هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


519

الان که دارم می‌نویسم یک ساعتی می‌شود که از قبرستان برگشته‌ام. بی‌بی را هم کنار عمه، عموها، پسر عمه و ... خاک کردیم و‌ برگشتیم. بی‌بی هم رفت جزء خاطره‌ها و دیدار بعدیمان شد قیامت. آخرین تصویری که از او در ذهنم دارم آن شب است، خانه‌ی عمو، شبیه بچه‌ها شده بود، گره روسری‌ و موهای سفیدش را مرتب کردم و او مثل دختر بچه‌ای اجازه داد کارم را تمام کنم. تمام مدت اشک ریختم، این موجود نحیف و ضعیف مادربزرگم بود؟ حس عجیبی بود. امروز بیش از همه قلبم برای عمو مچاله شد. در تمام این سال‌ها بی‌بی را به دوش کشیده بود، مراقب و پرستارش بود و حالا بیش از همه رفتن مادر او را می‌آزارد. گریه‌های بی‌وقفه‌اش گواه بود. بچه‌های کوچک همیشه همینطورند، نه؟
در قبرستان چشمم به میم افتاد. آخرین بار در مجلس بدرقه‌ی مکه‌ی حاجی هم را دیده بودیم. امروز اما در ابتدا هیچ کدام به روی خودمان نیاوردیم. او خود را به کوچه‌ی علی چپ زد و من هم در کوچه همراهی‌اش کردم. ولی بعد گذرمان به هم افتاد. رفته بودم سمت پسرها برای آب، الف را صدا زدم و گفتم چند بطری آب لازم دارم. میم را صدا زد. بطری‌ها را آورد. لبخند زد و سلام کرد. لبخند زدم و جواب دادم. احساسی در من بود؟ هیچ‌چیز به جز معذب بودن را در دلم احساس نمیکردم. جعبه‌ی آب را به سمتم گرفت و همزمان گفت «سنگینه، نمیتونی ببری». میخواستم زودتر تمام شود، نگاه آشناهای مطلع را روی هر دویمان حس میکردم. جعبه را گرفتم اما نتوانستم نگهش دارم، دوباره بطری‌ها را پس دادم، لبخند میزد. این وجه اشتراک ماست، همیشه آن لبخند لعنتی اضطرابی از لب‌هایمان کنار نمی‌رود. بطری‌ها را تا قسمتی برایم حمل کرد. برگشتم. حدسم درست بود، چند نفر نگاهمان میکردند، خواهرهایم هم همینطور. آب‌ها را از دستش گرفتم و تشکر کردم. دخترها جعبه را سبک‌تر کردند. آب را چرخاندم. جعبه را روی مزاری گذاشتم، مشغول کار دیگری بود که چشمش به من افتاد، با لبخند به سمتم آمد و باقی‌مانده را برد. کمی بعد، بالای مزار، در سمت چپم ایستاده بودند. پسری که کنارش ایستاده بود چهره‌ی آشنایی داشت اما علت این آشنایی را به خاطر نمی‌آوردم، او هم دزدانه و کوتاه چندبار نگاهم کرد و بعد سر چرخاند. در خلال کوچه پس کوچه‌های ذهنم دنبال پسر می‌گشتم، کجا دیده بودمش؟ بعد تصویرش در ذهنم نشست. میم۲ بود. یکی، دوبار در سالن مشاور با هم سلام و احوالپرسی کرده بودیم و آن شب در ماشین میم، همراه با خواهرزاده‌اش دیده بودم‌اش. سر به سر من و میم گذاشته بود و شیرینی میخواست. در عکس‌های‌شان هم همیشه او کنارش بود، به قول خودش رفیق فاب‌اش بود. میم همیشه می‌گفت تو خیلی به میم۲ شبیهی، هر دو نفرتان لجباز و سخت‌گیرید، اهل کوتاه نیامدن برای همین کنار آمدن با روحیات تو برایم چندان سخت نیست چون یک‌بار تمام این چالش‌ها را با میم۲ گذراندم و حالا بهترین رفیق و سنگ‌صبورم است. آن روزها شکایت کرده بودم که چرا در ذهنش چنین غولی را از من ساخته است اما حالا پذیرفته‌ام که من نمیتوانم تصویر ذهنی آدم‌ها را تغییر دهم، هرکس در مسیر یک تصویر میسازد، او هم یک غول ساخته بود (نمیدانم، شاید هم ایراد از من بود) که دست بر قضا عاشق همان غول هم شده بود. بعدتر گفته بود که اگر مسیر من و تو یکی باشد دوست دارم بحث و جدل‌های شما را ببینم، یکی این سر طیف است و یکی آن‌سر طیف، تماشایی است، به گمانم بتوانید ارتباط خوبی با هم برقرار کنید. فرصت‌ نشد من و میم۲ با هم آشنا شویم(به گمانم چندان بد هم نشد) ولی هنوز هم در ذهنم فردی است با عقاید بسیار متفاوت ولی بسیار مشابه من. تا آخر مراسم بارها نگاه‌های میم‌ها را دیدم، پچ‌پچ در گوشی‌شان را، نگاهی که تعقیبم میکرد. نگاه‌ها کمی متعجب (به گمانم بخاطر تغییرات ظاهری‌ام) اما دوستانه بود؛ یعنی او هم این روزها شاکر است که روزی تمامش کردیم؟ من که در روزهایی که گذشت بسیار به یادش بودم، بسیار نگرانش بودم و البته بسیار بابت تصمیم عاقلانه‌ی آن روزم خرسند. ما حتی اگر آن روزها می‌توانستیم آینده‌ای داشته باشیم این روزها یقین نمی‌توانستیم. بگذریم. گمانم قرار است این روزها کمی پیچیده‌تر بگذرد. قرار است بیشتر میم را ببینم. قرار است خاطراتی در ذهنم زنده شود که اضطراب و یا گاهی زخم‌شان ازارم دهد. قرار است زمان بیشتری نگاه‌های کنجکاو دیگران را تحمل کنم و از تمام این‌ها بدتر قرار است وجود کسانی را برای چند ساعت تحمل کنم که حتی چند ثانیه تحملشان هم انرژی فوق‌ زیادی از جانم میبرد ولی چاره چیست؟ هیچ.

+ کاش میتوانستم در مورد روابط شخصی‌اش بپرسم. بپرسم بعد از من کسی در زندگی‌ات آمد؟ بپرسم توانستی آن علاقه را خاک کنی؟ او هم می‌گفت که بله، می‌گفت همانطور که قبلا گفته بودم من همیشه سریع یک جایگزین برای از دست رفته‌هایم پیدا میکنم. می‌گفت ما پسرها با شما دخترها فرق داریم، احساساتمان با شما متفاوت است. می‌گفت ...، اصلا شاید یک حلقه از جیبش در می‌آورد و می‌گفت هنوز علنی اعلامش نکرده ولی در مراحل مقدماتی ازدواج است. شاید اینطور از بار غمی که بخاطر او به دوش کشیدم باز هم کاسته میشد.

++ من قبل از میم با من بعد از میم از زمین تا آسمان هفتم متفاوت است. بعضی روزها به این فکر میکنم که او میداند جمله‌هایی که گاهی ناخواسته خراشم داد، در تار و پود روان و ناخودآگاهم نشست، چطور مرا تغییر داد؟ آیا من هم چنین اثری در زندگی او خلق کردم؟ شاید هیچ‌گاه به جواب این سوال‌ها نرسم.
سلام عزیزم
خدا بیامرزتشون 🖤
روح شون شاد و یادشون گرامی 🌹
صمیمانه بهت تسلیت میگم🖤


+
چقدر خوبه آدم شجاعت نه شنیدن و حتی نه گفتن رو داشته باشه !
بنظرم هم اون هم شما خیلی شجاع بودین و این خیلی خوبه !
در کنار اینکه کارت عاقلانه بوده اون شجاعت هم قابل تحسین است.
و احسنت و آفرین داره .
ایشالا هم شما هم ایشون هر جا هستین خوشبخت و عاقبت بخیر بشین عزیزم 🌱
عزیزم، روحشون شاد
خدا بیامرزه و روحشون قرین رحمت باشه🖤


+ قبلاً ها به عشق باور داشتم! الان که نگاه می‌کنم جز افراط نمی‌بینم و از سمتی خوشحالم اونی نشد که دلم اون موقع می‌خواست...
جلمه‌ام یکم نسبت به خودمم بی‌رحمانه بود، ولی خب حقیقت این بود!
تسلیت میگم فرشته جان‌...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan