هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


نامه‌های پنج‌شنبه [۳۰]

معشوق پاییزی من، سلام.
قرار نبود امروز و در این پنج‌شنبه نامه‌‌ای برایت بنویسم اما وقتی در سرمای ژانویه، زیر چند لایه خزیدم و گرمای مطبوع پتو را در پوستم حس کردم پشیمان شدم. یک آن احساس کردم که دلم نمیخواهد اولین پنج‌شنبه‌ی بعد از تولدم را برای نامه نوشتن به تو از دست بدهم.
عزیز دورم!
در روز تولدم مثل همیشه تنهایی عمیقی را در قلبم احساس کردم. یک تنهایی ژرف شبیه چاه یا حتی سیاه‌چاله. اسم چاه کولا را شنیده‌ای؟ چیزی عمیق‌تر از آن. سال‌هاست که نیاموخته‌ام چطور این حفره‌ی خالی را پر کنم. خلأیی بزرگ مرا در بر گرفته است. تو بگو چطور میتوان جای خالی آدم‌ها را پر کرد؟
روی کاناپه لم داده، موسیقی ملایمی پخش کرده و تو را نشسته در کاناپه‌ی روبرویم دیدم. صحنه‌ی باشکوهی بود. برایت استکانی چای و برشی کیک روی میز گذاشتم. به ژست متفکر و چشم‌های پر از حرفت خیره شدم؛ به چندتار موی رسته از نظم شانه و جوش مزاحم کنار پیشانی‌ات. چشم‌هایم را بستم و با تمام توان بوی ادکلن همیشگی‌ات را به ریه کشیدم. پرسیدی «این بو رو میشناسی؟»، لبخند زدم، صدایت را هیچ تار و سه‌تاری نمیتوانست بنوازد. گفتم «بوی اولین دیدار از مشام هیچ عاشقی نمی‌رود». به عکس خودت در قاب عکس چوبی بالای شومینه نگاه کردی، گفتی «دختر! یه عکس بهتر ازم نداشتی؟ همیشه بدترین عکس‌هام رو انتخاب میکردی. راست بگو عمدیه؟». به بهانه‌گیری همیشگی‌ات از عکس‌ها خندیدم.
به میز شام دعوتت کردم. قاشقی از سالاد ماکارونی مزه کردی و با خنده گفتی «چه اداها، شام تولد باید کبابی، خورشتی چیزی باشه دختر، سالاد و پیتزا و این چیزها هم شد شام تولد اخه؟ حتما بعد از این چیزها توقع کادو هم داری نه؟». چه هدیه‌ای با ارزش‌تر از صدای خنده‌هایت بود؟ اشک از گوشه‌ی چشم‌هایم راهش را پیدا کرد، قطره قطره سیل شد. گفتم «نه! نه کادو میخوام نه شمع، نه کیک، نه حتی کباب تولد. تو رو می‌خواستم عزیزم. همیشه تو رو میخواستم. برای بزم و جشن بودن تو کافیه. فقط بودن تو کافیه». چشم‌هایم را با دستمالی پاک کردم. رفته بودی. از دیدن اشک‌هایم رنجیده بودی؟ به کاناپه نگاه کردم، چای و کیک دست نخورده باقی مانده بود. بشقاب روی میز شام خالی بود. انگار که نیامده بودی. رفته بودی یا نیامده بودی؟

عزیزم!
شمع نیمه سوز تولدم را نه با آرزوی دوری، نه خواسته‌ی بزرگی نه هیچ چیز محالی خاموش کردم. به جای همه چیز، مثل همیشه، در این کنج تنها تو را آرزو کرده و چشم به راه اجابت نشستم.

دوستت دارم و برای سر زدن خیالت به ذهنم از تو متشکرم.

جمعه ۴ بهمن ۰۴ , ۲۱:۳۱ رویای نیمه شب
حتی توی خیالت هم نموند؟ بختت دی :
نه متاسفانه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan