هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


در آستانه

فردا می‌شود ۲۸ سال! عدد بزرگی‌ست، نه؟
دیگر نه مثل گذشته ذوقی مانده و نه انتظاری. وسط چک کردن تقویم برای پیدا کردن روزهای پر شده‌ی ماه چشمم به عدد یک می‌افتد و متوجه‌ش می‌شوم. همین‌قدر عادی. انگار که در پانویس تقویم روز حمله‌ی اتمی به هیروشیما را دیده باشی یا مثلا تولد جمال ثریا. همین‌قدر معمولی و جلب توجه کننده. دیروز تصمیم گرفتم به یاد گذشته عصر را مرخصی بگیرم، در سرمای ساحل بندری بخورم و تنها قدم بزنم. امروز به این فکر می‌کنم که «که چی بشه؟» و جوابی برایش ندارم. بعد فکر می‌کنم، فردا روزه بگیرم؟ این روزها برای جمع و جور کردن قضاهای سال پیش سعی می‌کنم روزه بگیرم. می‌گویم نه، شاید دلت خواست عصر یک بستنی بخوری؟ یا ظهر در مسیر برگشت یک تکه کیک؟ باز می‌پرسم احتمالش چقدر است؟! تقریبا کم. می‌پرسم روزه بگیرم شاید غروب دعا کردم و گرفت؟ رودربایستی و این‌جور حرف‌ها. خودم به خودم پوزخند میزنم و می‌گویم خدا یک کتف چپ ویژه برای خودت خلق کرده است، تو مستقیما با آن درگیری عزیزم. روزه؟ شاید اگه روضه بگیری اثر بیشتری داشته باشد. بعد می‌خندم. 
تمام برنامه‌ها را خط میزنم. عصر پشت میزکارم می‌نشینم و با مشتری، طلبکار و بدهکار دست و پنجه نرم می‌کنم. انگار نه انگار که ۲۸ سال پیش، در چنین روزی به جبر در این تن نشستم و حالا ۲۸ سال است که می‌خواهم از قیدش رها شوم و نمی‌شود. ۲۷ سال است که شمع‌ها را با امید روزهای بهتر خاموش می‌کنم و باز هم نمی‌شود.
شاید فردا به زندگی بعدی‌ام فکر کردم، به انسانی خوشبخت یا جانوری از آن خوشبخت‌تر در دشتی آزاد و رها. یا شاید هم به «تو»، که حالا حتی نمیدانم بالاخره قسمت شیرین روزهای تلخم می‌شوی یا نه. شاید هم ... به هیچ کدام. 
اصلا کسی چه میداند؟ شاید اصلا فردا روزی من نبود.

من هنوزم وقتی می‌گن طرف بیست‌وچند ساله‌شه، با خودم می‌گم طرف چه بزرگه و بعد که یادم می‌افته خودمم بیست‌وچند ساله‌مه تعجب می‌کنم. ما بیست‌وچند ساله‌مون شد بدون اینکه حواسمون باشه که کی اینقد زمان زود گذشت.

+ تولدتون پیشاپیش مبارک.
ما انقدر توی این مملکت درگیر غم و غصه و بدبختی بودیم که اصلا نفهمیدیم که بیست و چندسال گذشت. این روزها گذشتنشون یک جور ترسناکه و نگذشتنشون یک‌جور دیگه.

+ ممنونم.
من که ۴۶ سالمه هم وقتی کسی میگه،بیست و چند سالشه، میگم چقدر سنش زیاده :))
HBD
منم قبلا همینطوری فکر میکردم. حتی الان وقتی یادم میره خودم چندسالمه به نظرم عدد بزرگیه ولی وقتی جزئی‌تر بهش نگاه میکنم انگار هیچی نیست. در جزئیات طولانی اما در کلیات سخت و سریع گذشته.
متشکرم. :)
عالی بود.
همه اینایی که گفتین، شد، شد. نشد همینا رو کتاب می کنید :)

+ مبارک باشه.
کتاب؟ شما خودتون حاضرید برای خوندن چنین چیزهایی پول بدید؟ من که گمون نکنم. :)))

+ متشکرم.
تولدت مبارک. امیدوارم ۲۸ سالگیت قشنگ و ذوق آور باشه. کاش فردا بری یجایی یکاری بکنی. خالی خالی نذار رد شه
ممنونم و امیدوارم. نمیدونم هنوز برنامه‌ی خاصی براش ندارم راستش.
تولدتون مبارک باشه🤍
امیدوارم سال جدید زندگیتون اونی باشه که مرادتونه

هنوزم حس میکنم تو ۱۸ سالگی موندم..
ممنونم، منم امیدوارم. :)

منم گاهی فکر میکنم ۲۲ـ۲۳ ساله‌ام. هضم عدد ۲۸ راستش خیلی سخته.
سه شنبه ۱ بهمن ۰۴ , ۱۴:۴۵ فاطمه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.
فرشته.🥲🤗
تولدت مبارک عزیزم. 💙
عزیزم. چقدر خوشحال شدم که کامنتت رو دیدم فاطمه. خوبی؟ 
ممنونم عزیز دلم. :)
فرشته جان
تولدت مبارک :)
ای کاش در سرزمین دیگری می زیستیم
کاش راهی فراهم میشد که میرفتیم چون درصدش از احتمال اینکه این شرایط عوض شه بیشتره ..و غم انگیزتر…
مرسی عزیزم :)
ای کاش میشد با مردم سرزمین خودمون به دور از این نکبت و سیاهی زندگی کنیم. کاش میشد روزهای روشن و لبخندهای از ته دل مردممون رو ببینیم. 
ما شاید بتونیم روزی از این سرزمین بریم اما این سرزمین و غمش هرگز از ما نمیره.
وقتی 17 ساله بودم بالای 25 سال خیلی بزرگ به نظرم میومد الان که خودم بالای 30 سال سن دارم می‌بینم اشتباه میکردم🤭
منم همینطور. :)
تولدت مبارک!
امیدوارم دیگه سال پیش رو سالت باشه...
مرسی صادق. منم امیدوارم. :)
امیدوارم بهترین فرداها روزی تو باشه عزیز دلم.
تولدت مبارک (ایموجی محکم در آغوش فشردن)^_^
ممنونم لادن عزیزم. ایموجی ماچ تف تفی و فشردن در آغوش :*
تولدت مبارک اول بهمن به دنیا اومدی؟
ای جان چه روز با شکوهی
هر سال اول بهمن روزه بگیر به شکرانه

دوستت دارم زیاد
متشکرم. بله.
شکرانه‌ی چی اخه، چندان هم متشکر نیستم بابت اومدنم :)))

ممنونم. :)
تولدتون مبارک و پرتکرار... آرزو می کنم برای نوه هاتون از روزهای پراتفاق و شیرین ۲۸ سالگی و بعد ازون تعریف کنید...

۳۸ سالمه؛ مو و و حتی بعضا ابرو سفید کردم و حالا به نظرم ۸۰ ساله ها خیلی بزرگن :))
خیلی متشکرم. امیدوارم. :)
هر چی بزرگتر میشیم این عدد بزرگ بودن برامون بزرگ میشه. ولی برای من هنوز ۳۰ سالگی بزرگ و ترسناکه.

+یادمه از دوستان تعریف وبلاگ و قلم شما رو شنیده بودم. الان دیدم ادرسی ثبت نکردید. وبلاگ نمی‌نویسید دیگه؟
تولدتون مبارک :)
سال و زندگی پربرکتی براتون آرزو دارم
خیلی متشکرم. :)
ممنونم، ان‌شاءالله و همچنین.
تف ب نت
دیروز نشد تولدتو تبریک بگم
الان یادم اومد تبریک نگفتم
مثلا تبریک تولد من برات مهمه :d

فرشته
فکر کن اگه ۳۵ ساله بشی دوس داشتی تو ۲۸ سالگیت یا حالا قبل از سی سال شدنت، چه کارایی میکردی
(البته منطقی و در دسترس باشه) : ))))

قربونت برم. معلومه که مهمه. مرسی از محبتت عزیزم. 😘
خیلی کارها واقعا. خیلی‌هاش رو زمان اجازه نمیده، خیلی‌های دیگه‌اش رو جیب. وگرنه یک لیست بلند و بالان. ولی جمله‌ی خوبی گفتی، سوال خوبی برای فکر کردنه.
تولدتون مبارک...
امیدوارم امسال، سالی باشه که آرزوهاتون یکی یکی خاطره بشن...
سلام. خیلی متشکرم. ان‌شاءالله.
ان‌شاءالله روزای قشنگی رو بگذرونی
ممنونم محبوب جان.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan