هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


نامه‌های پنج‌شنبه [۲۹]

معشوق پاییزی من، سلام.
امروز, 25 دسامبر، کریسمس 2045 است و فقط چند روز تا آغاز سال نوی میلادی، 2046، باقی مانده است. گوشه‌ی‌ کلبه‌، کنار شومینه، تنها نشسته‌ام و برای تو این خط‌ها را می‌نویسم.

عزیز من! خیابان‌های آنگلبرگ تا نیمه پوشیده از برف است، برف روب‌ها دیشب تا صبح در حال باز کردن راه‌ها بوده‌اند اما گویا چندان موفق‌‌ نبوده‌اند زیرا همچنان راه‌ها بسته و شهر در سکوت عصرگاهی فرو رفته است. البته این سکوت، فارغ از برف نشسته در شهر، بی‌ربط به کریسمس هم نیست. امروز هر کس در خانه‌اش، همراه با دوست یا خانواده‌اش کریسمس را جشن گرفته. صدای جیغ‌های ناگهانی کودکان همسایه گواه این ادعاست.
من هم دیروز صبح برای تماشای شور و شوق سال نو و دیدن تزیینات کریسمس به پیاده‌روی رفتم. شهر پر از کاج‌های برفی تزیین شده، بابانوئل‌های زیبا و بوی شیرینی دارچینی، پای سیب و خوراک بوقلمون بود. همیشه بوی کریسمس همینطور است، نه؟ چیزی شبیه رویاهای دور و درازم! یادت می‌آید؟ آن روزها هرگز تصور نمی‌کردم که کریسمس هم بتواند برای یک نفر غمگین باشد.
راستی دیشب شام کریسمس پختم! یک مرغ کوچک که به جوجه‌ای می‌مانست به جای خوک یا بوقلمون، همراه با سبزیجات، آلوچه، گردو و کمی سوپ برای شام. بیسکوییت و کیک شکلاتی هم برای دسر. امسال برخلاف سال پیش، از فروشگاه برادران امانوئل یک کاج کوچک هم خریدم و با ریسه‌های رنگی و چند زنگوله‌ی کوچک تزیینش کردم. موسیقی جشن هم آهنگ  Jingle Bell Rock از Various Artists بود که همچنان در حال پخش است. برای هدیه‌ی کریسمس یک بافت قرمز و سفید به همراه جورابی کریسمسی برای خودم خریدم تا ضیافتم را کمی کامل کنم! شد؟ نه ولی لباس گرم و مهربانی است.[حالا که این نامه را برایت می‌نویسم از سوز سرما به آن‌ها پناه برده‌ام.].
می‌خواستم همه چیز شبیه یک اروپایی اصیل باشد، شبیه یک مسیحی معتقد، میخواستم در شادی بزرگشان شریک باشم و در میان‌ آن‌ها ذوب شوم تا چیزی از خودم باقی نماند، اما نشد، انگار غریبه همیشه غریبه میماند. انگار بُر خوردن با آدم‌ها نمیتواند دلیل پیوند باشد و یک تنها همیشه تنهاست؛ خصوصا اگر این تنهایی را با خیال عزیزی پر کرده باشد... .

عزیزترینم!
دیگر اینکه دلتنگم و جای تو کنار پنجره‌ی رو به حیاط خالی‌‌ست. یادت می‌آید که قرار بود یک کریسمس را با هم در پیست اسکی انگلبرگ سر کنیم؟ قرار بود خانه را به بهترین نحو تزیین کرده و چیزی شبیه دیزاین‌های کریسمسی مورد علاقه‌ام بسازیم؟ قرار بود برایت بوقلمون شب سال نو بپزم و با میهمان‌های عزیزی شب سال نو را جشن بگیریم. قرار بود ... چند کریسمس تا عمل کردن به وعده‌هایت باقی مانده عزیزم؟ چند سال نو تا رسیدن به تو کافی‌ست؟ کاش می‌دانستم شاید تحمل این انتظار آسان‌تر میشد.

نامه‌ی بلندم را کوتاه می‌کنم. باقی‌مانده‌ی شام کریسمسم را برای شام پس از کریسمس گرم میکنم و با تقدیم آرزوی بهترین‌‌ها و گرم‌ترین کریسمس [از لحاظ قلبی] این نامه را برایت پست می‌کنم.
هرگز فراموش نکن که همیشه دوستت دارم و تا هر زمان که نیاز باشد در انتظار کریسمسی که تو چراغ‌های قلبم را روشن کنی، میمانم.
.Merry Christmas my dear

پرتم کرد به کودکی
حتی نوجوانی
عالی بود

+ نکته مثبت قصه اونجایی است که تصمیم گرفتن خوک رو از سبد غذایی حذف کرده مرغ رو جایگزین کنند این تصمیمی بزرگ و مثبت بود :))))
متشکرم. :)
+ هنوز معتقده :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan