هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


متولد و پژمان جمشیدی

از پریشب شروع شد. شروعی طوفانی. 
اول با مادر بحثم شد آنچنان که قهر کردم و از اتاق آمدم بیرون. افطار را سرد خوردم و از کنار سفره بلند شدم. در پذیرایی دراز کشیده و سر را تا گردن در گوشی فرو برده بودم که متوجه صحبت تلفنی‌شان شدم. فهمیدم برنامه‌ی کیک دارند. به روی خودم نیاوردم. اعتراف میکنم برنامه‌ی در اتاق آمدنشان غافلگیرم کرد. کیک خوردیم. هنوز دلخور بودم اما به روی خودم نیاوردم. عکس‌های شب تولدم با موهای نسبتا پریشان، دورس قهوه‌ای، شلوار راحتی سبز روشن با طرح ماهی‌های آکواریومی کارتونی ثبت شد. از کمر به بالا ۲۸ ساله؛ از کمر به پایین ۸ ساله. :دی
شمع‌های روی کیکم را با آرزوی سرنگونی کاخ دیکتاتورها و سقوط زود هنگامشان، به امید آبادی و آزادی وطن از این درد، به انضمام دو آرزوی دیگر خاموش کردم. 
[صبح]
قبل از خروج از خانه، رو به آسمان نجوا کردم :«خدایا امروز مونه از دست طلبکار، بدهکار، مشتری بد حساب، برادران ح و جمیع افراد مصون بدار.». در سوز سرمایی که تازه زمستانی شده بود و سلول به سلول تنم را به لرز می‌انداخت قدم در کوچه گذاشتم. صدای حسین توکلی از اسپیکر گوشی در خلوتی کوچه می‌پیچید «تو شب یلدا خدا تو رو داده، از دل ابرها فرشته افتاده ...» لبخند زدم.
پشت میزم نشسته‌ام و یک سریالِ ترکیِ مافیاییِ آبکی که از سر بیکاری چندین روز پیش شروع کرده‌ام را می‌بینم. موتوری روبروی دفتر می‌ایستد. آقای ع است. آقای ع یکی از کسانی‌است که با هم همکاری داریم و حالا طلبکار است و چند روز است برای یک ورق چک می‌رود و می‌آید. منظورم از طلبکاری که صبح به باری‌جان گفته بودم همین آقای ع و اقای ص بودند.
البته لطفا ذهنتان را به سمت طلبکارهای سبیل کلفت و بی‌ادب هدایت نکنید. اقای ع مرد متشخص و با ادبی است. نیکی‌هایی که در دجله‌ی بدهکارها انداخته بودم را خدا در بیابان دفتر با متانت و ادب اقای ع و چند نفر دیگر باز داده بود. البته فعلا (امیدوارم همینطور محترم و مودب بمانند). از همان روبروی در اشاره کرد که چک اوردند؟ خندیدم و اشاره کردم که نه. خندید و ادای دو دستی توی سر زدن در آورد. موتور را خاموش کرد و داخل آمد. مثل جوجه‌ی مریضی که از سرما بلرزد می‌لرزید. پشت در شیشه‌ای، روبروی آفتاب ایستاد. اول با خنده گفتم خدا نکند و بعد توضیح دادم که مشتری هنوز چک را نیاورده، عذرخواهی کرد که دائم مزاحم میشود، اظهار شرمندگی کردم که او عذرخواهی میکند در حالی که کوتاهی از سمت ماست. خداحافظی کرد و رفت. رو به آسمان گفتم «مرسی واقعا». یاد پژمان جمشیدی در سریال زیرخاکی افتادم که رو به خدا میخندید و انگشت تکان میداد.
[ظهر]
ساعت ۱۲:۳۰ کارم تمام شده بود، ایضا ساعت کارم. طبق معمول بدهکار جواب نمیداد، کامنت‌های اینجا و پیامک‌های تبریک دوستانم را پاسخ داده بودم و منتظر بودم این قسمت سریال هم تمام شود. از روی صندلی بلند شدم، ریموت دفتر را از کیفم در اوردم، هنگام برداشتن کیف گوشی‌ام زنگ خورد. نام الف ح روی صفحه بود. زمزمه کردم «ای بخت کجُم». گفت چند دقیقه‌ای بمانم تا برسد و ریموت را تحویل بگیرد. آمد. پرسید رسید جدیدی دارید؟ گفتم نه. تماس گرفت برای رسیدهای جدید، سپرد که رسیدها را پرینت کنم تا یکی، دو ساعت دیگر او بیاید و ثبت کند. رفت. من ماندم و رسیدهایی که به گوشی‌ام ارسال میشد و باید پرینت می‌گرفتم. در جریان اوضاع اینترنت که هستید، نیستید؟
ساعت ۱۳:۵۰ از شر رسیدهای پرینت گرفته شده خلاص شدم، کرکره‌ی دفتر را پایین داده و مسیر خانه را در پیش گرفتم. پژمان جمشیدی داشت با خنده انگشت تکان میداد.
در مسیر چشمم به بساط ساندویچی سر کوچه افتاد. وسوسه شدم اما به شب و موقع برگشت موکولش کردم.

[عصر]
بعد از ناهار فهمیدم که امروز قرار است سعادت دیدار هر دو نفر از برادران ح را داشته باشم. قرار بود حساب و کتاب‌های ماه را جمع کنند. پژمان جمشیدی دیگر نمی‌خندید، قهقهه میزد.
از ترس دیر رسیدن ظهر نخوابیدم ولی باز هم دیر شد. ساعت ۳:۴۵ دقیقه دوش گرفتم، آماده شدم و از خانه زدم بیرون. دیرم شده بود و استرس داشتم. تمام مسیر را با سرعت و استرس حرکت کردم. ۱۶:۵۰ در دفتر بودم. اقای ح کوچک [که از ح بزرگ کمتر دوستش دارم] با یک ارباب رجوع در دفتر نشسته بودند، منتظر من! طبق معمول ح چراغ‌ها را روشن نکرده بود. بالاخره یک روز بخاطر ریختن زباله‌ها و روشن نکردن چراغ‌ها با هم دعوایمان می‌شود.
سلام کردم. ارباب رجوع همان آقایی بود که از دیروز چندبار تماس گرفته بود و نمیتوانست برای تاریخ به یک جمع‌بندی برسد. پژمان جمشیدی ...
مشتری رفت. کم‌کم سر و کله‌ی ح بزرگ‌تر پیدا شد. این مرد یکی از علایق بزرگ من در زندگیست، میزان علاقه‌ام به حدی است که حاضرم روزی ۳ بار، در سه تایم متفاوت با عزرائیل دیدار کنم ولی ماهی یکبار حضور مبارک این مرد را تحمل نکنم. دروغ چرا، از نگاه‌هایش میترسم.
قبل از آمدنش الف گفت «برم یه قهوه بخورم که فکر کنم ح داره میاد برای دعوا». ح کوچک خندید و گفت آره با توپ پر اومده. الف رفت، رو به ح با خنده گفتم «اگه اقای ح میاد برای دعوا تا من هم برم، اصلا حوصله‌ی دعوا ندارم.». ح کوچک خندید و گفت «شما هم برید؟ فقط من بمونم که با من دعوا کنه؟ البته من یکبار استعفا دادم و باز هم برگشتم» چیزی نگفتم. نمیخواستم به رویم بیاورم که ماجرا را میدانم چون ماجرا را بیشتر از چیزی که او میخواست از زبان خودش تعریف کند میدانستم... .
ح بزرگتر آمد، همراه با آقای ش. به محض ورود ح کوچک، شبیه بچه‌ای که نخود در دهانش خیس نمی‌خورد، گفت « الف رفت. خانم ع میگه اگه اقای ح برای دعوا میاد تا من هم برم. گفتم فقط من بمونم با من دعوا کنه؟». ح چیزی گفت، نگاهم کرد و خندید. دفعه‌ی اولی که خنده‌ی این مرد را دیدم از خودم پرسیدم «این هم میخنده؟ جلل الخالق. الان ماهیچه تعجب کرده». برعکس ح اقای ش آدم بانمکی بود. تپل بود و قد کوتاهی داشت، با موهای رنگ شده‌ی مشکی کم پشت. عینک مستطیلی‌ای هم به چشم زده بود که بانمک‌ترش میکرد. از نوع لباس پوشیدن و حرف زدنش هم میشد به شوخ طبعی‌اش پی برد. در طول بحث‌ها و سر و صداهای معمول حساب و کتاب اقای ش گاهی نمک می‌پراند و خنده‌ای به لبمان می‌اورد. دست آخر یک عالمه فایل اکسل روی دست من ریختند برای انجام دادن. مردم کادوی تولد می‌گیرند و من فایل اکسل. گفته بودم در اکسل حتی به مرحله‌ی مقدماتی هم نرسیده‌ام؟ فیلم‌های آموزشی‌ای که عید نوروز شروع کرده بودم را نیمه رها کردم و حالا که به مرورشان برنگشته‌ام هیچ‌چیز یادم نمی‌آید. زیبای ماجرا انجاست که امروز جزوه‌‌ی دست‌نویسم را هم پیدا نکردم. پژمان جمشیدی را خوابیده روی زمین و در حال قهقهه زدن تصور کنید. 
اگر آقای ش نبود و بانمک بازی‌اش به مناسبت تولد دخترش، که از قضا فراموش کرده بود برایش تولد بگیرد، نبود سر به بیابان می‌گذاشتم.

[شب]
ساعت ۸ شب شده بود. یکی از فایل‌های اکسل را نیمه انجام داده بودم و قرار شد بقیه بماند برای فردا. الحمدالله ح بزرگتر و اقای ش رفع زحمت کرده بودند. من، الف و ح کوچکتر مانده بودیم. الف گفت می‌رسانمت، ح گفت من را هم سر راهتان برسانید. گفتم من خودم می‌روم. به ساندویچی توی مسیر فکر میکردم. از سر جایم بلند شدم، ورقه‌ها را جمع کردم. سردم بود، خسته بودم. اینکه وسط مسیر دستشویی هم قوز بالاقوز شود اصلا چیز بعیدی نبود. گفتم «صبر کنید من هم باهاتون بیام». سوار ماشین شدم و به خانه برگشتم.
برای شام کنسرو بادمجان گذاشتم. حداقل این یکی را هم دوست داشتم. کنسرو در دیگ می‌جوشید که بابا تب و لرز کرد و درد استخوان‌هایش آه و ناله‌اش را بلند کرد. با برادرم تماس گرفتم. تا او بیاید استامینوفن و مسکن را به بابا داده بودم. رفتند درمانگاه، گفتم بیایم؟ ولی پسر همسایه در ماشین بود، با وجود دو همراه نیازی به همراهی من نبود.
کنسرو را در حالی خوردم که پژمان جمشیدی دمر روی زمین افتاده بود و قهقهه میزد و انگشتش از اشاره به باری خشک شده بود... .

عجب روز شلوغی بوده -ـ-
اونم روز تولد
هووووففففف
خیلی، از خیلی روزها شلوغ‌تر بود. :)))
جمعه ۴ بهمن ۰۴ , ۲۱:۳۲ رویای نیمه شب
وبت توی زمان قطعی خیلی دیر بالا میومد الان درست شده.
تولد با تاخیر مبارک :)))
اره بچه‌ها گفتن ولی انقدر درگیر بودم فرصت نکردم کد قالب رو چک کنم. اگه درست شده که بهتر.
مرسی مرسی.:)
بهتره یک سری پستها
رو بفرستین بایگانی
و قالب رو عوض کنین
بسختی وبلاگت میاد بالا
مثلا کدوم پست‌ها؟
عه فکر میکردم رفع شده، دوستان اینطور میگفتن. الان مجدد مشکل داره؟

+ راستی بابت تمام کامنت‌های محبت‌آمیزی که برام میذاری ممنونم، هر بار با لبخند گشاده میخونمشون. ممنونم ازت. ولی چرا همیشه خصوصی و بدون راه ارتباطی؟ از اینکه نمیتونم جواب محبت و دوستیت رو بدم معذبم. ممنونم که اینجا رو دنبال میکنی و ممنونم که انقدر بهم محبت داری.❤️
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan