پنجشنبه ۲۴ بهمن ۰۴
معشوق پاییزی من، سلام!
امیدوارم که از یخبندان و غمبندان دی ماه گذر کرده و تن عزیزت آغشتهی زخمها، دردها و مهجوریتهای این فصل غریب زندگی نشده باشد. این روزها بیخبری از تو نیمه جانم کرده است، چند روز پیش آرزو کردم که کاش لااقل پیامی را به دست کبوتری میفرستادی، یک خبر، یک کلمه، یک نشانی اما بعد به یاد آوردم که آنجا فصل شکار است و کبوترها به مقصد نمیرسند ... .
از حال من اگر میپرسی خوبم، خوب مثل همان بیت «حال گل در چنگ چنگیز مغول»، از آن خوبهایی که نباید چندان پیاش را گرفت. تقویم میگوید از نیمهی بهمن گذر کردهایم ولی باور اینکه ما هم با گذر روزها از آن روزهای خونین دی ماه گذر کرده باشیم بعید است. یادت میآید روزی فقط خرداد و بهمن خونین داشتیم؟ حالا شهریور خونین، آبان خونین و دی ماه خونین هم داریم، سالهای تقویم شمسی پر از خونهای عزیزیست که برای رسیدن به یک روز بهتر بر زمین ریخت، لالهها روییدند اما بهار آزادی سر نزد. راستی قرار بود دیو بیرون رود و فرشته در آید، چه شد؟ دیوها از پی هم میروند و فرشتهها با بال شکسته، خونین و زخم خورده در دستشان اسیرند. امید؟ عزیز من، اگر به ضعیف بودن متهمم نمیکنی امیدی نمانده، این نهال از ریشه خشکید و تنش را داسها بریدند؛ دارم به یقین میرسم که انگار ناف این خاک را با استبداد بریدهاند.
عزیز راه دور من!
همیشه میگویند خدا را چه دیدی؟ شاید بودیم و شد ولی حالا که مستاصل شدهام، حالا که غم مثل افعی کوچکی هر روز سینهام را نیش میزند و جانم را آهسته آهسته میگیرد حس میکنم انگار آزادی به عمر ما قد نمیدهد. برای ما اسیران بین این طیفها، که هر کدام بهشتشان را روی جهنم ما بنا میکنند، آزادی رویایی دور و دراز است. اما مینویسم که به عنوان وصیتی از من در حافظهات بماند.
روزی اگر تو یا فرزندی از این خاک بود و شکوفهی آزادی شکفت، خورشید آزادی دمید، از رفتگان بیبازگشت یاد کن. از آنها که خون عزیزشان در مسیر آزادی بر زمین ریخت، از آنها که تن جوانشان آماج گلولهها شد، تیر قلبها و جمجمههایشان را شکافت اما شور زندگی تا دم آخر در رگهایشان زنده بود. یاد کن از همهی کشتههای راه آزادی، از آن ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی گرفته تا این ۴۷ سال فرضا جمهوری، یاد کن از هر کسی که فردای بهتری برای مردم و وطن میخواست، هر کسی که دلش در گرو آزادی بود.
اگر روزی چشمهای زیبایت آن نور را دید با شاخهای آفتابگردان مرا یاد کن. یاد کن از کسی که در این سیاهی با تنی رنجیده و قلبی شرحه شرحه تا دم آخر چشم به راه نور بود.
+ به قول محمود درویش:
« فراموش میشوی
گویی که هرگز نبودهای. مانند مرگ یک پرنده، مانند یک کنیسهی متروکه
فراموش میشوی
مثل عشق یک رهگذر و مانند یک گل در شب
فراموش میشوی»