما هستن ...
تقریبا میشه گفت هیچ کدوممون دیگه نیستیم ولی امیدوارم اسم خوب ازمون بمونه لااقل :)
خونه‌هامون رو از نو میسازن به نظرم، یه مشت اپارتمان کوچولو که به زور میشه توش نفس کشید، ولی امیدوارم حالِ دلشون تو همون اتاق‌های کوچیک خیلی خوب باشه :)
چهارشنبه ۱۹ دی ۹۷ , ۱۴:۰۰ ... به دنبال حقیقت ...
این دفترا که روش نوشته بود تعلیم و تعلم عبادت است :)
پاک کن هایی که خودکار هم پاک می کرد و پاک هم نمی کرد تا کاغذ پاره می شد! :)

کتاب ارزون... :(
کتاب هایی که الان می بینم و مثلا قیمتش 800 تومن بوده یا نهایتا 250 تومن مثلا! والان خیلی گرون شدن...
چرا شماها همتون انقدر فرهیخته‌اید که نوستالژی‌هاتون همش کتاب و دفتره؟ بابا من بچیگم تابستون می‌رفتم روستا، سوار گاری میشدم با خاله‌ام می‌رفتم برای علف:)) تازه به گاری‌هایی که الاغ بهش نبود و قسمت جلوش رو به آسمون بود می‌گفتیم ضدهوایی:دی

قیمت کتاب سرسام‌آور داره میره بالا :(

وای یادش بخیر ....چقدر پیر شدم

زیبا بود بسیار

یاد کدومش بخیر؟ :)
تشکر
دو روز پیش یه ویدئو از کوچه و خیابون محلمون دیدم مربوط به حدود بیست سال پیش، خیلی جالب بود ، خیابونا چه خلوت ، همه ساختمونا یک یا دو طبقه.اونم مرکز شهر تبریز.بعد فکر میکردم الان اگه مادر بزرگم دوباره زنده بشه و این زمونه رو ببینه چی میشه و چی میگه و...

طی چند سال خیلی پیشرفت کردیم (در زمینه تکنولوژی البته) و روز به روز سرعتش هم زیاد میشه

یه جملتون رو خیلی خوشم اومد ، اونم این که :آیندگان اگه یادی کنن و یادی بمونه
کوچه‌ها خلوت‌تر بود، مردم بیشتر همدیگه رو میشناختن، از حال همدیگه بیشتر خبر داشتن، دل‌ها نزدیک‌تر بود انگار...

امیدوارم تو چیزهای خوب پیشرفتمون روز‌به‌روز بیشتر باشه و البته فرهنگ استفاده‌ی درست رو هم یاد بگیریم :)

...
منو برد به گذشته !
امانه گذشته خودم 
گذشته پدرم خخخ
:))
یه خودکار برمیداشتیم پیچ میدادیم تو سوراخای نوار کاست نواری که از توش درومده رو میکردیمش تو:))
بازی قارچ خور مرحله ی آخرش و اون غوله:))
اونموقع یانگوم میداد بعد من و دوستم یه بازی داشتیم به اسم یانگوم بازی :)))
حالا یه چیز جالب بگم زمان مامان بزرگ بابابزرگم اونموقع کمتر کسی تلویزیون داشت همه میرفتن یه خونه ای جمع میشدن که تلویزیون ببینن بعد مدتها بابابزرگ خدابیامرزم تلویزیون گرفت بعد مادربزرگ خدابیامرزم حجاب میگرفت فکر میکرد دارن نگاش میکنن
میگم یعنی چیزایی که الان برای ما جالبه برای آیندگان یه چیز خنده داره؟ ! خیلی عجیبه
وای آره :)))
قارچ‌خور رو روی گوشیم هم نصب کردم ولی هیچی مثل بازی با میکرو و سگا نمیشه، حدفش کردم :)
یانگوم، جومونگ، تاجر پوستان و ... :)
قدیم چرا؟ تا همون سال‌های اولِ جنگ و بعد جنگ هم اینجا همینطور بود، یکی دوتا خونه تلویزیون داشتن و بچه‌ها جمع میشدن کارتون میدیدن(زمان من دیگه اکثرا تلویزیون داشتن)، من یادمه اوایل یه آنتن لوله‌ای داشتیم هی باید پیچش میدادیم که یه جا بگیره،یکی هم تو خونه می‌نشست داد میزد"خوبه خوبه، نه‌نه برگرد عقب"، شبکه‌ی عربستان و ابوظبی و ... رو صاف مثل آینه نشون میداد اما شبکه‌ی دو همیشه برفک داشت ،بعدش دیگه ماهواره خریدیم از شر آنتن چرخوندن راحت شدیم :)))
اره می‌بینی الان ما به مادربزرگ‌هامون میخندیم یه روزی‌هم نوه‌هامون به ما میخندن، دست بالای دست بسیاره خلاصه :)
تیله
ابروباد که باید برای درس هنر درست میکردیم یا بافتنی و الویه که برای درس حرفه و فن میگفتن درست کنید. 
ورقه های امتحانی که سر برگش ابی بود .الان نمیدونم هنوزم هست یا نه.
مداد رنگی سوسمار نشان
توپ پلاستیکی که دولایه ش میکردیم. 
دمپایی ابری زرد نیکتا
مانتوهای اپل دار
فرق وسط که مد بود
آهنگای شکیلا و شادمهر که دهاتی ام دهاتی ام بوی علف میده تنم
واکمن
دفتر عقاید که بین بچه ها توو مدرسه میچرخید
خانومای محله که جلوی در سبزی پاک میکردن یا مینشستن
نوشابه های شیشیه ای که جعبشو مینداختم روو دوچرخم میبردم جمعه ها میخریدم
 سکه های بیست و پنج تومنی که جدا میشدن از هم دو قسمت سکه
بستنی یخی هایی که بدون زرورق بودو پنج تا تک تومنی بود
 ادامس بادکنکی و شیک و لاویز و خروس
کارت فوتبالیست ها که هرکی بیشتر داشت افتخار بود براش!
اون برنامه ی آقای قصه گو
کارتون خونه ی مادربزرگ ها و هاپوکومار، پرین( بی خانمان)، جودی ابوت، فوتبالیست ها، حاکم بزرگ میتی کومان احترام بگذارید.
نوشمک، بستنی هایی که شبیه توپ بود، شکلاتای بابا نوئل، شیر کاکائوهای شیشه ای، تیتاپ
کاپشنا و دفتر نقاشی و مداد رنگی های باقی مانده از خواهر برادرای بزرگ تر!
دفتر مشق های تعاونی که اداره های باباهامون میدادو جلدشون میکردیم
خانواده ی اقای هاشمی و چوپان دروغگو و کوکب خانوم زن با سلیقه ای است و دهقان فداکار
پوشه های رنگیه مقوایی
دوچرخه هامون، آب بازی، هفت سنگ، دزد و پلیس
دروازه درست کردنامون با دمپایی
جمعه بازار رفتن و یخ در بهشت خوردن و از روی چرخی ها ماما جیم جیم خریدنا و روی چرخ و فلکای دستی نشستن
شهربازی و ماشین برقی...اون فیلای سکه ای
کارنامه هامون که تووش ستون میزد ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم
پیک شادی. وای خدا پیک شادی دلم تنگ شد
عید دیدنی رفتنا و عیدی تخم مرغ رنگی بهمون دادنا
کفشای عروسکی
اصلا پوشیدن کفشای تق تقیه مامانامون 
سریال آیینه ی زندگی که جمعه ها میداد. فیلم مزد ترس. 
اون خمیرایی که تووش آرد بود بهش شکل میدادیم . عروسکای زشت که یه مدت خیلی مد شدن. اون اب پاچای پلاستیکی که شبیه تفنگ بود. با سرنگ به هم آب پاچیدنامون و آب بازی کردنامون. بازی فکری های روپولی، راز جنگل، لوبیای سحر امیز که با پولای عیدیمون میخریدیم. وای عاشق روپولی بودم

تقریبا ۸۰% اینایی که گفتی رو من یادم میاد :)
تیله که ما بهش میگفتیم تیرماره (هنوزم چندتا داریم) :))
قلاب بافی و الویه برای حرفه و فن
ورقه‌های آبی، آره هست چهارشنبه سارا امتحان املا داشت رفت خرید برای امتحانش:)
توپ پلاستیکی به اصلاح دو پوسته‌ای :)
مانتوهای اپل دار
وای فرق وسط :)))
شکیلا و شادمهر رو یادمه، حتی‌ سی‌دی‌های شکیلا رو یادمه ولی اون اهنگی که گفتی رو نه:)
واکمن
خانم‌های محله‌ی ما تا همین ۵_۶ سال پیش هم در حیاط جلسه داشتن، الان هم گاهی میشینن ولی خیلی کمتر :)
نوشابه‌های شیشه ای که باید شیشه‌شون رو پس میدادیم رو یادمه :)
بیست و پنج تومنی
کارت فوتبالیست‌ها، من هنوزم چندتاش رو دارم، یه مغازه کوچه پشتی هست هنوزم منچ و کارت و این چیزها داره، مغازه‌اش خودش خاطرات چند نسله :)
کارتون‌ها ^_^
آقای هاشمی رو الان دیگه حذف کردن، اگه با هوایپما می‌رفتن اون همه کتابمون درس نداشت :دی
پوشه ها هم هنوز هست
من هیچ وقت دوچرخه یاد نگرفتم، حسرتش مونده برام :(
ما جمعه بازار نداشتیم، چرخ و فلک دستی هم :)
ما دو ترمه بودیم :)
انقدر از پیک نوروزی بدم میاد، تمام عید استرسش رو داشتیم :/
کفش عروسکی :)
عروسک چوبی که لباسش پارچه‌ای بود من داشتم،پسر همسایه برامون درست میکرد :)
تفنگ پلاستیکی، آب‌بازی با سرنگ :)) 
روپولی و راز جنگل و لوبیای سحر‌آمیز رو ما نداشتیم :)
البته شاید چیزایی که من گفتمو کمتر کسی اینجا یادش بیاد. این نشون میده من پیر شدم:دی
تقریبا همشون رو یادم می‌اومد،این نشون میده وسط دهه‌ی ۷۰ تو یه منطقه‌ی محروم با دهه‌ی ۶۰، شاید هم اوایل هفتاد شهرهای دیگه شباهت داشتن :/ :))
عالی بود
عالی شمایید :)
یادش بخیر اون موقع ها همه چی خوب بود یادش بخیر پیر شدیم😢
همه چیز هم نه، هر دوره‌ای سختی‌های خودش رو داره هر چند دغدغه اون موقع کمتر بود :)
پنجشنبه ۲۰ دی ۹۷ , ۱۸:۴۴ اینتِرنال‌ْ آدِر
به آدمام میگم بزننشون. :))
مادر فولاد زره شنیدید؟ شما پدرشید :)))

یاد بنان و صدای دلنشینش....

البته انکار نمیکنم هروقت نوارکاستش رو میذاشتن حالم بهم میخورد (:

ولی الان  خوشم میاد ازین نوستالژیها...

آهان 
:))
برای یادآوری خاطرات خوبن :)
پنجشنبه ۲۰ دی ۹۷ , ۲۲:۴۴ ... به دنبال حقیقت ...
ما فرهیخته نماییم...صداقت و سادگی و صفای شما به صدتا فرهیختگی ما می ارزه.
این چه حرفیه، شوخی میکنم، قصدی نداشتم :)
چه کامنت های حال خوب کنی..

چقد بزرگ شدیممم ما اخه
آره می‌بینی؟:)
دلت نمیاد بگی پیر شدیم؟:))
از همین تریبو باید بگم بیست و دو من همه چیزایی که گفتی رو یادمه. دمپایی نیکتا عالی بود:دی چقدددددر لاکچری بودن اون موقع. برند بود اصن :دی
بیا بغلم که تو هم پیر شدی دیگه :))
تبلیغ‌های تلویزیونی نیکتا هم بود :دی
جمعه ۲۱ دی ۹۷ , ۱۰:۴۰ ... به دنبال حقیقت ...
بیست و دو عالی بود :)

آره :)
جمعه ۲۱ دی ۹۷ , ۱۳:۱۰ فاطمه سلطانی
دمپایی موشی و جارو دستی و مداد قرمز رو یادمه از بچگی با بستنی موشکی.
دیگههههه اوووووم
آهاااااا یادم اومد
جوجه رنگی. یه گل سر که خیلی دوس داشتم
جارو دستی و مداد قرمز رو ما هنوزم داریم:)
جوجه رنگی ، اون زرد و سبز پنبه‌ای‌ها:)))
من حس میکنم رفته رفته چیزی که اسمش نوستالژی باشه از شدت بولد بودنش کم میشه اینم ربط داره به افزایش امکانات بالطبع هرچه به عقب برگردیم همه چیز محدودتر میشه و ماندگاری از بین محدودترها راحتتره ولی رفته رفته رقابت زیاد میشه امکانات زیاد میشه و خیلی چیزا هم سطح هم پس در آینده احتمالا این اندازه اهمیت نداشته باشن اینم هست که هرچه جلوتر میریم دغدغه های زمان حال بیشتر میشن و وقت برا نوستالژی بازی کم.
نمیدونم ولی فکر میکنم هر اتفاقی که بیوفته و هر چی پیشرفت کنیم بازم گاهی به وسایل و ابزار بچگیمون و قدیمی که نگاه کنیم بازم لبخند روی لبمون میشینه و یاوآوریش حس خوبی بهمون میده، همین ارزشمندش میکنه :)
اسمارتیز.
گوشی موبایل های اسباب بازی (چقدر باهاش لاکچری بازی درمیاوردم)
مامانا با چادر وصلمون میکردن به پشتشون و لباس میشستن. من که حس میکنم باید حالت تهوع میگرفتم بس که بالا پایین میشدم.
تو نزدیک یه متر برف حتی مدرسه ابتدایی تعطیل نمیشد و داداشم منو تو بغل یا دوشش میبرد مدرسه. چون بس که برف سنگین بود ماشین میموند تو حیاط. جالب اینکه بابا چطور میرفت سرکار؟!
آنشرلی.. هایدی.. زیزیگولو
https://www.google.com/imgres?imgurl=https%3A%2F%2Fwww.fardanews.com%2Ffiles%2Ffa%2Fnews%2F1392%2F6%2F5%2F168819_315.jpg&imgrefurl=https%3A%2F%2Fwww.fardanews.com%2Ffa%2Fnews%2F282956%2F%25D9%2584%25D9%2588%25D8%25A7%25D8%25B2%25D9%2585%25E2%2580%258C%25D8%25A7%25D9%2584%25D8%25AA%25D8%25AD%25D8%25B1%25DB%258C%25D8%25B1-%25D8%25AF%25D9%2587%25D9%2587-%25D8%25B4%25D8%25B5%25D8%25AA%25DB%258C%25E2%2580%258C%25D9%2587%25D8%25A7-%25D8%25B9%25DA%25A9%25D8%25B3&docid=fdj6NELas2F3VM&tbnid=Hbz2MNlI8FrDnM%3A&vet=10ahUKEwjoyI2UzeXfAhVSK1AKHQGMCqkQMwiOAShHMEc..i&w=500&h=400&bih=657&biw=1366&q=%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9%20%D8%AF%D9%87%D9%87%20%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF&ved=0ahUKEwjoyI2UzeXfAhVSK1AKHQGMCqkQMwiOAShHMEc&iact=mrc&uact=8
------------------------
https://www.google.com/imgres?imgurl=http%3A%2F%2Fniniweblog.com%2Fupl%2Fjaleh60%2F15131506256.jpg&imgrefurl=http%3A%2F%2Fjaleh60.niniweblog.com%2Fpost%2F19%2F%25DA%25A9%25D8%25A7%25D8%25B1%25D8%25AA-%25D9%25BE%25D8%25B3%25D8%25AA%25D8%25A7%25D9%2584-%25D9%2587%25D8%25A7%25DB%258C-%25D8%25AF%25D9%2587%25D9%2587-%25DB%25B6%25DB%25B0.html&docid=CkNdHNtj7ClhFM&tbnid=_3kDRmOpgPAeZM%3A&vet=10ahUKEwjoyI2UzeXfAhVSK1AKHQGMCqkQMwh2KC8wLw..i&w=412&h=636&bih=657&biw=1366&q=%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9%20%D8%AF%D9%87%D9%87%20%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF&ved=0ahUKEwjoyI2UzeXfAhVSK1AKHQGMCqkQMwh2KC8wLw&iact=mrc&uact=8
من یکی داشتم سینه اشو فشار میدادم "سیا نرمه نرمه" میخوند. :)
------------------------------------
https://www.google.com/imgres?imgurl=http%3A%2F%2Fs1.picofile.com%2Ffile%2F7657870856%2FESKI_VE_NADIR_OYUNCAK_TEKERLEKLI_ESEK_67579147_0.jpg&imgrefurl=http%3A%2F%2Fbachehayedirooz.blogsky.com%2Fcategory%2F%25D8%25A7%25D8%25B3%25D8%25A8%25D8%25A7%25D8%25A8-%25D8%25A8%25D8%25A7%25D8%25B2%25DB%258C-%25D9%2582%25D8%25AF%25DB%258C%25D9%2585%25DB%258C&docid=QNC9w_H8pUmopM&tbnid=vZh6XnamKraa1M%3A&vet=10ahUKEwjoyI2UzeXfAhVSK1AKHQGMCqkQMwhcKBUwFQ..i&w=673&h=539&bih=657&biw=1366&q=%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9%20%D8%AF%D9%87%D9%87%20%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF&ved=0ahUKEwjoyI2UzeXfAhVSK1AKHQGMCqkQMwhcKBUwFQ&iact=mrc&uact=8
--------------------------------
عکس فوتبالیستا تو پُفک .... عکس لیلون برره
----
منم از اون موبایل‌ها داشتم :))
یادمه بارون زده بود تا کمر، البته بعدا فهمیدم بارون شدید نبود اشکال از سیستم فاضلاب شهری ما بود، داداشم منو کول کرد و اورد خونه :)
هنوزم هایدی کارتون مورد علاقمه ^_^
این لیوان‌تاشوها *_*
عه منم دوتاش رو داشتم، یکیش اسمش افسانه بود، شکمش رو فشار میدادم میخوند "شب شد و ستاره تو آسمون نشسته؛ زیر نور مهتاب چارقد آبی بسته..."
عکس آخری باز نشد :)

عکس‌های جومونگ تو پفک که باید تو آلبوم می‌چسبوندیمشون :))
ای جان عالی بود
شما هم عالی هستید!
تو عکس اون دخمله که سمت چپ وایستاده چادرگرفته دوست دارم بدونم الان چه شکلیه .. انگار به زور چادر دادن دست بچه :)))  

کیفاشون ، روسری های کج معوجشون نگله معصومشون همه اش انگار مال یه دنیای دیگه است انگار نه انگار که همین چند سال پیش بوده ^__^
می‌بینی چقدر بانمکه؟:))

مانتوهاشون، شکل روسری سر کردن‌هاشون، همه‌چیشون خوشکل و نوستالژیکه، انگار از دل خاطره‌ها میان :)
قدیما کلن بهتر بود بی شیله پیله تر صمیمی تر...

میشه سایت ما رو در بخش پیوندهاتون قرار بدین؟ یه دنیا ممنون میشم ازتون
https://www.soorban.com
هر زمانی خوب و بد خودش رو داره:)
خیلی ببخشید، تبلیغات توی پیوند نمیذارم :)
++ کارت های بازی.. تیله.. کتونی میخی! :))


+++ این یعنی.. کهولت سنتون به قدری تاثیر داشته که 30-40 پیش رو اصن یادتون نمیاد؟؟ :|


آهنگ بسی زیبا...و غم انگیز....
ممنون :)
هنوزم چندتا کارت دارم، مالِ فیلم‌های جومونگه ، تیله هم دارم :)

+++ آره دیگه پیریه و هزار دردسر :دی

خواهش میکنم :)
تایربازی ، هفت سنگ ، چوب و پل ...
دوربین عکاسی های فیلم خور ، پیکان جوانان، توپ سه لایه
خدایا تایر بازی هم یادتونه؟ فکر کردم فقط خودم پیر شدم :))
چوب و پل چیه؟ فقط اینو یادم نیست :)
سنم زیاد نیست ولی تایر بازی رو خوب یادمه
چوب و پل ( به محلی میگن چوق و پِل ) 
یه آجر میذاری یه چوب کوچیک رو تیکه میدی به آجر با یه چوب بزرگتر میزنی زیر چوب کوچیکه وقتی اومد بالا یه ضربه میزنی بهش (تقریبا مث بیس بال) چوب کوچیکه افتاد زمین تو چوب رو تیکه میدی به آجر و میری کنار
حریف چوب کوچیکه رو بر میداره و سعی میکنه باهاش بزنه چوب بزرگتر رو بندازه
 پس حتما تو یه منطقه‌ی محروم بزرگ شدید :))
شما کجایی هستید؟ این بازیه‌ هم از بازی‌های محلی قدیمی ماست، خودم ندیدم ولی تو خاطرات بابا و مامانم شنیدم :)
http://www.hlife.ir

لطفا به سایت ما سر بزنید . زندگی سالم
:)
عکس رو دوست داشتم قشنگ بود :) ترانه یقه ام رو گرفت پرتم کرد به اون دور دورا :/
تلویزیون سیاه سفید داشتیم که قابش سفید بود و کلید روشن شدنش یه موج نوک قرمزی بود، که باید می چرخوندیدم تا روشن شه :)، سماور نفتی و رادیوی پدرگرام که موجش رو شکوندم :/ :) ساعت نقره ای پدر که اوایل دهه ۶۰ خرید و باز بنده بهش عنایتی داشتم :). دیگه یادم نیست :/  :)
ترانه‌اش یه حس غریبی داره، حتی برای منی که سنم به آهنگ نمی‌خوره :)
ما هم یه سیاه و سفید داشتیم که پوسته‌اش قرمز بود :) 
کلا تو کار خراب‌کاری بودید‌ها، خوبه دیگه بیشتر یادتون نیست وگرنه یه عالمه خراب‌کاری دیگه هم رو می‌شد:))
چقدر این عکس رو دوست دارم :)
:)
:)))
((:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
نویسندگان
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan