هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


هر طایفه‌ای ز من گمانی دارد ...

این روزها گاهی به خدا فکر می‌کنم؛ البته بیشتر منظورم از خدا نوع ارتباط با اوست.
به اندازه‌ی تک‌تک تارهای سیاه روی سرم، تلاش آدم‌ها برای دفاع از خدا را دیده‌ام، حتی تلاش‌های خودم را. اما این روزها فکر می‌کنم و هربار میرسم به نتیجه‌ی «عجب کار بیهوده‌ای».
در دنیا به اندازه‌ی تک‌تک موجودات زنده خدا هست. خیلی از خداها در ظاهر یکسانند ولی در باطن نه! انگار هر آدمی یک خدای شخصی‌سازی شده برای خودش دارد، برای خودِ خودِ خودش. خدایی که من دارم با خدای فرد x متفاوت است و خدای x با خدای y. احتمالا از همه‌ی آن‌ها که بپرسی قائل به یکتایی خدایند اما غوصی میان اعتقاداتشان که بروی می‌بینی بین خدای یکی تا دیگری هزاران خدا فاصله است.
خدای یکی عادل‌تر است، خدای یکی جبارتر، خدای یکی رحیم‌تر، خدای آن یکی هم ستارتر. عجیب است نه؟! ولی واقعی است. 
این را وقتی فهمیدم که با خدایم دعوایم شد، از آن دعواهای حسابی، من طلبکار بودم، خدا بدهکار، می‌خواستم طلبم را وصول کنم، جواب می‌خواستم و خدا نداشت، احتمالا در آن لحظات خدای من داشت با نگاهی غمگین به حال مخلوقش نگاه میکرد و برایش غصه می‌خورد، شاید هم داشت به رنج عظیمی که روی سینه‌اش گذاشته بود نگاه میکرد و با خودش حساب و کتاب می‌کرد که کدام یک عادلانه بوده و کدام یک نه. خدای x اما از من عصبانی بود چون من عصیان کرده بودم، عصبانی بود و می‌خواست عذابم کند چون من حرف‌های کفرآمیز زده بودم، قهرش گرفته بود چون من بنده‌ی بدِ ناسپاس و بدکاری بودم! راستش را بخواهید همان شب برای همیشه با خدای x کات کردم، خدای دائم پرخاشگر و عصبانی که منتظر اشاره‌ای برای نزول بلا باشد و یکبار به اعمالش فکر نکند را نمی‌پسندم، خوشم از خدایشان نمی‌آید، تصمیم گرفتم به خدای x کافر باشم.
چند روز بعد باز برای آشتی با خدایم پیش قدم شدم، البته بیشتر من‌باب فرصتی برای جبران بود، نمی‌خواستم رابطه‌ی نیم بندمان تمام شود. 
می‌فهمید چه می‌گویم؟ ترجیح میدادم خدایی داشته باشم که وقت شادی شاکرش باشم و وقت غم زانوهایم را بغل بگیرم و بگویم که دارم درد میکشم، درمان کردن بلدی؟ ترجیح میدادم خدایی داشته باشم که عین دو دوست روزهای قهر و آشتی، پستی و بلندی داشته باشیم ولی در انتها باز هم چیزی بین‌مان باشد که به حرمتش نخواهم برای همیشه تمام شود.
خدای من کمی معطل کرد ولی قدم‌های مثبتی برداشت، من هم آرام‌تر شدم، حالا شاید کمی از هم دلخور باشیم، من هنوز هم جواب‌های زیادی از او طلب داشته باشم و او پاسخ‌‌های زیادی را بدهکار، گاهی او بی انصاف خطابم کند و گاهی من، ولی قهر نیستیم و همین هم بعد از مدت‌ها نکته‌ی مثبتی است.
خدای x ولی عصبانی‌ست، خدای x غفار است و می‌بخشد اما با منت، هزار راه توبه و هزار مرحله‌ی استغفار دارد تا ببخشد، خدای x همیشه طلبکار است و اصلا فکر نمی‌کند چیزهایی هست که ممکن است به مخلوقش بدهکار باشد. 
من راستش هنوز هم از خدای x خوشم نمی‌آید، چون کلا از نگاه از بالا به پایین خوشم نمی‌آید. خدای x همیشه محق است، زیر بار هیچ چیزی نمی‌رود، اگر خوبی در کار باشد از اوست و اگر بدی باشد از خلق! خدای x هیچ وقت روبروی مخلوقش نمی‌نشیند و چند کلامی به حرف‌هایش گوش کند، خدای x دائم عصبانی است، با یک کلمه پرخاشگری هیزم‌هایش را آماده کرده است که به قعر جهنمش تبعیدت کند. اگر هزار جور زمانه کشیده باشی و شاکی باشی از تصمیماتش باز هم مقصرت می‌کند، خلاصه که خدای x انگار زیربار تصمیمات خودش هم نمی‌رود، با این حال x معتقد است خدایش بی‌نهایت مهربان است، البته که شاید باشد، اما احتمالا فقط برای x.  
خدای x برای من گاهی شبیه خدای داعش و طالبان و ... است. خدای y و z و d هم شاید با خدای طالبان متفاوت باشد اما با خدای من هم متفاوت است. مثلا خدای j برایش اصول پوشش از دزدی، از فقر، از محرومیت، از ظلم و عدالت مهم‌تر است، یا خدای z همین که روزی ۵ بار برایش نماز بخوانی بهشتت را تضمین می‌کند.
اینجا ممکن است از حرف‌های من برداشت اشتباهی داشته باشید، اشتباه نکنید، من نمی‌خواهم بگویم خدای x و j و z و d و f و ... بد یا خوب‌اند (من فقط صلاحیت حرف زدن در مورد خدای خودم را دارم نه خدای مردم مگر در مواردی که خدایشان به من ضرری وارد کند.)، تاکیدم فقط بر مسئله‌ی تفاوت است، آن هم نه تفاوت در ذات بلکه تفاوت در شناخت آدم‌ها.
 این وسط آدم‌ها وقتی به رابطه‌ی شکرآب یکی با خدایش می‌رسند بر خودشان واجب می‌دانند که تلاش کنند و انرژی بگذارند که از خدای خودشان، که فکر می‌کنند خدای دیگری هم هست، دفاع کنند. پیچیده شد.
اگر ادعاهایشان را نپذیری انگ مشرک می‌زنند، بپذیری هم واویلا! کوچک‌ترین برخوردی با خدای خودت قهر خدای آن‌ها را در پی دارد و باید به مخلوقاتش جواب پس بدهی که مشکلت با خدای آن‌ها چیست!
 خلاصه که انگار گیر کرده‌ام وسط طایفه‌ی هزار خدایی و « از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود».



کاش یک آوازه‌خوان دوره‌گرد بودم.

دارم راهکارهای خوبی برای «فکر نکردن» پیدا می‌کنم.
مثلا وقتی که ناخواسته ذهنم به سمت چیزهایی می‌رود که نباید برود، فکرهایی که فقط خشت دیگری روی رنج‌هایم می‌گذارد، آواز می‌خوانم؛ با صدای بلند، آن‌قدر بلند که گوش‌هایم صدایم را بشنود. 
راهکار نسبتا خوبی‌ست، یعنی درصد پیروزی‌اش به درصد شکستش می‌چربد. 
در کسری از ثانیه ذهنم مشغول پیدا کردن ادامه‌ی ابیات می‌شود، زبانم مشغول خواندن و گوش‌هایم درگیر شنیدن‌.
البته همه‌ی این‌ها باعث نمی‌شود که مطلقا از افکار ناخوش‌آیند رها شوم، اگر به اکوی شکستن و عمیق شدن ترک‌های قلبم گوش کنم واضح است که رها شدنی در کار نیست.
اما آرامم، یعنی از درون می‌سوزم اما از بیرون آرامم، انگار یاد گرفته‌ام، غم‌هایم را بلد شده‌ام، احتمالا مواجه با غم‌ها را هم.
 از بند آخر چندان مطمئن نیستم، شاید فقط عادت‌ کرده‌ام، شاید هم‌زیستی دائمی‌ام با این غم مرا به سازش عادت داده است. نمیدانم. هر چه که هست هنوز دادهای بلند نکشیده‌‌ام، عصبانی شده‌ام، کمی داد زده‌ام اما هنوز گریه نکرده‌ام، هنوز حنجره‌ام از دادهایم نمی‌سوزد، در عوض سکوت کرده‌ام و در خودم فرو رفته‌ام، شاید هم اثر بزرگ شدن است، نمیدانم. 
آشفتگی‌ها اما به خواب‌هایم راه یافته‌اند. قبلا پناهگاه امنم دامن خواب بود، حالا شده است ادامه‌ی روند ملال‌آور زندگی.
 دیگر شبیه کابوس‌های گذشته غیر واقعی و هیجان‌آور نیستند، سرشارند از رنج‌های تکراری یک زندگی تکراری، صبح که از خواب بیدار می‌شوم از کابوس دیشب نمی‌ترسم، فقط خسته‌‌ام، انگار نیمی از روز را به شیفت شب انتقال داده باشند.
مثلا همین چند شب پیش از اتوبوس جامانده بودم، یا شب قبلش کیفم را زدند، یا شب بعدش حین شستن ظرف‌ها با مادر بحثم شد، یا شب بعدش... بگذریم. خلاصه همین‌قدر شبیه زندگی واقعی و مسخره‌، با این تفاوت که در خواب نمی‌شود بی‌هوا زیر آواز زد.

+ کاش می‌شد آدمی خودش را بردارد و ببرد یک جای دور دور دور، یک‌ جای خیلی دور، به دور از حیات انسانی، به دور از تمدن بشری، یک ناکجای دور، متروکه، بکر و دست نخورده، یک جای خیلی دور، دور دور دور.

یک نقطه‌ی روشن رنگ پریده.

همیشه وقتی فکر می‌کردم که همه چیز رو به بهبود است یک چیزی، یک چیزی شبیه بلای آسمانی روی سرم نازل شده است. انگار رسالت زندگی همین است که با سیلی‌های محکم یادآوری کند رنج‌ها تمامی ندارند، دردها انتها ندارند، در پس هر رنجی، رنجی دیگر ایستاده، در پس هر شادی هم دردی جانکاه چشم به راهت نشسته است.

دارم تلاش می‌کنم. تلاش می‌کنم با نفس‌هایی کوتاه، آه‌های عمیق و «فکر نکردن» از چیزهایی که نمی‌توانم دستی در اصلاحشان داشته باشم گذر کنم. قلبم را در آغوش می‌گیرم، سکوت می‌کنم، کمتر می‌شنوم، کمتر می‌گویم، بیشتر می‌نویسم و در دل خدایم را صدا میزنم؛ این نسخه‌ایست که می‌خواهم حالم را بهتر کند. این نسخه‌ای است که می‌خواهم برای روزهای غمناکم تجویز کنم، تجربه می‌گوید این خوددرمانی جواب می‌دهد.

هر زمان که به اینجای ماجراهای زندگی می‌رسم به عدم فکر می‌کنم، برخلاف اغلب آدم‌ها فکر کردن به عدم غمگینم نمی‌کند، برعکس، انگار نقطه‌ی نورانی باشد وسط شب‌های تاریک، انگار آبادی باشد وسط یک برهوت. خیال رسیدنش آرامم می‌کند، بعد از عمری خستگی و دویدن، بعد از عمری بالا و پایین، شادی و غم، بالاخره در نقطه‌ای آرام‌ می‌گیری، نقطه‌ای که یا عدم است یا زندگی. نمیدانم، باور دینی می‌گوید زندگیست، باور غیر دینی می‌گوید عدم، باوری میانه هم هست که می‌گوید هیچ کدام، یک شروع دوباره در جسمی، کالبدی دیگر. مهم نیست، هر چه که هست شبیه ری‌استارت شدن برنامه است، بدون هیچ پیش زمینه‌ای، از صفر صفر.

حالا که این‌ها را می‌نویسم غمگینم، اما نوشته‌هایم از غم نیست، این باوری است که در شادی و غم همراهم است؛ زندگی می‌گذرد و بالاخره دیر یا زود در انتهای جمله‌ی «او در فلان تاریخ زندگی می‌کرد» نقطه می‌گذارند و تمام! 

تنها تفاوتش در این است که وقتی غمگینم دوست دارم نقطه‌ها زودتر برسند و وقتی خوشحالم فرقی نمی‌کند که دیر برسد یا زود. البته که زندگی هیچ‌گاه به دیر و زودهای ما بهایی نمی‌دهد؛ او ساز خودش را می‌زند و مسیر خودش را طی می‌کند.

اما حالا غمگینم و چیزی در سرم می‌گوید « کاش نقطه‌ها زودتر برسند».


باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan