هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


اگر چُنان نماند چه؟!

آدم‌‌های زیادی را می‌شناسم، آدم‌هایی با افکار و نظرات و سلایق متفاوت، آدم‌های راضی و ناراضی از زندگی، آدم‌هایی که روزی گمان نمی‌کردند به اینجا برسند.
«الف» ۳_۴ سال با همسرش در حال آشنایی بود، دوستش داشت، همه می‌دانستند که شرایط ازدواج ندارد ولی دارد تمام تلاشش را می‌کند. چند سالی‌ست که ازدواج کرده اما حالا به زبان بی‌زبانی می‌گوید که راضی نیست، البته اگر مستقیم از ازدواجش بپرسی می‌گوید راضی‌ست اما بارها اشاره کرده که ازدواج آن چیزی که فکر میکنی نیست، سختی‌اش زیاد است و چندان هم نمی‌ارزد. یکبار می‌گفت شاید اگر برمی‌گشت تصمیم دیگری می‌گرفت.
«ب» ازدواج کرده، با دختری ۱۷_۱۸ ساله، اختلاف سنی‌شان حدود ۸_۱۰ سال است، روز اول عاشق و معشوق اما حالا بعد از ۱۰ سال زندگی و یک فرزند دعوا پشت دعوا، هر روز چند گام نزدیکتر به طلاق، می‌گویند تفاهم ندارند، اختلاف سنی‌شان زیاد است و حرف و فکرشان به هم نمی‌خورد.
«پ» عاشقانه ازدواج کرد، اما بعد از ۱۰ سال زندگی بالاخره جدا شد، می‌گفت به هم نمی‌خوریم، تفاهم نداریم، متفاوتیم.
«ت» سال‌هاست ازدواج کرده و بچه دارد، عاشقانه نبوده ولی مثلا عاقلانه بوده، دارند زندگی می‌کنند اما راضی نیست، همه می‌دانند اگر مانده هم بخاطر بچه‌هاست.
و ...

مادر اغلب این‌ها را می‌شناسد، ولی هنوز هم وقتی اصطلاحا کسی در خانه را می‌زند چه موافق باشد چه مخالف می‌نشیند به نصیحت، به اینکه ازدواج خوب است و همه باید ازدواج کنند، آدم باید در جوانی فکر روزهای کوری و پیری و تنهایی‌اش را بکند، تا جوانی و خواستگار زیاد است باید انتخاب کنی وگرنه ناچاری به انتخاب‌های اجباری و 
... .
اما من هربار به زندگی‌های دیده و نادیده‌ام فکر می‌کنم، به پستی و بلندی‌ها، به عاشقانه‌هایی که سرد شد، به دل‌های گرمی که یخ زد. نمی‌گویم تمام ازدواج‌ها ناموفق است، نمی‌گویم زندگی خوب ندیده‌ام اما نمیدانم وسط این بازار آشفته‌ی زندگی، میان‌ این سردرگمی همیشگی، چقدر میتوان به آینده امیدوار بود؟ چه کسی تضمین می‌کند که عاشقانه یا عاقلانه‌هایمان از بین نرود؟ اگر چندسال بعد رسیدیم به همان‌جایی که بقیه روزی ایستادند و فریاد کشیدند که نمی‌خواهند چه؟! دلبستن به دل‌شکستگی‌های بعدش می‌ارزد؟ قلب‌های شکسته‌ی ما طاقت هزار باره ترک خوردن را دارد؟! اگر رفتیم و به حکم عقل، به اجبار، با درد ایستادیم چه؟! اگر رفتیم و دل‌مان با ما نبود، اگر رفتیم و احساس تنهایمان گذاشت اما ناچار به ماندن بودیم چه؟! 
از خودم می‌پرسم، بارها و بارها، این رفتن‌ها، این عاشقانه‌ها، عاقلانه‌ها، شور و هیجان، اگر نماند و دست کشید و رفت چه؟! 
می‌ارزد؟

+ در کامنت‌های کانالم نسرین نوشته بود که حناق گرفته‌اند از بس با کامنت‌دونی بسته روبرو شده‌اند، بازش کردم. اینجا را هم کمی باز می‌کنم، ضمنا اگر در مورد پست‌های بسته نظری هست همیشه خوش‌حال می‌شوم که بشنوم. :)

شاید روزی صلح هم در جهان ما شکوفه بزند.

روزهایم در هم پیچیده و سردرگم بودند، چیزی شبیه سرِ کلاف کاموا. اغلب برنامه‌ی روزانه‌ام خلاصه می‌شد در خواب! ۲_۳ نوبت شیفت برای سر زدن به دنیایی که واقعیت ندارد، چیزی که بارها و بارها و بارها از سر گذرانده‌ام.
اینجور مواقع نیازی نیست که کسی حالات روحی‌ام را بالا و پایین کند یا پی نشانه‌ای باشد، همین یک علامت کافی‌ست «من تا حد انفجار بدم، دارم وسط جهنم دست و پا میزنم».
در همین روزهای سیاه و غم گرفته صفحه‌ام را باز کردم و پیامی برای دیوید نوشتم؛ آخرین پیامِ بی‌جوابش مربوط به حدود ۱ ماه پیش بود.
 در آن زمان که دلم نمی‌خواست هم‌صحبت کسی باشم، فقط نوشتن برای دوستی غریب که شهرها، کیلومترها و کشورها از تو دور باشد می‌توانست مرهم کوچکی باشد، کسی که نمی‌داند تو دقیقا در کجای این زمینی و حتی زبانت را هم نمی‌فهمد.
پیام نوشتن به دیوید کمی سخت است، باید با کمک ترنسلیت جملات فارسی‌ام را به انگلیسی برگردان کنم و بعد از فکر کردن بسیار جواب پیام‌های طولانی‌اش را بنویسم، برای همین گاهی نوشتن یک پیام یک ماه طول می‌کشد و البته گاهی هم دریافت پاسخ.
از علت ناراحتی‌ام چیز زیادی ننوشته بودم اما تمام سطرها پر از غم‌، سردرگمی‌ و رنج‌ بود، پر از توصیف حالات روحی‌ام و مردابی که در این تابستان گرم باز هم گیرم انداخته بود.
پاسخ پیامم به فاصله‌ی حدود ۳ روز به دستم رسید، سرشار از احساس و همراه آغوشی گرم و‌ دوستانه که از اقیانوس اطلس گذر می‌کرد.
پیامش را با عذرخواهی به دلیل مشغله‌ی شغلی‌اش که فرصت نوشتن یک پیام خیلی طولانی را به او نمی‌دهد، شروع کرده و بعد هم عکسی را به آن پیوست کرده بود.
نوشته بود که پس از خواندن پیامم تنها چیزی که به ذهنش رسیده تا عمق احساسات و دوستی‌اش را از پس این فاصله نشان دهد نوشتن یک نامه‌ی دست‌نویس بود، که برای نوشتنش درنگ نکرده است.
کلماتش امیدوار کننده و زیبا بود که لطافت و ارزش دوستی‌ها را ولو از فاصله‌ای دور، یادآوری می‌کرد. در انتهای نامه هم نقل قولی را پررنگ‌تر نوشته بود: «هیچ خیری وجود ندارد که همیشه ماندگار باشد و هیچ بدی که هرگز تمام نشود.».

پیامش را بارها مرور کردم، تک‌تک کلمات بوی یک آشنایی دیرینه می‌داد، شبیه عطر یاس در حیاط مدرسه، یا صورتی پررنگ گل‌های کاغذی که روی دیوارهای کوچه خودنمایی می‌کرد، حتی بوی بهارنارنج کوچک حیاط که اولِ هر بهار شکوفه میزند.
دستِ گرم دوستی‌اش در روزهای سرد و بی‌روح این تابستان نهال کوچکی بود از امید و صلح و دوستی که شاید نتواند سیاهی روزهای غمگینم را خاکستری کند اما دلم را با آینده‌ی جهان بند میزند.


یک جایی از کتاب انسان‌ها، موجود فضایی که در جسم اندرو مارتین زندگی می‌کند از خودش می‌پرسد که واقعا انسان‌ها چطور با اضطراب مرگ کنار می‌آیند؟ در واقع او ریشه‌‌ی اغلب ترس‌ و نگرانی‌ها را وجود واقعیتی به نام مرگ و نیستی می‌داند.

الان، همین حالایی که اینجا نشسته‌ام و گدازش درد را در سینه‌ام حس می‌کنم، دارم به همین فکر می‌کنم.
اندرو مارتین اشتباه می‌کند، برای پاره‌ای از انسان‌ها وجود داشتن بسیار اضطراب‌آورتر و رنج‌آورتر از نبودن است؛ در واقع برای برخی انسان‌ها وجود این واقعیت که مجبورند تا زمان مرگ به این رنج مداوم، این سلسله‌ی دهشتناک و تکراری تن بدهند، به مراتب از وجود واقعیتی به نام مرگ هول‌آورتر است.
امیدوارم، واقعا امیدوارم که وجود واقعیتی به نام زندگی پس از مرگ یک دروغ و تخیل بزرگ باشد، ای کاش که آدمی با اتمام عمر کوتاهش به صورت یک انرژی آزاد شده به جهان برگردد، بدون یک کالبد یا چارچوب مشخص، شبیه ذره‌ای معلق در هوا، در قامت کامل نیستی. 

هر طایفه‌ای ز من گمانی دارد ...

این روزها گاهی به خدا فکر می‌کنم؛ البته بیشتر منظورم از خدا نوع ارتباط با اوست.
به اندازه‌ی تک‌تک تارهای سیاه روی سرم، تلاش آدم‌ها برای دفاع از خدا را دیده‌ام، حتی تلاش‌های خودم را. اما این روزها فکر می‌کنم و هربار میرسم به نتیجه‌ی «عجب کار بیهوده‌ای».
در دنیا به اندازه‌ی تک‌تک موجودات زنده خدا هست. خیلی از خداها در ظاهر یکسانند ولی در باطن نه! انگار هر آدمی یک خدای شخصی‌سازی شده برای خودش دارد، برای خودِ خودِ خودش. خدایی که من دارم با خدای فرد x متفاوت است و خدای x با خدای y. احتمالا از همه‌ی آن‌ها که بپرسی قائل به یکتایی خدایند اما غوصی میان اعتقاداتشان که بروی می‌بینی بین خدای یکی تا دیگری هزاران خدا فاصله است.
خدای یکی عادل‌تر است، خدای یکی جبارتر، خدای یکی رحیم‌تر، خدای آن یکی هم ستارتر. عجیب است نه؟! ولی واقعی است. 
این را وقتی فهمیدم که با خدایم دعوایم شد، از آن دعواهای حسابی، من طلبکار بودم، خدا بدهکار، می‌خواستم طلبم را وصول کنم، جواب می‌خواستم و خدا نداشت، احتمالا در آن لحظات خدای من داشت با نگاهی غمگین به حال مخلوقش نگاه میکرد و برایش غصه می‌خورد، شاید هم داشت به رنج عظیمی که روی سینه‌اش گذاشته بود نگاه میکرد و با خودش حساب و کتاب می‌کرد که کدام یک عادلانه بوده و کدام یک نه. خدای x اما از من عصبانی بود چون من عصیان کرده بودم، عصبانی بود و می‌خواست عذابم کند چون من حرف‌های کفرآمیز زده بودم، قهرش گرفته بود چون من بنده‌ی بدِ ناسپاس و بدکاری بودم! راستش را بخواهید همان شب برای همیشه با خدای x کات کردم، خدای دائم پرخاشگر و عصبانی که منتظر اشاره‌ای برای نزول بلا باشد و یکبار به اعمالش فکر نکند را نمی‌پسندم، خوشم از خدایشان نمی‌آید، تصمیم گرفتم به خدای x کافر باشم.
چند روز بعد باز برای آشتی با خدایم پیش قدم شدم، البته بیشتر من‌باب فرصتی برای جبران بود، نمی‌خواستم رابطه‌ی نیم بندمان تمام شود. 
می‌فهمید چه می‌گویم؟ ترجیح میدادم خدایی داشته باشم که وقت شادی شاکرش باشم و وقت غم زانوهایم را بغل بگیرم و بگویم که دارم درد میکشم، درمان کردن بلدی؟ ترجیح میدادم خدایی داشته باشم که عین دو دوست روزهای قهر و آشتی، پستی و بلندی داشته باشیم ولی در انتها باز هم چیزی بین‌مان باشد که به حرمتش نخواهم برای همیشه تمام شود.
خدای من کمی معطل کرد ولی قدم‌های مثبتی برداشت، من هم آرام‌تر شدم، حالا شاید کمی از هم دلخور باشیم، من هنوز هم جواب‌های زیادی از او طلب داشته باشم و او پاسخ‌‌های زیادی را بدهکار، گاهی او بی انصاف خطابم کند و گاهی من، ولی قهر نیستیم و همین هم بعد از مدت‌ها نکته‌ی مثبتی است.
خدای x ولی عصبانی‌ست، خدای x غفار است و می‌بخشد اما با منت، هزار راه توبه و هزار مرحله‌ی استغفار دارد تا ببخشد، خدای x همیشه طلبکار است و اصلا فکر نمی‌کند چیزهایی هست که ممکن است به مخلوقش بدهکار باشد. 
من راستش هنوز هم از خدای x خوشم نمی‌آید، چون کلا از نگاه از بالا به پایین خوشم نمی‌آید. خدای x همیشه محق است، زیر بار هیچ چیزی نمی‌رود، اگر خوبی در کار باشد از اوست و اگر بدی باشد از خلق! خدای x هیچ وقت روبروی مخلوقش نمی‌نشیند و چند کلامی به حرف‌هایش گوش کند، خدای x دائم عصبانی است، با یک کلمه پرخاشگری هیزم‌هایش را آماده کرده است که به قعر جهنمش تبعیدت کند. اگر هزار جور زمانه کشیده باشی و شاکی باشی از تصمیماتش باز هم مقصرت می‌کند، خلاصه که خدای x انگار زیربار تصمیمات خودش هم نمی‌رود، با این حال x معتقد است خدایش بی‌نهایت مهربان است، البته که شاید باشد، اما احتمالا فقط برای x.  
خدای x برای من گاهی شبیه خدای داعش و طالبان و ... است. خدای y و z و d هم شاید با خدای طالبان متفاوت باشد اما با خدای من هم متفاوت است. مثلا خدای j برایش اصول پوشش از دزدی، از فقر، از محرومیت، از ظلم و عدالت مهم‌تر است، یا خدای z همین که روزی ۵ بار برایش نماز بخوانی بهشتت را تضمین می‌کند.
اینجا ممکن است از حرف‌های من برداشت اشتباهی داشته باشید، اشتباه نکنید، من نمی‌خواهم بگویم خدای x و j و z و d و f و ... بد یا خوب‌اند (من فقط صلاحیت حرف زدن در مورد خدای خودم را دارم نه خدای مردم مگر در مواردی که خدایشان به من ضرری وارد کند.)، تاکیدم فقط بر مسئله‌ی تفاوت است، آن هم نه تفاوت در ذات بلکه تفاوت در شناخت آدم‌ها.
 این وسط آدم‌ها وقتی به رابطه‌ی شکرآب یکی با خدایش می‌رسند بر خودشان واجب می‌دانند که تلاش کنند و انرژی بگذارند که از خدای خودشان، که فکر می‌کنند خدای دیگری هم هست، دفاع کنند. پیچیده شد.
اگر ادعاهایشان را نپذیری انگ مشرک می‌زنند، بپذیری هم واویلا! کوچک‌ترین برخوردی با خدای خودت قهر خدای آن‌ها را در پی دارد و باید به مخلوقاتش جواب پس بدهی که مشکلت با خدای آن‌ها چیست!
 خلاصه که انگار گیر کرده‌ام وسط طایفه‌ی هزار خدایی و « از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود».



کاش یک آوازه‌خوان دوره‌گرد بودم.

دارم راهکارهای خوبی برای «فکر نکردن» پیدا می‌کنم.
مثلا وقتی که ناخواسته ذهنم به سمت چیزهایی می‌رود که نباید برود، فکرهایی که فقط خشت دیگری روی رنج‌هایم می‌گذارد، آواز می‌خوانم؛ با صدای بلند، آن‌قدر بلند که گوش‌هایم صدایم را بشنود. 
راهکار نسبتا خوبی‌ست، یعنی درصد پیروزی‌اش به درصد شکستش می‌چربد. 
در کسری از ثانیه ذهنم مشغول پیدا کردن ادامه‌ی ابیات می‌شود، زبانم مشغول خواندن و گوش‌هایم درگیر شنیدن‌.
البته همه‌ی این‌ها باعث نمی‌شود که مطلقا از افکار ناخوش‌آیند رها شوم، اگر به اکوی شکستن و عمیق شدن ترک‌های قلبم گوش کنم واضح است که رها شدنی در کار نیست.
اما آرامم، یعنی از درون می‌سوزم اما از بیرون آرامم، انگار یاد گرفته‌ام، غم‌هایم را بلد شده‌ام، احتمالا مواجه با غم‌ها را هم.
 از بند آخر چندان مطمئن نیستم، شاید فقط عادت‌ کرده‌ام، شاید هم‌زیستی دائمی‌ام با این غم مرا به سازش عادت داده است. نمیدانم. هر چه که هست هنوز دادهای بلند نکشیده‌‌ام، عصبانی شده‌ام، کمی داد زده‌ام اما هنوز گریه نکرده‌ام، هنوز حنجره‌ام از دادهایم نمی‌سوزد، در عوض سکوت کرده‌ام و در خودم فرو رفته‌ام، شاید هم اثر بزرگ شدن است، نمیدانم. 
آشفتگی‌ها اما به خواب‌هایم راه یافته‌اند. قبلا پناهگاه امنم دامن خواب بود، حالا شده است ادامه‌ی روند ملال‌آور زندگی.
 دیگر شبیه کابوس‌های گذشته غیر واقعی و هیجان‌آور نیستند، سرشارند از رنج‌های تکراری یک زندگی تکراری، صبح که از خواب بیدار می‌شوم از کابوس دیشب نمی‌ترسم، فقط خسته‌‌ام، انگار نیمی از روز را به شیفت شب انتقال داده باشند.
مثلا همین چند شب پیش از اتوبوس جامانده بودم، یا شب قبلش کیفم را زدند، یا شب بعدش حین شستن ظرف‌ها با مادر بحثم شد، یا شب بعدش... بگذریم. خلاصه همین‌قدر شبیه زندگی واقعی و مسخره‌، با این تفاوت که در خواب نمی‌شود بی‌هوا زیر آواز زد.

+ کاش می‌شد آدمی خودش را بردارد و ببرد یک جای دور دور دور، یک‌ جای خیلی دور، به دور از حیات انسانی، به دور از تمدن بشری، یک ناکجای دور، متروکه، بکر و دست نخورده، یک جای خیلی دور، دور دور دور.

یک نقطه‌ی روشن رنگ پریده.

همیشه وقتی فکر می‌کردم که همه چیز رو به بهبود است یک چیزی، یک چیزی شبیه بلای آسمانی روی سرم نازل شده است. انگار رسالت زندگی همین است که با سیلی‌های محکم یادآوری کند رنج‌ها تمامی ندارند، دردها انتها ندارند، در پس هر رنجی، رنجی دیگر ایستاده، در پس هر شادی هم دردی جانکاه چشم به راهت نشسته است.

دارم تلاش می‌کنم. تلاش می‌کنم با نفس‌هایی کوتاه، آه‌های عمیق و «فکر نکردن» از چیزهایی که نمی‌توانم دستی در اصلاحشان داشته باشم گذر کنم. قلبم را در آغوش می‌گیرم، سکوت می‌کنم، کمتر می‌شنوم، کمتر می‌گویم، بیشتر می‌نویسم و در دل خدایم را صدا میزنم؛ این نسخه‌ایست که می‌خواهم حالم را بهتر کند. این نسخه‌ای است که می‌خواهم برای روزهای غمناکم تجویز کنم، تجربه می‌گوید این خوددرمانی جواب می‌دهد.

هر زمان که به اینجای ماجراهای زندگی می‌رسم به عدم فکر می‌کنم، برخلاف اغلب آدم‌ها فکر کردن به عدم غمگینم نمی‌کند، برعکس، انگار نقطه‌ی نورانی باشد وسط شب‌های تاریک، انگار آبادی باشد وسط یک برهوت. خیال رسیدنش آرامم می‌کند، بعد از عمری خستگی و دویدن، بعد از عمری بالا و پایین، شادی و غم، بالاخره در نقطه‌ای آرام‌ می‌گیری، نقطه‌ای که یا عدم است یا زندگی. نمیدانم، باور دینی می‌گوید زندگیست، باور غیر دینی می‌گوید عدم، باوری میانه هم هست که می‌گوید هیچ کدام، یک شروع دوباره در جسمی، کالبدی دیگر. مهم نیست، هر چه که هست شبیه ری‌استارت شدن برنامه است، بدون هیچ پیش زمینه‌ای، از صفر صفر.

حالا که این‌ها را می‌نویسم غمگینم، اما نوشته‌هایم از غم نیست، این باوری است که در شادی و غم همراهم است؛ زندگی می‌گذرد و بالاخره دیر یا زود در انتهای جمله‌ی «او در فلان تاریخ زندگی می‌کرد» نقطه می‌گذارند و تمام! 

تنها تفاوتش در این است که وقتی غمگینم دوست دارم نقطه‌ها زودتر برسند و وقتی خوشحالم فرقی نمی‌کند که دیر برسد یا زود. البته که زندگی هیچ‌گاه به دیر و زودهای ما بهایی نمی‌دهد؛ او ساز خودش را می‌زند و مسیر خودش را طی می‌کند.

اما حالا غمگینم و چیزی در سرم می‌گوید « کاش نقطه‌ها زودتر برسند».



از این روزهایی که می‌گذرد (۲)

کف اتاقم در خوابگاه دراز کشیده‌ام و در سکوت صبحگاهی به سقف نم بسته‌ی اتاق نگاه می‌کنم.

فردا میان‌ترم سیگنال دارم ولی میزان آمادگی‌ام به سمت صفر میل می‌کند.

وقتی برای بار هزارم وسط فرمول‌ها و راه‌حل‌های گنگ ریاضیات گیر کردم فهمیدم که من آدم ریاضی نیستم. ولی خب چاره‌ای نیست، به هر حال سنگ‌ها هم جزئی از مسیرند.
در خوابگاه خوش می‌گذرد، دوستشان دارم و دوستم دارند و همین ناحیه‌ی اشتراکی بین ماست، این دوستی جاری در اتاق قلبم را گرم‌ می‌کند و دلتنگی برای خانه را قابل تحمل‌تر.
تعطیلات است و اغلب ساکنین خوابگاه به دیارشان برگشته‌اند، همه‌جا خلوت است و حس دلچسبی دارد. دیروز عصر، نرسیده به غروب، فرصتی شد تا بعد از روزها کمی در تنهایی بنشینم؛ دلم گرفته بود، سالار عقیلی می‌خواند «وگر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی، برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت ..‌.» اشک‌هایم را به زور کنترل کرده بودم.
پریشب تماس تصویری گرفته بودم با خانه، جمع‌شان جمع بود، حاجی می‌گفت جای خالی‌ات خیلی حس می‌شود، خواهرم می‌گفت هرجا را می‌بینیم یکبار قربان صدقه‌ات می‌رویم، آن یکی خواهرم اصرار میکرد که برای مراسمش برگردم وگرنه روزگاری که نوبت به من برسد او هم به بهانه‌ی امتحان و درس نمی‌آید، ولی در نهایت می‌دانست که این دوری اختیاری نیست، قرار شد آن شب را تماس تصویری بگیرم، فکر کن! آدم با تکنولوژی می‌تواند ۱۴۰۰ کیلومتر آن‌طرف‌تر در مراسم عقد خواهرش شرکت کند تا کمی قلبش آرام بگیرد. (لعنت بر آن‌هایی که چشم دیدن علم و تکنولوژی را ندارند.)

دیشب بعد از اینکه برگشتم به اتاق یک دختر شیرازی منتظرم بود، گفت شنیده‌ام که یک بوشهری در خوابگاه هست، خواستم ببینم کی و چطور می‌روی؟ می‌شود با هم برویم؟ گفتم این‌بار فعلا تصمیم ندارم که از مسیر شیراز برگردم، دوست دارم مسیر جدیدی را امتحان کنم، بچه‌ها خندیدند که فرشته تبدیل شده است به مارکوپولو و اینبار شهر جدیدی می‌رود. خندیدم. کاش می‌توانستم تمام مسیرهای جدیدی که دوست دارم را امتحان کنم، حیف زندگی که در سکون بی‌تجربگی می‌گذرد.
 

+ حال پدرم را پرسیده بودید، خوب است، الحمدالله خوب است و خطر رفع شده است. ممنونم از محبت همه‌تان🌷



چون فقط نوشتن را بلدم.

احساس می‌کنم قلبم چیزی بیش از توانش را تحمل می‌کند. مگر دو دهلیز و بطن و چند مویرگ چقدر توان دارند؟

می‌ترسم، شنیده‌اید می‌گویند فلانی مثل مرگ از چیزی می‌ترسد؟ از این روزها مثل مرگ می‌ترسم اما ناچارم به صبوری.

 آخ که چه درد بدی‌ست این ناچاری و صبوری.

دل‌ نگرانم، هر ثانیه بیشتر؛ بابا را که می‌بردند بیمارستان و توی ماشین به شوخی‌های الف می‌خندید قلبم نمی‌زد، به چیزهایی فکر می‌کردم که نمی‌خواهم دوباره به آن‌ها فکر کنم و از نوشتنشان عاجزم، اما خلاصه‌اش این است که در ذهنم چیزهای خوبی نبود‌، نگرانی آدم را به فکرهای بدی می‌اندازد.

مامان هر نیم ساعت می‌پرسد «مگه تو چته؟»، مامان نمی‌داند که دارم در چه برزخی قدم می‌زنم. مامان از عمل بابا فقط یک چیز ساده می‌داند، که عمل سختی نیست، نمی‌داند که آن عمل سبک، سنگین است با ریسک بالا ، مامان نمی‌داند که قلبم در سینه نمی‌زند و دلشوره امانم را بریده. برایش بهانه می‌آورم «دل‌پیچه دارم، اسهال شدم، سرم خیلی درد میکنه»؛ وقتی کنار کوله‌پشتی نشسته بودم، شناسنامه و کارت ملی بابا در دستانم بود و حوصله‌ی بلند شدن را نداشتم هم بهانه اوردم «مچم پیچ خورد، درد میکنه».

دنیا دارد دور سرم دوران می‌کند، شب‌ها کابوس می‌بینم، مغزم از لحظه‌ی بیدار شدن در حال مرور اطلاعات است، احساس میکنم هر لحظه از حجم افکاری که در تک تک سلول‌هایش رژه می‌روند می‌ترکد. ذهنم مشغول است و جسمم انگار بیمار؛ به فاصله‌ی کمتر از یک هفته دوباره پریود شده‌ام، دیروز عطش داشتم، بیش از ۱۰ لیوان آب را در دو ساعت خوردم اما سیری نداشت، احساس میکردم هر آن از تشنگی میمیرم، بعد اسهال و سردرد هم آمد نشست ور دیگرم. بعد که بابا رفت بیمارستان چپیدم توی تخت، یادم نیست کی خوابم برد، بعد کابوس بود و بیدار شدن‌های یهویی.

هر بار که مغزم اوقات فراغتی از دغدغه‌های هر لحظه‌ای پیدا می‌کند، سوال می‌پرسد،  سوال‌هایی که ازشان متنفرم، سوال‌هایی که جوابی غیر از اشک ندارند، سوال‌هایی که دو نصف شب وسط غلت زدن هم رهایم نمی‌کنند.

خسته‌ام، کاش این‌بار هم از نقطه‌‌ی سیاه زندگی گذر کنیم.


اولین پست ۱۴۰۱

برای من اولین سال قرن جدید مصادف شده است با مهم‌ترین و ایده‌آل‌ترین سنی که سال‌ها منتظرش بودم، ۲۴ سالگی! 
صبح یکِ بهمن سال هزار و چهارصد، روزی که به ابتدای خط ۲۴ سالگی رسیدم گریه‌ی مفصلی کردم، چون قدم‌هایم در جایی که می‌خواستم نبود، احساس ناکامی و ناامیدی می‌کردم، یک حس جاماندگی منزجر کننده.
عصر آن روز، یکِ بهمن، ایده‌آلم را یکسال تمدید کردم، جملاتی که به خودم گفتم در خاطرم هست « ۳۶۵ روز زمان داری تا برای رسیدن به چیزهایی که میخوای تلاش کنی، لااقل چند قدم به ایده‌آلت نزدیک شده باشی، بتونی ببینی و بگی که راضی هستی. 
فرشته! اگر اول بهمن سال بعد چیزی که می‌خواستی نبودی، ترجیح میدم که کلا نباشی عزیزم.». 
و حالا تمام روزهای ۱۴۰۱ برای من مهم‌اند، روزهایی که تک‌تکشان را به چشم ذخیره، انبار آذوقه یا شاید هم مسیر طریق می‌بینم. روزهایی که هنوز روشن‌اند و لکه‌ی تاریکی روی صفحه‌ی بلورشان نیست. روزهایی که بخشی‌ از آن گره خورده است به اختیارات و اراده‌ی من.
امید که سال و قرن نو، سال تجربه‌های جدید، شادی، آرامش، آسایش و سلامتی باشد.


+ سال نو و قرن نوی‌ همگی مبارک ♥️


برای انتهای ۱۴۰۰

راستش را بخواهید نه اینکه باورم نشود اما کمی برایم سخت است باور اینکه به انتهای روزهای سال ۱۴۰۰ و قرن ۱۴ رسیدیم!
از سال ۱۴۰۰ چیز زیادی به خاطرم نیست، نه اینکه نباشد، به تفکیک روز و ماه نیست، یک مشت خاطرات پخش و پلاست وسط تقویم که از ذهنم کنار نمی‌رود.
پرتکرار‌ترینش بیماریست، که تا روزهای آخر هم دست از نفس‌های به شمارش افتاده‌ام بر نمی‌دارد. بعد یک مشت دعواهای گاه و بیگاه با خداست، شب‌هایی که تا نیمه داد زده بودم، التماس کرده بودم که صبح چشم به روی زندگی باز نکنم، گریه کرده بودم که نمی‌توانم و نمی‌خواهم به حیات ادامه دهم، داد زده بودم که اگر واقعا هستی تمامش کن، اما صبح شد و دوباره، دوباره و دوباره مجبور به زیستن شدم. بعد حجم عمیقی تنفر، عمیق و زیاد، زیادِ زیاد، از خودم، از زندگی، از آدم‌ها، از حرف‌ها از مکان‌ها و ...، گاه آنقدر تنفرم از همه چیز به بی‌نهایت میل می‌کرد که از خودم می‌پرسیدم «چطور میتوان این حجم غلیظ تنفر، غم و ناامیدی را در تنی با این ابعاد جا داد؟».
اهل منبر رفتن‌های «ولی صبح شد و گذشت و آنقدرها هم ترسناک و تلخ نبود و ...» نیستم، تلخ بود، زهر، در هر ثانیه‌اش هزاران بار مردم، هنوز هم می‌میرم، میدانم که ۱۴۰۱ هم اگر چنین روز و شب‌هایی بیشتر نداشته باشد، احتمالا کمتر هم ندارد اما، با این وجود من ناچارم که صبح ۱۴۰۱ را ببینم؛ ناچارم به ادامه دادن چون نفس‌های آدمی به اختیار تن بالا نمی‌آید. گاهی از خدا پرسیدم که چطور میتواند مهربان و رئوف و دوست‌دار بندگانش باشد اما به روی التماس‌های من، به روی شب‌هایی که تا نیمه هق‌هق کرده بودم چشم ببندد؟! هنوز هم پاسخی برای سوالم پیدا نکرده‌ام، راستش دیگر آدم جملات خوش آب و رنگی که پشت صبر پنهان می‌شوند هم نیستم، قبلا بودم، روزهایی به مراتب سخت‌تر و دردناک‌تر را به اعتبار صبر و ایمان تحمل کرده‌ام، اما راستش را بخواهید دیگر نه جان آن ایمان را دارم نه توان آن صبر، اما گاهی صبر دیگر از سر اختیار و توان نیست، اجبار است، راهی باقی نمانده و مجبوری به صبر و ساختن، من حالا مدت‌هاست که در همان مرحله‌ام.
القصه که دوست دارم امسال سال ساختن باشد. کلیدش را زده‌ام اما اینکه چقدر و چگونه دوام بیاورد را نمیدانم. با این وجود می‌خواهم تلاش کنم که بسازم، فعل‌ها، ساختن، داشتن، نگه داشتن، به دست اوردن و ...، این تنها چیزهایی‌ است که حالا می‌خواهم به آن‌ها فکر کنم.
اینها تنها چند خطی‌است که دوست داشتم برای ۱۴۰۰ بنویسم. چیزی یادم آمد اضافه می‌کنم.
۱ ۲ ۳ . . . ۴۵ ۴۶ ۴۷
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan