هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


موقت.

حال روحی‌ام خوب نیست. نیاز دارم به خواندن کتابی که ذهنم را مشغول کند. کتابی که نتوانم نصف و نیمه رهایش کنم، کتابی که داستانش گیرا و مجذوب کننده باشد و کل روز مثل کنه به آن بچسبم. مدت‌هاست چنین کتابی پیدا نمیکنم. در پستوی ذهن‌تان رمانی با این مشخصات می‌شناسید؟!

+ این روزها دارم ناتوردشت می‌خوانم. تا اینجا (فصل ۱۰) بد نیست ولی آنچنان مجذوب کننده نیست، دائم توی کتاب نگه‌ام نمی‌دارد. زندگی ناممکن را هم به جرم زیادی خیالی بودن رها کردم، حس کتاب کیمیاگر را به من میداد‌. 
چرا فیلم سریال نمیبینی؟
میبینم، وقتایی که حالم خوب نیست رو میارم به سریال ترکی یا کره‌ای که آبکیه و فقط برای مشغولیت خوبن. الانم دارم سریال اشرف رویا رو میبینم، ولی یه خرده خسته کننده است، یه مافیایی که از بقیه‌ی مافیایی‌ها اسکی رفته.
دختر مهتاب
رمانه
برای من که خیلی قشنگ بود
دوسش داشتم
مرسی محبوب. سرچ میکنم ببینم طاقچه بی‌نهایت داره یا نه.
انگاری همتان دست به یکی کردین که دیگه من محبوبه نباشم و «محبوب» باشم 😑🤦🏻‍♀️
بده که محبوب این همه آدم باشی مگه؟
سریال ترکی من به عمرم یکبار هم ندیدم:)
تضمین میدم که چیزی رو از دست ندادید. 
:))
طرفدارای سریال ترکی معمولا دنبال یه چیز خاص میگردن تو سریال
هیچ چیز خاصی نداره، هیچ محتوایی که فکر کنی بعدش یه چیزی فهمیدی در ۹۰٪ سریال‌های ترکی پیدا نمیکنی.صرفا قصه‌های جذابه، همین. فقط برای وقتی خوبه که میخوای ذهنت مشغول یه چیزی باشه که زیاد فکر نکنی، همین. سریال‌های کره‌‌ای هم اغلب همینن.
اوف قشنگ خر میکنیا :))) قانع رفتوم
افرین. :))
منظورم از چیز خاص یه چی مثل خیانت بود:)))
چون دیدم بعضیا براشون جذابه حتی میشینن سرچ میکنن فیلم با همچین موضوعی:))
ما در مورد آدم‌های عادی صحبت میکنیم نه مازوخیسمی‌ها ...
کاش منم همچین اعصابی داشتم ولی.
کتاب‌ها اکثر اوقات خوبند
اکثر اوقات اگر ما حال نمی‌کنیم باهاشان
همانطور که فرمودید
از حال بد ماست
برای من خیلی وقته حس کتاب خوندن نمیاد:)
یه داستان به اسم " ته جدولی ها"
بیشتر مناسب نوجوان هاست. من برای بچه هام میخوندم. ولی بعد از یه مدت به خوندنش معتاد شدم. برای من جذاب بود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan