هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


نامه‌های پنج‌شنبه [۲۵]

معشوق پاییزی من، سلام!
احتمالا این نامه زمانی به دستت می‌رسد که آخرین پنج‌شنبه‌ی سال شمسی و آخرین پنج‌شنبه‌ی قرن است.

این روزها هوا در آنگلبرگ مثل روزهای اولِ فصل، سرد و برّان است؛ شعله‌های شومینه تا انتها سرخ شده‌اند و کلبه را مثل تابستان‌های استوا گرم نگه می‌دارند. 
هوای ایران چطور است؟ امیدوارم که در این روزهای سرد آخر سال بیمار نشده باشی. 
راستی، حال و هوای سال نو چگونه است؟ هنوز خیابان‌های شهر بوی جوانه‌های تازه شکفته می‌دهد؟ بچه‌ها کنار تُنگ ماهی گلی‌ها صف می‌کشند؟ بساط اسکناس‌های تا نخورده‌ی عیدی و سکه‌های نوی هفت سین پهن است؟! آخ که چه خاطراتی در مغزم رژه می‌روند و چقدر دلم برای بوی شادی دم عید و لذت و تکاپوی سال تحویل‌ تنگ شده است.
کاش امسال  از احوالاتت برایم بنویسی، لااقل چند کلمه، تنها به اندازه‌ی چشم روشنی بهار.

محبوب من!
اگر از حال من می‌پرسی، می‌نویسم که خوب نیستم‌. تنم بیمار است و روحم خسته، دلتنگ و پریشان، دقیقا حال کسی که عزیزی دور دارد و دلش در سرزمینی جدا از جسمش می‌تپد.
مثل هر سال روی مخمل زرشکی کوچکی سفره‌ی هفت سین پهن کرده‌ام، گوشه‌ی سمت چپ تنگی پر از آب و سمت راست آینه‌ی کوچکی گذاشته‌ام که نیمی از روز، خودم را در آن تماشا می‌کنم. به خطوط گوشه‌ی چشم، چروک روی پیشانی و‌ دسته‌ی موهای سپید روییده روی شقیقه‌ام چشم می‌دوزم. پشت هر خط و هر چروک خاطرات تلخ و شیرین گذشته، که ماحصلش آثار پیری‌ست را دوره می‌کنم.
دلم برای ثانیه به ثانیه‌ی سالی که کنار تو تحویل شد پر می‌کشد، یادت هست؟ لحظه‌ی ترکیدن توپ سال عهد بسته بودیم که هر سال، دست در دست هم سال‌های پیش‌رو را تحویل کنیم. قرار بود بوی سنبل‌های سفره‌ی هفت سین‌مان تا هفت کوچه بالاتر بپیچد و سیب‌های باغ خانه‌یمان عیدی سال نوی عابران باشد.
 بهارها آمد و رفت و سال‌ها یکی‌یکی، غریبانه و دور از هم تحویل شد. بوی عید از خانه‌هایمان رفت، ماهی‌ گلی‌ها مردند و جوانه‌های چشم‌مان خشکید. نبودیم عزیزِ من، کنار هم نبودیم. از آن عصر دلگیر رفتن تا عصر دلگیر امروز، هیچ‌گاه بین پایان ۱۳ فروردین و غروب ۲۹ اسفند فرقی نبوده‌. از روزی که نیستی دیگر شکوفه‌های درخت نارنج را ندیده‌ام و بوی بهار نارنج‌های باغچه‌ی کوچک خانه‌ام معجزه‌ی بهار نیست. از روزی که نیستی فهمیده‌ام خالق معجزه‌‌ها برق چشم‌های تو بود و اعجاز بزرگ هستی گرمی دستانت؛ تو که نیستی تمام هستی تکرار است و تکرار. 
وقتی که نبودی تازه فهمیدم که معجزه در چشم‌های تو رخ میداد، تو پیامبر مبعوث شده‌ی من بودی، پیامبر حیات، این را درست همان روزی که دنیا در نگاهم خشکید فهمیدم.

عزیز من! 
دعای سال تحویلم برایت عید است. هر کجا که هستی، در هر گوشه‌ای از دنیا، با من یا ... بدون من، آرزو می‌کنم در دلت چلچراغ‌های عید روشن باشد و نور شادی در سینه‌ات بدرخشد. 
سال نو مبارک.

+ روز وصال یار، بود عید عاشقان ... سال نو است و گرد تو گشتن، شگون ما


نامه‌های پنج‌شنبه [۲۴]

معشوق پاییزی من، سلام!
امیدوارم که در این غروب دلگیر پنج‌شنبه حالت خوب باشد.
حال که این نامه را می‌نویسم نیمی از ماه نوامبر گذشته است و من ترسیدم که نکند پاییز زیبای دوست داشتنی‌مان به اتمام برسد اما نامه‌ای از من دریافت نکرده باشی. بنابراین شتابان کیک کوچک عصرانه‌ام را در فر رها کرده و به سمت ورقه‌های کاغذ آمدم تا اولین نامه‌ی پاییز امسال را برایت بنویسم.

کمی قبل برای خرید مایحتاج کلبه به فروشگاه امانوئیل رفته بودم. در کنار مسیر سنگی رودخانه، زوجی جوان به همراه دخترک کوچک‌شان قدم می‌زدند. دخترک در دنیای کودکانه‌‌اش غرق شده بود، لی‌لی کنان آواز می‌خواند و زندگی را زیباتر می‌کرد، پدر و مادرش هم با نگاه‌هایی غرق در شادی و امید به حاصل زیبای وصال‌شان چشم دوخته بودند؛ نهال‌های قد برافراشته‌ی عشق را می‌شد از فاصله‌ای که ایستاده بودم هم در چشمانشان تماشا کرد. بی‌هوا به یاد تو افتادم، البته به گمانم جمله‌ی خوبی ننوشتم، من تقریبا هر روز و همیشه به یاد تو هستم. بهتر است بگویم ناگهان به یاد خودمان افتادم، یاد آن غروب زیبای بهاری کنار زاینده‌رود؛ یادت هست؟ زیر چراغ‌های روشن سی و سه‌پل قدم می‌زدیم و از آینده‌ حرف می‌زدیم، برای فرزندان نداشته‌یمان اسم انتخاب می‌کردیم و برای روزهای زیبایی که هرگز نرسید رویا می‌بافتیم. گمان می‌کردیم که آینده در دستان‌مان اسیر است، غافل از اینکه روزهای خوب مثل قطرات آب از میان دستان‌مان می‌چکید و به زاینده رود می‌ریخت.

محبوب زیبای من!
در میان چشمان عاشقِ مرد، نگاه محجوب آن روزهایت را می‌دیدم، در صدای آمیخته با لهجه‌ی فرانسوی‌اش، زمزمه‌های بازیگوشانه‌ی تو را می‌شنیدم «هنوزم چشمای تو، مثل شب‌های پر ستاره است ...»، در چارخانه‌ی پیراهن مرد اما خودم را می‌دیدم، خودم که در سلول به سلول تو اسیر بودم اما تا زمانی که دوری این‌چنین به سینه‌ام چنگ نینداخته بود معنای اسارت را نفهمیده بودم.
 می‌بینی؟ به گمانم من تنها اسیر تاریخم که دلم هر ثانیه برای سلول‌های کوچک انفرادی‌ام تنگ می‌شود و برگشتن به زندان کوچک آغوشت را از خدایت طلب می‌کنم.

عزیزِ جانم!
خورشید غروب کرده‌است، پرنده‌ها به لانه‌هایشان برگشته‌اند، مردان به خانه‌هایشان، تو اما از پس هیچ کدام از این غروب‌ها به آغوش من برنگشته‌ای؛ ای کاش می‌توانستم رد غم و امیدِ ناامید شده‌ای که هر روز به سینه‌ام بر می‌گردد را به تو نشان بدهم. ای کاش رسیدنت هم مثل این امیدِ ناامید شده، مثل این غم همیشگی، به من وفادار بود.

معشوق من!
دلتنگی امان از کفم بریده است، واژه به واژه‌ام سرریز بی‌قراریست اما سنگ صبر می‌گذارم بر سینه‌ام تا دوام بیاورد این روزهای هجری را که هنوز برای به انتها رسیدنش امیدوارم.

+ هزار عاشق دیوانه در من‌ است که هرگز
به هیچ بند و فسونی نمی‌کنند رهایت



نامه‌های پنج‌شنبه [۲۳]

معشوق پاییزی من، سلام!
امیدوارم که در این غروب دلگیر پنج‌شنبه روزگارت خوب باشد.
حال که دارم این کلمات را برایت می‌نویسم روبروی پنجره‌ نشسته‌ام و به غروب دلگیر آفتاب نگاه می‌کنم، غم و دلتنگی عجیبی از لای درزهای پنجره به داخل می‌خزد و سینه‌ام را چنگ می‌اندازد.
میدانی دلتنگی مثل پیچک است، یکهو دور قلبت می‌پیچد و بالا می‌رود، به خودت که بیایی در حصار ساقه‌هایش اسیری، یا باید با چاقویی تیز و برنده‌ قلبت را بشکافی‌ یا آهسته آهسته ساقه‌ها را جدا کنی و به تاراج رفتن جانت را به نظاره بنشینی؛ من سالهاست که تماشاگرم، تماشاچی مرگ تدریجی که تمامی ندارد.
دلتنگم عزیزم، دلتنگی را می‌شناسی؟ شده که سایه‌اش را در پس هر گامت ببینی؟ شده که تنها ملاقاتی هر روزت سایه‌ی سردش باشد؟ فنجان به فنجان، لب به لب، همراهش داغی قهوه را سر کشیده‌ای؟ من دیده‌ام، من چشیده‌ام، هر روز، در پس هر پلک، همراه هر نفس. اسمش تقاص بود؟ پس داده‌ام، تمام تمام!
نمی‌خواستم حالا که بعد از مدت‌ها برایت قلم زده‌ام از غصه‌ها بگویم، اصلا بیا رهایش کنیم، تو بگو عزیز جانم! تو از روزهایت بگو، تابستان چگونه سر می‌شود؟ مرداد را چطور به نیمه رسانده‌ای؟ قلب کوهی را فتح کرده‌ای؟ سینه‌ی رودخانه‌ای را شکافته‌ای؟ هم‌نوای پرنده‌ها شده‌ای؟ از روزهایت برایم بگو! دلم برای روزمرگی‌هایت، برای چند قدم همراه شدن با تو، برای گم شدن در بین درخت‌های باغ، دلم برای تو، برای خودِ خودت، پر میکشد جان دل!
کاش برسی، کاش همراه نسیم‌های گاه‌گاه مرداد از راه برسی، سخت در آغوشم بگیری، نوازشم کنی؛ کاش برسی و ببینی چقدر این روزها به گرمای دستانت محتاجم ...

+ قرارِ ای دلُم، بی‌قرارُم کوچنی؟ ... لحظه لحظه‌ی روزگارَ ایشمارُم، کوچنی؟!

نامه‌های پنج‌شنبه [۲۲]

معشوق پاییزی من، سلام!

احتمالا حالا که نامه‌ام به دستت می‌رسد عید باشد، وسطِ هالِ خانه‌ی آقاجان ایستاده و نامه را در انتهای جیب شلوارت چپانده باشی تا در فرصتی مناسب برای خواندنش به بالکن پناه ببری.

امیدوارم احوالاتت در این روز مطبوع بهاری، که بوی عید به مشامت می‌رسد، خوب باشد. 

عزیزِ جانم!

دیشب در ایران شور و شوق دیدن یا نادیدن ماه برپا بود؟ برای شنیدن خبر « عید فطر بر مسلمانان جهان مبارک» لحظه‌شماری می‌کردید؟ بی‌تابانه در آسمان به دنبال هلال کوچک ماه می‌گشتید؟! گفتم ماه! آه که این ماه چه شباهت غریبی با تو دارد.

ماهِ من!

در روزهای ابتدایی که به آنگلبرگ آمده بودم و هنوز به ملال دوریت خو نگرفته بودم، غم لحظه به لحظه بی‌تاب‌ترم می‌کرد، مثل امشب، مثل تلاش منجمی آشوب و سرگردان برای رؤیت هلال ماه، به دنبالت می‌گشتم.

لحظه‌هایی از همه چیز، از تمام هستی بیزار می‌شدم. خوب یادم هست، در میان تاریک شبی افسرده، که ماه کامل در آغوش آسمان خودنمایی می‌کرد دلتنگی امانم را برید، نفسم به شماره افتاد و هق‌هق گریه‌ام در آسمان آنگلبرگ اوج گرفت. رو به ماه ایستاده بودم، رشک می‌بردم به حالشان، آسمان ماه را تنگ به آغوش کشیده بود و بر سینه‌ی ابرها می‌فشرد، مدام زمزمه می‌کردم «ماه من رفت، ماهت بمیرد آسمان».

تو رفته بودی و من از ماه، از تمام پرنده‌ها، از درخشش ستاره‌ها، از هر چیزی که می‌توانست سایه‌ای از عشق را بر هستی منعکس کند بیزار بودم.

عید شده بود، در گوشه به گوشه‌ی جهان کسانی از حلول ماه نو پایکوبی می‌کردند، من اما زانوهایم را تنگ در آغوش کشیده بودم و از رنج ندیدن ماه‌م، از روزه‌های پیاپی ندیدنت که هیچ‌گاه به افطار و عید نرسید، از آسمانی که جز سیاهی هیچ چیز را نشانم نمی‌داد، بیزار بودم.

عزیزم!

این روزه‌های پیاپی، این میهمانی مجلل ندیدنت، این سفره‌های خالی از حضورت، سخت جانم را فرسوده و طاقتم را طاق کرده است؛ روح تشنه‌‌ام برای یک جامِ بودنت تمام شب‌ها را انتظار کشیده، تمام طلوع‌ها را به نظاره نشسته و تمام روزها را به در خیره مانده است.

ماهِ من! 

پس کی می‌رسی؟ کی از پشت ابرهای جدایی سر بر می‌آوری و مرا تنگ در آغوشت می‌فشاری؟!


+ کی شود با رطب وصل تو افطار کنم؟


نامه‌های پنج‌شنبه [۲۱]

معشوق پاییزی من، سلام!
در ابتدای نامه‌ام، آغاز بهار، فصل شکفتن و سبز شدن را به شکوفه‌ی چشمانت شادباش می‌گویم.
حالت چطور است؟ بهار به باغ مادربزرگت رسیده؟ شاه‌توت‌ها سرخ شده‌‌اند؟ حال باغچه‌ی پشت خانه چطور است؟ هنوز هم میان درختان پرسه می‌زنی تا هوای بهار را در ریه‌هایت حس کنی؟!

عزیزم!
دلم برای بهارهای ایران عجیب تنگ است، برای بوی بهارنارنج و گل‌های همیشه بهار، برای طراوت عید و سفره‌های رنگی نوروز، بازیگوشی ماهی‌گلی‌های توی تنگ و عطر سنبل، بوی اسپند و سبزی‌پلو‌های مادر، دعای تحویل سال و حول حالنا‌های زیر لب، دلم برای بهارهای ایران، برای بوی اسکناس‌های تانخورده و بوسه‌های وسط پیشانی؛ از همه بیشتر برای لبخندهای کنار هفت‌سین، بهار پاشیده در چهره‌ات، نگاه‌های خیره و تبریک‌های محجوبانه‌ی سال تحویلت، تنگ شده است.

عزیزِ جانم!
بهار به کوچه‌های اینجا هم رسیده، برگ‌های تازه جوانه زده‌ و گنجشک‌ها آواز بهاری سر داده‌اند، برف‌های قله کم‌کم ذوب می‌شوند و طنین رودخانه در شهر می‌پیچد، بهار از پشت پرچین به گل‌های حاشیه‌ی باغ هم سرک کشیده است.
 من اما شبیه آن نهال جا مانده‌ام، همان که زمستان چشم‌هایش را بست و فراموش کرد که بهاری هم در راه است؛ همان که از قافله عقب مانده، زمستان در دلش ته‌نشین شده و برگ و برش را به تاراج برده است.

مهربان محبوبم!
تو اما همیشه بهار بمان، نگذار لبخندهایت را پاییز به یغما ببرد و عطر گیلاس موهایت اسیر یورش زمستان شود.
 بهار بمان عزیزم! بهار با تو زیبا می‌شود.

 سال نو مبارک عزیزِ پاییزیِ همیشه بهارم!

+ آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
وای از آن سال که بی یار بهارش برسد!


نامه‌های پنج‌شنبه[۲۰]

معشوق پاییزی من، سلام!
امروز ۱۸ فوریه است و هواشناسی برای این روزهای ایران عطر معطر باران و برف را پیش‌بینی کرده است، امیدوارم که در کشاکش سرما و باران و برف احوالاتت خوب باشد و گرد بیماری بر چهره‌ی مهربانت ننشسته باشد.
دو‌ شب پیش مشغول خواندن کتابی بودم که ناگهان صدای پیامکی از خلوت بیرونم کشید، دوستی برایم شعر فرستاده بود، دوستی که می‌دانست رفاقت کهنه‌ای با ابیات دارم و شب‌ها در کوچه پس کوچه‌های غزل و رباعی و قصیده پرسه می‌زنم.
 آنچنان مصرع به مصرعش را به کام کشیدم که متون کتاب را به کلی از یاد بردم؛ حالا پرم از دردهای قافیه‌دار، رنج‌های موزون و حسرت‌‌هایی که مثل نُت‌های موسیقی در سرم نواخته می‌شوند.
از دیشب هر چه تلاش کردم چند خطی برایت بنویسم، نشد! امروز متوجه شدم که شاید هیچ چیز، بیشتر از سرگشتگی و حسرت‌های نشسته بر پیکر این ابیات به من شبیه نباشد، تصمیم گرفتم که همان را، همراه با صدای باران و جیک‌جیک گنجشک‌های لرزیده بر شاخه، برایت پست کنم.
آنچه در ادامه‌ی این نامه می‌خوانی همان کوچه‌ای‌ است که مدت‌ زیادی را در آن زندگی کرده‌ام.

در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می‌نشینی روبرویم، خستگی در می‌کنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟!
باز می‌خندم که خیلی، گر چه میدانی که نیست
شعر می‌خوانم برایت، واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم، توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست ؟!
وقت رفتن می‌شود، با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم، در ایوانی که نیست

می‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شود
باز تنها می‌شوم، با یاد مهمانی که نیست!
رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست ...

+ شعر از بیتا امیری :)


نامه‌های پنج‌شنبه [۱۹]

معشوق پاییزی من، سلام !
حال که این نامه را می‌نویسم کنار کیک تولد نشسته و به شمع رقصان آن چشم دوخته‌ام. 
روزی گمان می‌کردم تا ابد کنارم هستی، تا ابد خنده‌هایت، شیرین‌تر از کیک تولد، کامم را شیرین می‌کند اما، افسوس!
 کدام یک از ما گمان می‌کرد روزگاری این‌چنین غریب و تنها مقابل یک شمع بنشیند و در حسرت دیگری آب شود؟ کدام یک از ما باور داشت که می‌تواند چنین روزی را تاب بیاورد؟!
از سالی که زیر پله‌های آن کتابفروشی قدیمی انتهای خیابان بهار، چشم دوخته به قفسه‌ی ادبیات، دیدمت، تا امروزی که در گوشه‌ای از سرزمینی دیگر، کنج اتاقی تاریک، روبروی شمع‌ها نشسته و دلتنگی را به آغوش کشیده‌ام، هر سال تو را آرزو کرده‌ام؛ روزی برای داشتنت، روزی برای ماندنت و روزی برای دوباره داشتنت!
چه دایره‌‌ی غم‌باری بود تقدیر همیشه پاییزی ما!

محبوبم !
شمع را در حالی خاموش می‌کنم که گردنبند یادگاریت، همان گردنبند زیبای باقی مانده از میلاد 28 سالگی را، در میان دستانم می‌فشارم؛ او هر سال در این شب پناهگاه و مامن روح بی‌قرار من است.
 اثر انگشتت روی آن تنها نقشی بر یک فلز نیست، هویت من است، نشان باقی مانده از عشقی جاودان که شاید تنها میراث بازمانده از من باشد.

عزیز جانم!
با همه‌ی غم‌هایی که خاطرمان را آزرد، با زندگی که بر مراد ما نگشت اما... با صدای رسا می‌گویم «تو همیشه زیباترین اتفاق زندگیم بوده‌ای؛ تو تجربه‌ی ناب عشق در میان سیل هوس‌های دنیا بودی که هیچ‌گاه، حتی برای ثانیه‌ای، از این احساس پشیمان نشده‌ام.»
در میان تمام نشدن‌های این سالها، در بین تمام آرزوهای خط خورده، تو تنها هست شدن بودی، باشکوه‌ترین آرزوی محقق شده‌ی زندگی من!

دوستت دارم، بیشتر از همیشه ... 
دوستت خواهم داشت تا همیشه، بگذار این آخرین جمله‌ی میلاد امسال من باشد.

+ جان جدا شدنی نیست ماهِ من
تَن نیستی که جان دَهَم و وارَهانَمَت


نامه‌های پنج‌شنبه [18]

معشوق پاییزی من، سلام!
امیدوارم که در این روزهای باقی‌مانده از پاییز هنوز اسیر سرمای زود هنگام نشده باشی و روزگارت در سلامتی کامل طی شود.
روزهاست که برای شروع نامه‌ام فکر می‌کنم اما هنوز هم نمی‌دانم که از کجا و چگونه آغاز کنم تا به خواب چند روز قبل برسم و آن را برایت شرح دهم ؛ پس اجازه بده بدون مقدمه به سراغش بروم، که برای نوشتن هیجانی عجیب دارم؛ هر صبح که چشم‌هایم را باز می‌کنم و شب هنگام که سر بر بالین می‌گذارم به اولین و آخرین چیزی که فکر می‌کنم رویای آن شب است.
یکشنبه شب، دست در دست تو روبروی کاخ کرملین بودم، کرملین زیبا با رنگ‌های سحرآمیزش!
حس می‌کردم که پا در واقعیت گذاشته‌ام، چیزی فراتر از رویا، آنچنان که می‌توانم با دستانم لمسش کنم و با چشم‌هایم زیبایی‌اش را به تماشا بنشینم.
در آن شب سرد که گویی زمستان بود، گرمای دستانت وجود یخ بسته‌ی آشفته‌ام را گرم می‌کرد.
یقین دارم که تو در آن شب رویایی از هر شاهزاده‌ای که در راهروهای کرملین قدم بر می‌داشت زیباتر بودی، با چشمانی درخشان که نشانی از سردی روسیه و خشکی بادهای آن شب نداشت.
موهایت در باد عجیب دلبرانه می‌رقصید، مثل  شاخه‌های گیلاسی که باد عطرش را در هوا پراکنده باشد.
رویای عجیبی بود! تو زیباتر از رویا بودی، حتی واقعی‌تر، آنقدر واقعی که در بیداری به دنبالت می‌گشتم، دنبال عطر آشنایی که خبر از بودنت بدهد اما ... دریغ!
گاهی حس می‌کنم من در عشق حل شده‌ام، شاید هم در تو حل شده‌ام که دیگر نشانی از خود در هیچ جایی نمی‌بینم، همه تویی و من نیست شده‌ام یا شاید هم در تو جاودانه شده‌ام؛ نمی‌دانم!
این روزها به معنای عشق بیشتر و بیشتر فکر می‌کنم. آیا عشق آن نیست که بعد از نبودنمان، بعد از رفتنمان همچنان روحی از ما باقی مانده باشد، روحی که تا ابدیت عاشقانه معشوق را ستایش کند؟ گمان میکنم اگر حیات در جهان دیگری باشد همان عشق است، همان روح بازمانده که تا همیشه باید ستایشگر محبوب باشد.
ای تنها نهال بازمانده از من، معشوق من!
حس می‌کنم هر روزی که می‌گذرد عشق در ریه‌هایم شاخ و برگی نو می‌زند.
شبی روبروی کرملین، روزی در راه پله‌های لمپویونگ و روزی دیگر روی سکوهای نوتردام از نو عاشقت می‌شوم؛ هر روز با تو در سرزمینی تازه عشق را کشف می‌کنم.
عزیز جانم!
چیزی تا کریسمس باقی نمانده، شهر در لباس سفید، کاج‌های سر به فلک کشیده و نور چراغ‌های رنگی غرق می‌شود؛ صدای هلهله و شادی مردم از شروع سال نوی میلادی در تمام کوچه پس‌کوچه‌های آنگلبرگ می‌پیچد اما برای من ... عزیزم سال‌های من سال‌هاست که بی تو کهنه‌اند، بی تو مرده‌اند... .
نامه‌ام را با خیال سفرهای مشترک نرفته‌یمان برایت پست می‌کنم، به امید شبی که در میدان سرخ با تو هم‌قدم شوم.

+ گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری ... قربان قدت، بگذر و بگذار بمیرم!

پ‌ن : دوستان عزیزی که بلاگردون رو دنبال نمی‌کنید، لطفا اگه براتون امکان داره این پست رو مطالعه کنید، متشکرم :)




نامه‌های پنج‌شنبه [۱۷]

معشوق پاییزی من، سلام!
امیدوارم که احوالاتت در این روزهای ابتدایی پاییز، در این فصل عاشقانه‌های بی‌بدیل، فصل دل‌انگیزِ شروعت، مثل درختان بهار باشد؛ سرزنده و سبز، پر از شکوفه‌هایی که بوی زندگی می‌دهند.
دیروز به شکرانه‌ی شروع پاییز و به یمن هوای خنک و نسیمی ملایم به دشت‌های اطراف کوه پناه بردم. 
نسیم همراه با سبزه‌ها، موهای خسته‌ی نشسته بر شانه‌ام را نوازش می‌کرد و صدای خش‌خشِ بی‌نظیر درختان که به استقبال فصل سکون می‌رفتند گوش‌هایم را مهمان ضیافتی پاییزی کرده بود.
به آسمان چشم دوخته بودم، به ابرهای سفید، به زیبایی دلگیری که رفته‌ رفته جایش را به تاریکی اعجاب‌‌انگیز شب و درخشش مسحور کننده‌ی ستارگان میداد؛ چشمانم محو پرستویی بازیگوش بود که تلاش میکرد هم‌بازی ابر کوچکی شود، ناگهان هواپیمایی در کنار آن بیکرانه‌ی سپید نمایان شد!
قلبم، احساس کردم جایی در قلبم به لرزش در آمد.
یادت هست؟ عصر آن روزِ ... آوریل بود!
در میان خیل جمعیت حاضر در فرودگاه، در ازدحام مردمی که با چشمان گریان عزیز کرده‌یشان را به دست پرنده‌ای غول‌پیکر و مردمی غریب می‌سپردند، در نگاه‌های بی‌قرار مادرم، اشک‌های جاری گلاره، صدای فین‌فین دوستانم؛ چشمانم به دنبال نگاهی آشنا صورت‌‌‌های سرد و کمرنگ آدم‌ها را درو می‌کرد.
نیامده بودی، با هر قدمی که می‌رفتم چند قدم به عقب بر‌می‌گشتم تا برای آخرین بار نقش چشمانت را در مردمک‌های شرجی‌زده‌ام حک کنم اما ... نبودی.
قدم‌ِ آخر، کنار درِ خروجی، وقتی با قدم‌هایی سست جسمِ بی‌جانم را برای آخرین‌بار از فرودگاه ایران بیرون می‌کشیدم، لحظه‌ی آخر، نگاه ناامیدم به نگاهِ خسته‌ی تب کرده‌ات، نگاهی که بوی کوچ‌های اجباری و استیصال میداد، گره‌ خورد. ندیدی که با چه جان کندنی دسته‌ی فلزی چمدان را در دست‌های یخ بسته‌ام نگه داشتم.
از پنجره‌ی هواپیما، از فاصله‌‌‌‌ای که چون قرن‌ها دور و دراز می‌‌آمد؛ چشمانم به روی وطنم قفل شده بود.
 جانِ دل! تو وطنم بودی و من بی‌وطن شده بودم.
اینجا برای تو نقطه می‌گذارم در انتهای آن روز تا زمانی که خودت روایتش کنی، اما برای خودم سه نقطه می‌گذارم، مثل زخمی که هرگز بسته نشده باشد.
 قلبِ من هنوز هم چینی صد تکه‌اش با تداعی آن روز، فریادهای بی‌صدایش، نگفته‌هایش، هزار پاره می‌شود ...

+ شبیه برگِ پاییزی پس از تو قسمت بادم ... خداحافظ ولی هرگز، نخواهی رفت از یادم!


نامه‌های پنج‌شنبه [۱۶]

معشوق پاییزی من، سلام!

حال که این نامه به دستت می‌رسد احتمالا صبحِ روز جمعه است و تو از دیدن نامه‌ام ذوق‌زده و غافلگیر شده‌ای. [از صمیم قلب امیدوارم که این‌طور باشد]
دیروز به علت مشکلات آب و هوایی و باران شدید پیش‌بینی نشده، همه‌ی پرواز‌ها کنسل شده و تمام نامه‌ها با یک روز تاخیر به دست صاحبانشان رسیده است.
دو، سه روز قبل، در صندوق کوچکی، حاوی وسایل قدیمی که با خود از ایران به یادگار آورده بودم، سی‌دی کهنه‌ای پیدا کردم. وقتی آن را در دستگاه پخش قرار دادم خاطرات سالهایی دور و دراز مقابل چشمانم رژه رفت.
سی‌دی را به همراه دنیایی از خاطرات مشترک‌مان و به انضمام دلتنگی بی‌حدی، در پاکت نامه قرار داده‌ام؛ امیدوارم بعد از شنیدن آن خاطرات روزهای خوب گذشته‌ در ذهنت تداعی شود.
 
+ همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم ... و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی 
۱ ۲ ۳
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan