پنجشنبه ۳ بهمن ۰۴
معشوق پاییزی من، سلام.
قرار نبود امروز و در این پنجشنبه نامهای برایت بنویسم اما وقتی در سرمای ژانویه، زیر چند لایه خزیدم و گرمای مطبوع پتو را در پوستم حس کردم پشیمان شدم. یک آن احساس کردم که دلم نمیخواهد اولین پنجشنبهی بعد از تولدم را برای نامه نوشتن به تو از دست بدهم.
عزیز دورم!
در روز تولدم مثل همیشه تنهایی عمیقی را در قلبم احساس کردم. یک تنهایی ژرف شبیه چاه یا حتی سیاهچاله. اسم چاه کولا را شنیدهای؟ چیزی عمیقتر از آن. سالهاست که نیاموختهام چطور این حفرهی خالی را پر کنم. خلأیی بزرگ مرا در بر گرفته است. تو بگو چطور میتوان جای خالی آدمها را پر کرد؟
روی کاناپه لم داده، موسیقی ملایمی پخش کرده و تو را نشسته در کاناپهی روبرویم دیدم. صحنهی باشکوهی بود. برایت استکانی چای و برشی کیک روی میز گذاشتم. به ژست متفکر و چشمهای پر از حرفت خیره شدم؛ به چندتار موی رسته از نظم شانه و جوش مزاحم کنار پیشانیات. چشمهایم را بستم و با تمام توان بوی ادکلن همیشگیات را به ریه کشیدم. پرسیدی «این بو رو میشناسی؟»، لبخند زدم، صدایت را هیچ تار و سهتاری نمیتوانست بنوازد. گفتم «بوی اولین دیدار از مشام هیچ عاشقی نمیرود». به عکس خودت در قاب عکس چوبی بالای شومینه نگاه کردی، گفتی «دختر! یه عکس بهتر ازم نداشتی؟ همیشه بدترین عکسهام رو انتخاب میکردی. راست بگو عمدیه؟». به بهانهگیری همیشگیات از عکسها خندیدم.
به میز شام دعوتت کردم. قاشقی از سالاد ماکارونی مزه کردی و با خنده گفتی «چه اداها، شام تولد باید کبابی، خورشتی چیزی باشه دختر، سالاد و پیتزا و این چیزها هم شد شام تولد اخه؟ حتما بعد از این چیزها توقع کادو هم داری نه؟». چه هدیهای با ارزشتر از صدای خندههایت بود؟ اشک از گوشهی چشمهایم راهش را پیدا کرد، قطره قطره سیل شد. گفتم «نه! نه کادو میخوام نه شمع، نه کیک، نه حتی کباب تولد. تو رو میخواستم عزیزم. همیشه تو رو میخواستم. برای بزم و جشن بودن تو کافیه. فقط بودن تو کافیه». چشمهایم را با دستمالی پاک کردم. رفته بودی. از دیدن اشکهایم رنجیده بودی؟ به کاناپه نگاه کردم، چای و کیک دست نخورده باقی مانده بود. بشقاب روی میز شام خالی بود. انگار که نیامده بودی. رفته بودی یا نیامده بودی؟
عزیزم!
شمع نیمه سوز تولدم را نه با آرزوی دوری، نه خواستهی بزرگی نه هیچ چیز محالی خاموش کردم. به جای همه چیز، مثل همیشه، در این کنج تنها تو را آرزو کرده و چشم به راه اجابت نشستم.
دوستت دارم و برای سر زدن خیالت به ذهنم از تو متشکرم.