يكشنبه ۱۵ دی ۰۴
در خیایانها خبرهایی هست. خبرهایی که نمیدانم باید به آن دلخوش بود یا نه. به آزادی و زندگی ختم میشود یا دوباره خسته و فرسوده به این زیست نکبتبار دور از شان انسانی، در سایهی حقارت حقیرترین و پستترینها، ادامه میدهیم. خشمگینم. سالهاست که خشمگینم اما به جز نوشتن و دعا کردن و عصبی شدن کار خاصی از دستم بر نمیآید. اینجا خیابانها انگار بن بست است و آدمها کمرنگ. VPN و پروکسی و حتی آنتنها ضعیف است و امکان اتصال کم. همیشه در چنین شرایطی احساس کسی را دارم که دشمن دورهاش کرده اما نمیتواند کمک بطلبد. البته احساس به حقی است، دشمن دورتادورمان خیمه زده و ما دست خالی باید روبروی اشرار و مزدوران و ... بایستیم. چنین مظلومانه بودن در تاریخ شبیه عاشورایی است که این قوم از آن دم میزنند. راستش دلم به حال حسین هم میسوزد. یزیدیان، جانیان، ظالمان و فاسدان امروز علم حسین علم کردهاند. تو مگر چندبار کشته میشوی حسین جان؟ قران بر سر نیزهای که روبروی علی ایستاده بود را هم ما امروز بارها و بارها زندگی میکنیم.
دیروز در قاب شیشهای گوشی دیگران تصاویر مادورو را میدیدم. چند وقت قبل هم تصویر اسد بود. پایان دیکتاتوریها در هر کجای جهان هستی که باشد امید است و شادی برای سایر کسانی که زیر یوغ دیکتاتوری زندگی میکنند. انگار پایان هر دیکتاتور روزنهای است برای هر اسیر. هر کس میتواند امیدوار باشد که روزی چهرهای آشناتر را ببیند و درها باز شوند. که هوای تازه بیاید و در شهرش جشن و پایکوبی برپا شود، که بالاخره امید بپیچد در رگ و پیاش و بله... سرنوشت تمام دیکتاتوریها بالاخره سقوط است و یک نقطهی پایان.
به امید صبح آزادی.