هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


می‌بینم آن شکفتن شادی را؟

در خیایان‌ها خبرهایی هست. خبرهایی که نمیدانم باید به آن دلخوش بود یا نه. به آزادی و زندگی ختم میشود یا دوباره خسته و فرسوده به این زیست نکبت‌بار دور از شان انسانی، در سایه‌ی حقارت حقیرترین و پست‌ترین‌ها، ادامه می‌دهیم. خشمگینم. سال‌هاست که خشمگینم اما به جز نوشتن و دعا کردن و عصبی شدن کار خاصی از دستم بر نمی‌آید. اینجا خیابان‌ها انگار بن بست است و آدم‌ها کم‌رنگ. VPN و پروکسی و حتی آنتن‌ها ضعیف است و امکان اتصال کم. همیشه در چنین شرایطی احساس کسی را دارم که دشمن دوره‌اش کرده اما نمیتواند کمک بطلبد. البته احساس به حقی است، دشمن دورتادورمان خیمه زده و ما دست خالی باید روبروی اشرار و مزدوران و ... بایستیم. چنین مظلومانه بودن در تاریخ شبیه عاشورایی است که این قوم از آن دم میزنند. راستش دلم به حال حسین هم می‌سوزد. یزیدیان، جانیان، ظالمان و فاسدان امروز علم حسین علم کرده‌اند. تو مگر چندبار کشته می‌شوی حسین جان؟ قران بر سر نیزه‌ای که روبروی علی ایستاده بود را هم ما امروز بارها و بارها زندگی میکنیم. 
دیروز در قاب شیشه‌‌ای گوشی دیگران تصاویر مادورو را می‌دیدم. چند وقت قبل هم تصویر اسد بود. پایان دیکتاتوری‌ها در هر کجای جهان هستی که باشد امید است و شادی برای سایر کسانی که زیر یوغ دیکتاتوری زندگی میکنند. انگار پایان هر دیکتاتور روزنه‌ای است برای هر اسیر. هر کس میتواند امیدوار باشد که روزی چهره‌ای آشناتر را ببیند و درها باز شوند. که هوای تازه بیاید و در شهرش جشن و پایکوبی برپا شود، که بالاخره امید بپیچد در رگ و پی‌‌اش و بله... سرنوشت تمام دیکتاتوری‌ها بالاخره سقوط است و یک نقطه‌ی پایان. 
به امید صبح آزادی.
ما ادامه داریم
هیچوقت ما رو حذف نمیشه کرد
به رنگین کمون سنگ نمیشه زد
میرسه پایان شب، سپیده دم
امیدوار چنانم که کار بسته برآید ...
پایان این چیزی که بهش میگین دیکتاتوری، بلژیک و دانمارک و سوئیس و آمریکا نیست. پایانش دموکراسی یا هر چیز دیگه ای که اسمش رو می ذارین نیست.
پایانش اگه سوریه امروز نباشه، در خوشبینانه ترین حالت شروع لبنانه.
بی دولتی.
و اون وقت دیگه راه برگشتی نیست.
سال ۵۷ ولی قرار بود سوئیس و ژاپن بشیم. الان به جایی رسیدیم که باید نگران سوریه شدن باشیم! این دستاورد حکومت ج.ا! 
ما داریم روزهای با دولتی رو میبینیم. الان شکل چی هستیم؟ چی داریم؟ امنیت؟ امنیت چی هست به نظرتون؟ اینکه صبح که پا میشید دلار صدبرابر شده و هر روز چند درجه بدبخت‌تریم یا اینکه فقط موشک توی سرمون پایین نمیاد؟ اینکه صبح تا شب سرکاریم، تازه چندین‌نفر سرکاریم و هنوز توی مایحتاج زندگی‌مون میمونیم و هیچ آینده‌ای منتظرمون نیست؟ اینکه تا قبض آب و برق و خرید چهار قلم مواد غذایی میکنیم حقوقمون تو هفته‌ی دوم تموم شده؟ یا زباله گرد‌های سر کوچه‌مون؟ چکار باید این مردم میکردن که نکردن؟ ۴۷ سال برای اصلاح فرصت کافی‌ای نبود؟ ۴۷ سال جواب اعتراض گلوله بود. رای دادن نشد، رای ندادن نشد، توی خیابون اومدن نشد. شما بگو چه خاکی به سرمون بریزیم که بتونیم عین آدم زندگی کنیم؟ چطوری بگیم از اخوند و منبر و صبح تا شب توی «انسان را در سختی آفریدیم» شنیدن خسته شدیم؟ دیگه نمیخوایم شعب ابی‌طالب باشیم؟ از فساد و جنایت و ظلم خسته شدیم؟ شما بگو چطوری؟ 
نمیدونم سوریه میشه، روسیه میشه، لبنان میشه یا هر جهنم دیگه‌ای فقط میدونم این دیکتاتوری اگه جمع نشه ما تا دو سال دیگه یه خرابه‌ی شام داریم که باید حسرت سوریه و لبنانی که الان ازش مثال میزنیم رو بخوریم.
نوشته صادقانه‌ای بود. امیدوارم آرامش واقعی به زندگی‌هامون برگرده.
ممنونم لادن. من هم امیدوارم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan