هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


نامه‌‌های پنج‌شنبه [۲۸]

معشوق پاییزی من، سلام!
پاییز دیگری از راه رسیده است. نفس‌های سرد پاییز، از لابه‌لای سایه‌های برافراشته‌ی درختان لای تن‌مان می‌پیچد. برگ‌‌ها زرد شده‌اند و در زور آزمایی بین مرگ و زندگی، مرگ مچ زندگی را می‌خواباند. برگ‌ها ریزش میکنند و دل‌ها نیز... .
امروز، کنار پنجره‌ی غربی کلبه، خیره به کبوتر نشسته روی چمن‌ها، به یاد آن عصر پاییزی ۱۴۰۴ افتادم، به یاد پیاده‌روی خیابان زند، روی نیمکت چوبی گوشه‌ی پیاده‌رو، هنگام خوردن ناهار، وقتی به تو فکر کردم. آن روز هم کبوتری تاتی کنان در حال گذر بود. آن روز هم برای عبور از روزهای سخت، برای تاب آوردن مقابل اضطراب‌ها، محتاج یک حضور برای تسکین بودم؛ نبودی.
حالا هم نیستی و گله‌ای نیست ولی جای خالی‌ات احساس میشود.دلتنگی مثل پیچک قلبم را در آغوش گرفته است.
بگذریم، شرح روزهای سخت، دشوار است. شرح دلتنگی از آن هم بدتر.
عزیز من!
هر کجا هستی، در هر کجای این پهنه‌ی هستی، قلب نازنینت از گزند غم‌ها دور و نفس‌هایت گره خورده به سلامتی.

+ یک ثانیه خورشیدم و یک ثانیه ابرم ... ‏تلفیق غم و شادی و دلتنگی و صبرم! 



آبان ۱۴۰۴

در یکی از کانال‌های تلگرامی نوشته بودند :«عاشق نوشتنم چون همه چیز رو ماندگار میکنه».
امروز، اولین روز آبان ۱۴۰۴ است. بی‌دلیل و شاید هم بخاطر شروع فصل هواهای خنک و دوست داشتنی بوشهر، حس شوق و شادی زیر پوستم خزیده است. البته راستش را بخواهید در دلم یک اضطراب کوچک نهان دارم که علتش را نمی‌دانم،احتمالا بخاطر ترس از اتفاقات بد است چون هربار با حس شوق و ذوق روزم را شروع کردم دنیا چوب عبرت و پشیمانی را دستش گرفت و بر تنم کوبید، انقدر این اتفاق تکرار شده است که هربار چنین احساساتی را تجربه میکنم یک نفر هم نهانی رخت‌هایش را در دلم میشوید [کم‌کم دارد گریه‌ام میگیرد] بگذریم نمیخواهم به این فکرها مجال دهم، اولین روز آبان است و‌ میخواهم خوشحالی امروزم را اینجا هم ثبت کنم. روی تن خانه‌ای که پر از نوشته‌های کوتاه و بلند این سالیان است.
می‌نویسم که بماند : « شروع روزهای خنک و پاییزی، آغاز آبان زیبا فرخنده باد. ».


فصل عاشق‌های بی‌معشوق.

دلم می‌خواست اینجا یک چیزی بنویسم که بعد از مدت‌ها ستاره‌‌ای روشن کرده باشم، اما ایده‌ای برای «چی بنویسم؟» نداشتم. صفحه را باز کردم به این امید که کلمه‌ها راه خودشان را پیدا کنند. 
از کودکی عاشق کارتون‌های زمستانی بودم، از آن‌ها که مورچه‌ها آذوقه‌ی زمستانشان را جمع میکردند. راکون، موش، سمور و انواع حیوانات کارتونی در تنه‌های درختان خانه می‌ساختند و هیزم جمع میکردند و ...، دوست داشتم چنین زمستان‌هایی را تجربه کنم. زمستانی گرم با آذوقه‌های جمع شده در تابستان. بعدتر عاشق لباس‌های کارتونی و برف‌های تا کمر و زمستان‌های سخت‌شان شدم. اصلا از وقتی یادم می‌آید عاشق آن حال و هوا بودم.
بزرگتر شدم و فهمیدم پاییز را از زمستان بیشتر دوست دارم، البته هنوز هم گاهی در احساساتم دچار نوسان می‌شوم اما در هر صورت پاییز و‌ زمستان فصل‌های محبوبم بوده و هستند، برعکس تابستان که هرگز نتوانست حتی بارقه‌ای از علاقه‌ام را جذب کند. با آمدن اولین بادهای خنک پاییز انگار تازه زندگی جریان پیدا میکند.
پاییز فصل بیدار شدن ذوق و شوق زندگی‌ست، فصل هنر و اسودگی و لذت. فصل پیاده‌روی روی دست نسیم‌های خنک عصرگاهی، نشستن زیر سایه‌ی آفتاب کم‌جان پسین، صبحانه خوردن کنار ساحل، ماهیگیری‌های شبانه، جا پهن کردن و نشستن در حیاط و چای، آش و حلیم خوردن. بافتنی‌های رنگارنگ، بوی کیک‌های عصر و ذوق زنانگی زیر پوست‌های گل انداخته. البته مقصود این نیست که بگویم پاییز فصل زندگی گل و بلبلی است، زندگی در تمام روزها و ساعاتش مصائب است و چالش اما یکی آمیخته شده است با بوی عرق و شرجی و گرما و آن یکی نسیم خنک و صدای باران و گاه سوز سرما.
اینجا، برخلاف سال‌های قبل, چند روزیست پاییز شروع شده است. کولرها روشن‌اند اما عصر و شب میتوان پیاده قدم زد و خیابان‌های شلوغ را به تماشا نشست، همراه با جریان زندگی به تکاپو افتاد و شب‌نشینی‌های دوستانه را ساخت.
از عصرها نگویم که هوس پخت کیک‌های مختلف دیوانه‌ام میکند اما مشغله‌های بزرگسالی، خستگی و کار چندان فرصت هنرنمایی نمی‌دهد. یک عالم هنرهای جدید و قدیمی نشسته‌اند گوشه‌ی ذهنم و برای جلب توجه دست‌شان را بالا می‌اورند. کامواهای توی جعبه و نخ‌های ریخته شده وسط پاکت، دوره‌های آموزشی روی لپ‌تاپ و کتاب‌های ناخوانده و ... همه و همه به سمتم هجوم می‌اورند. حیرانم در انتخاب کردن و تقسیم انرژی. در اخرین قدم هم اغلب خواب و لش کردن زیر پتو برنده‌ی فینال نفس‌گیرمان می‌شوند. نه اینکه تنبل باشم، نه، ذهن و تنم خسته‌اند و حسرت عبور برق‌‌آسای روزهای خنک هم کلافه‌ام میکند.
نیاز دارم به یک هفته تا ده روز تعطیلی که با مسافرت و معاشرت با دوستان بگذرانم و البته چند خبر خوب که ذوق‌شان یخ‌های قلبم را آب کرده و قلبم را به تپش بیاندازد.[ یک آمین و دعای از ته قلب].
این متن را باید چطور به پایان برسانم؟ نمیدانم، شاید با آرز‌وی گذراندن پاییزی رویایی و پر از خبرهای خوش‌حال کننده برای همه. :)

زنده‌‌مانی.

به گمانم یکی از بزرگترین چیزهایی که در دنیای بزرگسالی یاد می‌گیری «زنده ماندن پس از قطع ارتباط» است. در دنیای بزرگسالی به تجربه می‌آموزی که شاید بعد از قطع یک‌سری از ارتباطات خسته، دلتنگ و حتی غمگین شوی اما زنده میمانی و ادامه می‌دهی و چه بسا من جدیدی از تو متولد شود. در نوجوانی تمام این جملات را میدانی اما نمیدانی، یا بهتر است بگویم باور نمیکنی ولی بالا رفتن این عددهای روی کیک شگفتی‌های تلخ و شیرین زیادی دارد.

8Jun2025

کسی را تصور کنید که با شنا بیگانه است اما وسط اقیانوسی، دریایی، حتی استخری گیر کرده است. هر چقدر دست و پا میزند، داد می‌کشد، دستش به جایی بند نیست.
هر ثانیه نفس کم می‌آورد، هر چقدر تقلا می‌کند بیشتر فرو می‌رود. تا چشم کار می‌کند هیچ‌کس نیست. 
این منم! وسط دریای مشکلات این زندگی که تمامی ندارد. هربار امیدی یافتم سراب بود و هربار تقلایی کردم بیش از پیش فرو رفتم.
این منم! ترسان و گریزان از امیدهای نو.
 این منم که نه امیدم را در یأس یافتم و نه در امیدواری. منی خسته که گویا زندگی با او سر سازش و مدارا ندارد.

31 می 2025

از آخرین باری که در اینجا چند خطی نوشته‌ام مدت زیادی می‌گذرد. بعد از آن بارها کلمات اول را نوشتم اما کلمه‌های بعد یاری نکردند، غزلم در اول مصرع ناقص ماند. حتی حالا هم بی هدف انگشتانم را روی حروف کیبورد فشار می‌دهم و همزمان در پس ذهنم دنبال معنا میگردم، دنبال راهی برای ادامه دادن این خطوط.
از چه بنویسم؟ راستش روزهایم با درصد بسیار زیادی شبیه هم هستن، یک روزمرگی خسته کننده. از اینکه تصور کنم در این روال گیر افتاده‌ام متنفرم، اما حوصله‌ی پیش‌روی و دنبال راه‌حل‌های جدید گشتن را از دست داده‌ام؛ البته امیدوارم به زودی مقداری حوصله را از ته گنجه پیدا کنم و به حرکت برگردم، به شوق یادگیری و امید. علی ایحال این روزها درگیر روزمرگی بین کار و خانه‌ام. صبح را در محل کارم ظهر می‌کنم و عصر را شب. ما بین این دو هم روال خانه و پخت و پز و سوال همیشگی "چی بپزم؟". در حیرتم که چطور دوستانم در سوشال مدیا دائما در حال گشت و گذار و تفریح‌اند اما من اینطور خسته و افسرده اوقات استراحتم را با فیلم یا نهایتا کتاب سر میکنم. به دوستی‌های نزدیک نجات‌دهنده‌ای نیاز دارم که اوقات متنوع‌تری بسازیم، کمی ذوق و هیجان مثبت، وگرنه با این روال سرانجامم یا به "تیغ و بردار دستامو خط خطی کن" می‌رسد یا تولید نوع جدیدی از کپک! :))
کار کردن، به معنای استفاده از ظرفیت‌های موجود، یادگیری مهارت، پیشرفت و امید را دوست دارم، داشتن یک افق کاری آینده و محیط کاری پویا یا به قول زهرا "عضو یک تیم کامل بودن" را بیشتر اما خب هیچ کدام را در کار فعلی‌ام ندارم، تنها چیزی که مرا به اینجا، به این صندلی و شغل متصل می‌کند همان حقوق آخر ماه است و تقلای استقلال. آینده؟ اینکه در آینده چه اتفاقی می‌افتد را نمیدانم، راستش این اواخر از فکر کردن به آن هم متنفر شده‌ام چون هربار وحشتی به وحشت‌هایم اضافه می‌کند؛ با این همه در دل دعا می‌کنم که آینده لااقل کمی شبیه تصورات خودم باشد یا ...  شاید هم بیش از کمی! امید دارم که زندگی مسیرهای تازه‌ای را به رویم باز کند، مسیرهایی که به چیزهای بهتری برسد.
چرا اینها را نوشتم؟ باور کنید که نمیدانم.
صبح خوشحال بودم که همکارم امروز نمی‌آید و از سوالات عجیب و غریبش در امانم اما وقتی از ماشینش پیاده شد و طبق معمول سلام کرد امید واهی‌ام را دیدم که دود هوا شد. نمیدانستم خودم را به چه کاری مشغول کنم که احتمال مکالمه را کمتر و فرصت پرسیدن سوالات گوناگون را از دستش بقاپد پس به وبلاگم و حروف کیبورد فرار کردم و حالا که ذهنم برای نوشتن چیز بیشتری یاری نمی‌کند به حال خودم و قلمی که تا این حد الکن شده است افسوس میخورم. راستی از کی با نوشتن تا این حد غریبه شدم؟!

۱ رجب ۱۴۴۶

آن موقع‌ها که بچه بودیم، تنگ غروب که می‌شد مادر می‌گفت « موقع افتو زرده دعا کن، ایگِن پُی افتو زرده دعا کنی دعات اجابت ایاوو ». خودش هم چشمش که به سرخی آسمان قبل از غروب می‌افتاد، یک گوشه از حیاط می‌ایستاد و خیره می‌شد به آسمان، انگار که درهای عرش کبریایی پروردگار باز شده و فرشته‌ها دست به قلم منتظر نوشتن آرزوهای بنده‌ها باشند. دست‌هایش را رو به آسمان می‌گرفت و دعا میکرد. از دعا برای شفای بیمار و بیکار و معتاد گرفته تا انواع حاجت‌های ریز و درشت دنیوی و اخروی، پایان مراسم عبادی افتو زرده هم همیشه گره می‌خورد به سلامتی و شادی و شفای همه‌ی مسلمین و مسلمات‌. همین مراسم عبادی به عنوان ارثیه و توصیه از مادر به ما هم رسیده بود. زردی و سرخی آسمان دم غروب که خلط می‌شد می‌ایستادم گوشه‌ای از حیاط و تمام حاجت‌هایم را به صف میکردم، شبیه صف‌های صبحگاه مدرسه، از کوچک به بزرگ، یکی‌یکی اسم میبردم و در دلم یادآوری‌‌شان به خدا را تیک میزدم. مادر یادمان داده بود که برای تاثیر بیشتر دعا اول بقیه را دعا کنیم و بعد به خودمان برسیم، از همین رو آفتاب که پایین‌تر می‌رفت استرس در جانم می‌نشست، نکند غروب کند و چند حاجت جامانده باشد؟ نکند فرصت برای یادآوری حاجت‌های خودم باقی نماند؟!
تیتروار در حدی که فرشته‌ی مامور ثبت آرزوها مبحث را متوجه شود و به گوش خدا برساند کافی بود، سریع لیست را دور میکردم، در ذهنم فرشته را تصور میکردم که تندتند می‌نویسد و دفترچه‌ی یادداشتش را ورق میزند.
روزهایی که دیر می‌رسیدم و آفتاب غروب کرده و آرزوهایم را به خدا یادآوری نکرده بودم هم در نوع خود فاجعه‌ای بود؛ یک روز برای اجابت را از دست داده بودم و باید منتظر افتو زرده‌ی بعدی می‌ماندم.
سال‌ها گذشت. بزرگتر شدم و فهمیدم خیلی از حاجت‌ها و آرزوها اجابتشان به چیزی بیشتر از افتو زرده و سپیده‌ی صبح نیاز دارد، حتی بیشتر از شب‌های لیالی قدر. با این وجود راستش را بخواهید هنوز هم گاهی تیتروار به خدا یادآوری میکنم، مثلا گه‌گاهی یاد افتو زرده می‌افتم، زیر نم‌نم باران حس میکنم که کمی دریچه‌ها را باز گذاشته‌اند، موقع شنیدن اذان درهای آسمان چارطاق باز است، شب‌های قدر ملائک دست به کمر ایستاده و در خدمت‌گزاری حاضرند، یا حتی همین شب لیلة‌الرغائب، هنوز هم امید دارم که در این مناسبت‌های خاص خدا مُهر بزرگ و پررنگش را بردارد و محکم زیر یادداشت‌های فرشته‌ها بزند و بگوید « سی ای یکی امسال چندتاشه اجابت کنین».
امشب هم لیلة‌الرغائب است، شب آرزوها. به رسم همان کودک و‌ نوجوان امیدوار آرزوهایم را به ترتیب قد مرتب کرده‌ام، اینبار برعکس صبحگاه مدرسه از بزرگ به کوچک، برای تاثیر بیشتر و بالا بردن احتمال اجابت با افتو زرده ادغامش کرده‌ام. آرزوهای مهم و فوری‌تر را چندبار تکرار میکنم به امید اینکه فرشته‌ی کاتب کنار تیتر آن توان ۵ حتی ۱۰ بگذارد و در ستون زمان اجابت کلمه‌ی فوری را درج کند. اگر در درگاه الهی هم شعار نه به اسراف رواج داشته باشد و از همان کاغذ یادداشت پارسال و پیرارسال برای من استفاده کنند احتمالا خیلی از تیترها نیازی به بازنویسی مجدد نداشته باشد، ولی چند سطری هم جدید اضافه شده است.
امسال ته دعاهایم هم ذکر میکنم : «لطفا در لیست سال بعد هیچ آرزوی تکراری‌ای که نیاز به بازنویسی نداشته باشد، باقی نگذارید. با تشکر.
امضا: فرشته».

31Des2024

پست‌های آخر اینجا را مرور کرده‌ام، شبیه غم‌نامه شده است. از این وضعیت هیچ خوشم نمی‌آید اما اینجا شبیه خانه‌ی امنی است که می‌توان بدون تعارف ساعت‌ها در آن گریه کرد، نمی‌خواهم این برون‌ریزی را از خودم دریغ کنم.

امشب آخرین شب ۲۰۲۴ است؛ دارم این یکسال را مرور می‌کنم. به جز رنج‌ها و مشکلاتی که توی چشم میزند خوبی‌هایی هم داشته است. تعداد کتاب‌هایی که امسال خواندم از سال پیش به مراتب بیشتر بود. گمانم فیلم و سریال هم بیشتر دیده‌ام. چند دوره‌ی آموزشی ایلوستریتور و فتوشاپ و افترافکت هم دیده‌ام ولی خب ... این مورد حقیقتا غصه دارم می‌کند.

دوره می‌بینم و بعد احساس می‌کنم در عالمی کاملا عجیب گیجم! همزمان میدانم و‌ نمیدانم. همین سرگردانی و نداشتن رود مپ درست و حسابی برای یاد گرفتن طراحی و موشن گرافیک انگیزه‌ام را می‌بلعد، کمی که می‌گذرد حس می‌کنم دارم همه چیز را از یاد می‌برم. مدت‌هاست تصمیم گرفته‌ام چند نمونه کار مختلف بسازم تا لااقل اگر فرصتی مناسب بود چیزی برای عرضه در چنته داشته باشم اما هنوز در همان مرحله‌ی تصمیم مانده‌ام. دلم عمیقا فرصتی برای کارآموزی و یادگیری می‌خواست، یک فضای واقعی اما انگار نیست، این را هم می‌توان از معایب زندگی در یک شهر کوچک دانست.

بگذریم. در ۲۰۲۴ همان‌قدر که فرسوده و رنده و خسته شده‌ام، با زندگی هم دست به گریبان بوده‌ام و چیزهایی هر چند کوچک یاد گرفته‌ام. 

راستش زیاد به این موضوع فکر می‌کنم که این زندگی و روزهایی که می‌گذرد اصلا ارزش زندگی و گذراندن داشته‌اند یا نه. پاسخی برای آن پیدا نمی‌کنم؛ اما درد این رنده شدن‌های پیاپی و امیدهای ناامید شده و ترس‌ و اضطراب‌هایم از قد و قواره‌ام به مراتب بیشتر است، زندگی با من انگار عجیب سر ناسازگاری دارد. این روزها آنقدر پر و غمگینم که با تمام توان تلاش می‌کنم بخندم ولی زندگی دائم اشک‌هایم را سرازیر می‌کند؛ لامصب حریف قدری‌ است و زورش به من می‌چربد، آستینش هم پر از شعبده است، استعداد عجیبی برای غمگین کردن و باریدن دارد. آن وسط‌ها گاهی که تلاش می‌کنم خودم را محکم نگه دارم یاد آن جمله‌ای می‌افتم که می‌گفت «همیشه آخرش خوشه»! وقت‌هایی که دوست دارم خوش‌باور باشم سعی می‌کنم خودم را با این جملات آرام کنم ولی از خدا که پنهان نیست از قلم هم نباشد، عمرش بیش از چند ثانیه نیست. این قرتی‌بازی‌ها و صورتی‌بازی‌ها به من نمی‌سازد. برای خیلی‌ها آخرش رسید و خوش هم نبود. حالا اصلا گیریم که آخرش خوش باشد، چه فایده؟ آخرش به‌درد کسی هم می‌خورد؟ اگر عمری به رنج و درد گذشت ترجیح می‌دهم آخرش هم همانگونه تمام شود، لااقل زیربار منت «بالاخره حالا چشمت خوشیش رو هم دید» نمی‌روم. این روزها به خوشی‌هایش نیاز دارم، به امیدی، ذوقی، شوری، نفسی، خیال آسوده‌ای، خواب راحتی، لبخند از سر رضایتی، این روزها، این روزها، در همین واپسین روزهای بازمانده تا ۲۷ سالگی، به همه‌ی این‌ها این روزها نیاز دارم، زندگی در مشتش چیزی برایم کنار گذاشته یا ... ؟!

قرار نبود آخرین یادداشت ۲۰۲۴ اینطور تمام شود. مثل یادداشت قبل و قبل و قبل‌ترش ولی اختیار ما با قلم است. قلم هم سرریز شده است و رسالتش این روزها ترسیم خط‌خطی‌های دل است.

🎄امید که ۲۰۲۵ آبنبات‌های شیرین، نفس‌های آسوده، خیال راحت، خواب آرام، اضطراب کم، خنده‌هایی بیش از گریه و رضایت در مشتش چپانده باشد و شعبده‌هایش اینبار خوشحال کننده باشد. 🎄


برای تو‌ که گویا مبهم‌ترین وجود دنیایی

ببین باری جان! بیا یکبار تکلیف‌مان را مشخص کنیم. 

بین آن همه سیاهی و درد و رنج، بین این کلاف پیچ در پیچ خورده‌ی زندگی که برای بخش اعظمی از آن دست من یکی لااقل کوتاه است تو کجا ایستاده‌ای؟

۱۲۴ هزار پیامبر فرستادی که در نهایت بگویی شما ضعیف و ناتوان و محتاجید و من قوی و قادر و بی‌نیاز، اما در بخشی از مباحث سنگین که بنده التماس میکند، ناله میکند و کمک می‌خواهد چشم می‌بندی و میگویی خودتان میدانید و خودتان. 

« ایستاده‌ای به تماشا و کاری نمیکنی؟ یا نمی‌بینی؟»

متاسفانه هر دو گزینه بار انبوهی از رنج را همراه خود دارد، دست روی هر کدام که بگذاری درد و خشم و غم و ... در جانم رخنه میکند.

کجا ایستاده‌ای باری جان؟ به تماشای چه نشسته‌ای؟



در ستایش سکوت.

سرم درد میکند، گاهی زیاد و گاهی کم، گاهی نبض‌دار و گاهی یک دست، اما چیزی که تغییری نمی‌کند نفس «درد» است، کم و زیاد دارد اما سوخت و سوز؟ نه.
امروز روز ششمی بود که به کتابخانه نرفتم. زندگی که بهم می‌ریزد و بی‌حوصلگی که با مشکلات تلنبار شده آمیخته می‌شود حاصلش می‌شود سردرد‌های ازار دهنده و بی‌حوصلگی فزاینده. سرم را فرو کرده‌ام وسط گوشی و مثل نوجوانی‌هایم رمان‌های آبکی عاشقانه میخوانم. آخرین‌باری که سراغ چنین کتاب‌هایی رفته بودم کی بود؟ نمیدانم. این چند روز اما دل و دماغ‌ کتاب‌های بهتر و فیلم و سریال را نداشتم، زندگی که گره میخورد دل و دماغ هیچ‌چیز را ندارم، بند میکنم به چیزهایی که از دنیای واقعی بیرونم بکشد، نیازی به فکر کردن نداشته باشد، که زمان بگذرد، که زندگی بگذرد. البته این هم عادت عجیبی‌است چون همزمان که از رجوع به فکر و مغزم فرار می‌کنم، حوصله‌ی آدم‌ها و هر معاشرتی، هر صحبتی را ندارم، بابت کارهای نکرده و برنامه‌های به تعویق افتاده خودم را سرزنش میکنم، آنقدر که حالم از خودم بهم میخورد و بعد در خودم مچاله می‌شوم از این حجم شکستن. حقا که بزرگترین قتلگاه من همین مغزی است که به جنون رسیده، دوباره به زیاد فکر کردن و بی‌خوابی‌های چندماه پیش برگشته است. از حجم بی‌خوابی این چند روز پشت پلک‌هایم دائما ورم دارد، این موتور لعنتی خاموش نمی‌شود، فقط میتوانم دستش را بگیرم و به جاده و کوچه‌ی دیگری هدایتش کنم، جایی که به بالا آمدن فشار و حس ماسیدن خون در شقیقه‌ها ختم نشود.
با خدا هم این روزها بیشتر گلاویزم، توی سرم جَر برپاست. پریشب نالیدم که « من جون کنده بودم تا از جنگ و وخامت اوضاع بین خودمون کم کنم، تو چه کینه‌ای از من به دل داری که نمی‌خوای؟ کدوم کینه و بغض قدیمی تو رو به اینجا کشونده که سال‌هاست دست از عذاب دادن من نمی‌کشی؟ تو واقعا همون خدای مهربون‌تر از مادری که میگن؟ نیستی. به والله که نیستی وگرنه کدوم مادری به این رنج‌ها و دردهای فرزند رضا میده که تو دادی؟». البته احساس میکنم برای اثبات مهربان‌تر از مادر نبودنش نمونه‌های وسیع‌تر دیگری هم در دست دارم، مثلا همین طویله‌ی دنیایی که آدم‌هایش ساخته‌اند، همین فلسطین و لبنان و ایران بدبخت که همگی قربانی حماقت‌‌اند. بچه‌هایی که در آتش بزرگترها می‌سوزند، این مهربان‌تر از حس مادری برای بنده‌هاست؟ نمیدانم ولی والله چیزی که جلوی چشم‌های ماست خلاف این گفته‌هاست.
بگذریم. سرم درد میکند. با گلایه‌هایم از خدا هیچ‌وقت رفتار و طبیعتش عوض نمی‌شود، مطمئنم میلیاردها آدم قبل از من تمام این‌ها را گفته‌اند، شنیده اما به روی خودش هم نیاورده است.
داشتم از زندگی میگفتم. بعضی گره‌هایش از صدتا گره کور هم بدترند، دلم میخواست با چاقو ببرم و بعد باقی‌مانده‌ها را به هم وصله پینه کنم، حیف زورم نمی‌رسد، حیف که نمی‌شود. 
این روزها صداها هم بیشتر ازارم می‌دهند، حرف زدن آدم‌ها، مخاطب قرار دادنم، درد و دل کردن، حتی صحبت‌های مشاورم، صحبت‌های دوستانم، همه و همه خش می‌اندازند روی مغزم. دلم میخواهد داد بکشم که تو را به علی ساکت باشید، تمام دنیا خفه شوید، نیاز دارم چند ساعت سکوت مطلق باشد تا کمی به آرامش برگردم اما نیست. زندگی حتی لذت سکوت و سکون را هم از من گرفته است. عصبی‌ام، پرخاشگرم، کمی که صداها زیاد شود، کمی که حس کنم از آستانه‌ی تحملم عبور میکنیم پرخاش میکنم، داد می‌کشم، هر چیزی، هر چیزی مثل پتک روی مغزم فرود می‌آید، راستش از این فرشته‌ی جدید گاهی میترسم و گاهی دوستش دارم. سکوتش را دوست دارم و کم تحملی‌اش را نه. گاهی ترسناک می‌شود، انقدر که از خودم میپرسم «اگه برای همیشه مثل امروز بمونم چی؟» چیز عجیبی است. دارد یک چیز جدیدی متولد می‌شود که گاهی دوست داشتنی است و گاهی وحشتناک، خیلی وحشتناک.
سرم درد میکند. دوباره سردردهای ملایم و بی‌حوصلگی‌های عمیق و فرار از آدم‌ها و میل سرشار به داد کشیدن برای فراخواندنشان به سکوت، سکوتی طولانی. 
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۵۰ ۵۱ ۵۲
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan