سه شنبه ۱ بهمن ۰۴
فردا میشود ۲۸ سال! عدد بزرگیست، نه؟
دیگر نه مثل گذشته ذوقی مانده و نه انتظاری. وسط چک کردن تقویم برای پیدا کردن روزهای پر شدهی ماه چشمم به عدد یک میافتد و متوجهش میشوم. همینقدر عادی. انگار که در پانویس تقویم روز حملهی اتمی به هیروشیما را دیده باشی یا مثلا تولد جمال ثریا. همینقدر معمولی و جلب توجه کننده. دیروز تصمیم گرفتم به یاد گذشته عصر را مرخصی بگیرم، در سرمای ساحل بندری بخورم و تنها قدم بزنم. امروز به این فکر میکنم که «که چی بشه؟» و جوابی برایش ندارم. بعد فکر میکنم، فردا روزه بگیرم؟ این روزها برای جمع و جور کردن قضاهای سال پیش سعی میکنم روزه بگیرم. میگویم نه، شاید دلت خواست عصر یک بستنی بخوری؟ یا ظهر در مسیر برگشت یک تکه کیک؟ باز میپرسم احتمالش چقدر است؟! تقریبا کم. میپرسم روزه بگیرم شاید غروب دعا کردم و گرفت؟ رودربایستی و اینجور حرفها. خودم به خودم پوزخند میزنم و میگویم خدا یک کتف چپ ویژه برای خودت خلق کرده است، تو مستقیما با آن درگیری عزیزم. روزه؟ شاید اگه روضه بگیری اثر بیشتری داشته باشد. بعد میخندم.
تمام برنامهها را خط میزنم. عصر پشت میزکارم مینشینم و با مشتری، طلبکار و بدهکار دست و پنجه نرم میکنم. انگار نه انگار که ۲۸ سال پیش، در چنین روزی به جبر در این تن نشستم و حالا ۲۸ سال است که میخواهم از قیدش رها شوم و نمیشود. ۲۷ سال است که شمعها را با امید روزهای بهتر خاموش میکنم و باز هم نمیشود.
شاید فردا به زندگی بعدیام فکر کردم، به انسانی خوشبخت یا جانوری از آن خوشبختتر در دشتی آزاد و رها. یا شاید هم به «تو»، که حالا حتی نمیدانم بالاخره قسمت شیرین روزهای تلخم میشوی یا نه. شاید هم ... به هیچ کدام.
اصلا کسی چه میداند؟ شاید اصلا فردا روزی من نبود.