دوشنبه ۷ بهمن ۰۴
نمیدانم اینجا را میخوانی یا نه ولی این پست را برای تو و برای وجدان و شرف خودم مینویسم که در روز واقعه شریک جرمی که موافق آن نبودهام نباشم.
دیشب با یکی از بلاگرها در مورد پستش صحبت یا بحث میکردیم. در جایی نوشت «در ضمن اگه با اینکه یه نفر رو در حالتی که دارن مثله میکنن زنگ بزنن به زنش و بگن به صدای همسرت گوش کن مشکلی نداری پس هیچ حرفی باهات ندارم، به همین مسیرت ادامه بده تا با همون گروهک رجوی محشور بشی».
در پاسخ نوشتم « این ماجرایی که میگی رو نشنیدم ولی اگه اونی که مثلهاش کردن اونی که تیر زده به مردم، اونی که برای دستمزد سر ماهش از هیچ توحشی کوتاهی نکرده ادا در نمیارم برات از کشتنش غمی به دلم نمیاد چون فرقی با اونی که قاتلشه نداشته ولی اگه یه بیگناهه خیالت راحت که هیچکس طرف وحشیگری و جنایت نیست....».
همان هنگام نوشتن پاسخ هم تعلل کردم، به همسرش فکر میکردم. به اینکه آیا تحمل چنین رنجی حق یک همسر است؟ آن لحظه در ذهنم گذشت «نون کشتن خوب بود ولی برعکسش بده؟». ولی بعد دوباره کامنتم را خوندم و حس کردم که نه؛ حق آن زن و بچههایش تحمل بار این رنج دائمی نیست، آن صدا هرگز از حافظهی بازماندگان پاک نخواهد شد، آن زن هر روز از نو آن صدا را میشنود و از نو میمیرد. راستش میخواستم مجددا کامنتی بفرستم که «اشتباه کردم، حق زنش این نبوده، تحمل این درد حق هیچ همسری نیست ولی همچنان، با ذکر شرایطی که توی کامنت قبلی نوشتم با کشتن خودش مخالف نیستم»، که دیدم راه ارتباطی برداشته شده و من هم احتمالا بلاک شدهام.
به نظرم وقتی صحبت در مورد کلیت است بحثها را به مثال جزئی کشیدن کار درستی نیست چون هرکس مثال نقض فراوانی دارد ولی حالا که شخص مقابلم مثال زده، من هم مثالی بزنم.
در پاسخ نوشتم « این ماجرایی که میگی رو نشنیدم ولی اگه اونی که مثلهاش کردن اونی که تیر زده به مردم، اونی که برای دستمزد سر ماهش از هیچ توحشی کوتاهی نکرده ادا در نمیارم برات از کشتنش غمی به دلم نمیاد چون فرقی با اونی که قاتلشه نداشته ولی اگه یه بیگناهه خیالت راحت که هیچکس طرف وحشیگری و جنایت نیست....».
همان هنگام نوشتن پاسخ هم تعلل کردم، به همسرش فکر میکردم. به اینکه آیا تحمل چنین رنجی حق یک همسر است؟ آن لحظه در ذهنم گذشت «نون کشتن خوب بود ولی برعکسش بده؟». ولی بعد دوباره کامنتم را خوندم و حس کردم که نه؛ حق آن زن و بچههایش تحمل بار این رنج دائمی نیست، آن صدا هرگز از حافظهی بازماندگان پاک نخواهد شد، آن زن هر روز از نو آن صدا را میشنود و از نو میمیرد. راستش میخواستم مجددا کامنتی بفرستم که «اشتباه کردم، حق زنش این نبوده، تحمل این درد حق هیچ همسری نیست ولی همچنان، با ذکر شرایطی که توی کامنت قبلی نوشتم با کشتن خودش مخالف نیستم»، که دیدم راه ارتباطی برداشته شده و من هم احتمالا بلاک شدهام.
به نظرم وقتی صحبت در مورد کلیت است بحثها را به مثال جزئی کشیدن کار درستی نیست چون هرکس مثال نقض فراوانی دارد ولی حالا که شخص مقابلم مثال زده، من هم مثالی بزنم.
دیروز صبح در اینستا عکسی را دیدم که روی آن نوشته شده بود «شناسایی شد» و بعد به صدای پسزمینه گوش کردم. نقل به مضمونش این بود « میخواستید انقلاب کنید؟ [پوزخند میزد]. اونی که به بچههاتون شلیک کرد من بودم، اونی که توی سینهاش زد من بودم، اونی که به سر دختره زد هم من بودم، باز هم میزنم ...» صدا قطع شد چون اینترنت همراهی نمیکرد. دوباره به چهرهی پسر نگاه کردم. حالا دیگر جوانی با معصومیت جوانی نبود، چهرهای بود کریه که بوی کثافت میداد.
دیشب وقتی جواب آن بلاگر را تایپ میکردم و مینوشتم «حقش بوده» همان صدای صبح در ذهنم پلی میشد، بعد پشتبندش صدایی که سال ۱۴۰۱ میگفت «لازم باشه سر ناموس خودمون رو هم میبریم»، بعد تصویر لگدهایی که به سر آن دختر افتاده روی زمین میخورد و هزار عکس و تصویر دیگری که کم ندیده بودیم.
از همان دیشب تا الان به این جملهام «حقش بوده» فکر میکنم. تکهتکه کردن یک آدم وقتی هنوز زنده است را در ذهنم متصور میشوم و توی ذهنم میگذرد که چطور کسی توانسته است چنین جنایتی را مرتکب شود؟ بعد آن صدا در ذهنم پلی میشود... خشم و نفرت چیز عجیبیست رفقا.
دیشب وقتی جواب آن بلاگر را تایپ میکردم و مینوشتم «حقش بوده» همان صدای صبح در ذهنم پلی میشد، بعد پشتبندش صدایی که سال ۱۴۰۱ میگفت «لازم باشه سر ناموس خودمون رو هم میبریم»، بعد تصویر لگدهایی که به سر آن دختر افتاده روی زمین میخورد و هزار عکس و تصویر دیگری که کم ندیده بودیم.
از همان دیشب تا الان به این جملهام «حقش بوده» فکر میکنم. تکهتکه کردن یک آدم وقتی هنوز زنده است را در ذهنم متصور میشوم و توی ذهنم میگذرد که چطور کسی توانسته است چنین جنایتی را مرتکب شود؟ بعد آن صدا در ذهنم پلی میشود... خشم و نفرت چیز عجیبیست رفقا.