هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


اطلاحیه یا تکمیلیه یا ...

نمیدانم این‌جا را میخوانی یا نه ولی این پست را برای تو و برای وجدان و شرف خودم مینویسم که در روز واقعه شریک جرمی که موافق آن نبوده‌ام نباشم. 
دیشب با یکی از بلاگرها در مورد پستش صحبت یا بحث می‌کردیم. در جایی نوشت «در ضمن اگه با اینکه یه نفر رو در حالتی که دارن مثله میکنن زنگ بزنن به زنش و بگن به صدای همسرت گوش کن مشکلی نداری پس هیچ حرفی باهات ندارم، به همین مسیرت ادامه بده تا با همون گروهک رجوی محشور بشی».
در پاسخ نوشتم « این ماجرایی که میگی رو نشنیدم ولی اگه اونی که مثله‌اش کردن اونی که تیر زده به مردم، اونی که برای دستمزد سر ماهش از هیچ توحشی کوتاهی نکرده ادا در نمیارم برات از کشتنش غمی به دلم نمیاد چون فرقی با اونی که قاتلشه نداشته ولی اگه یه بی‌گناهه خیالت راحت که هیچ‌کس طرف وحشی‌گری و جنایت نیست....».
همان هنگام نوشتن پاسخ هم تعلل کردم، به همسرش فکر میکردم. به اینکه آیا تحمل چنین رنجی حق یک همسر است؟ آن لحظه در ذهنم گذشت «نون کشتن خوب بود ولی برعکسش بده؟». ولی بعد دوباره کامنتم را خوندم و حس کردم که نه؛ حق آن زن و بچه‌هایش تحمل بار این رنج دائمی نیست، آن صدا هرگز از حافظه‌ی بازماندگان پاک نخواهد شد، آن زن هر روز از نو آن صدا را می‌شنود و از نو میمیرد. راستش می‌خواستم مجددا کامنتی بفرستم که «اشتباه کردم، حق زنش این نبوده، تحمل این درد حق هیچ همسری نیست ولی همچنان، با ذکر شرایطی که توی کامنت قبلی نوشتم با کشتن خودش مخالف نیستم»، که دیدم راه ارتباطی برداشته شده و من هم احتمالا بلاک شده‌ام.
به نظرم وقتی صحبت در مورد کلیت است بحث‌ها را به مثال جزئی کشیدن کار درستی نیست چون هرکس مثال نقض فراوانی دارد ولی حالا که شخص مقابلم مثال زده، من هم مثالی بزنم.
 دیروز صبح در اینستا عکسی را دیدم که روی آن نوشته شده بود «شناسایی شد» و بعد به صدای پس‌زمینه گوش کردم. نقل به مضمونش این بود « می‌خواستید انقلاب کنید؟ [پوزخند میزد]. اونی که به بچه‌هاتون شلیک کرد من بودم، اونی که توی سینه‌اش زد من بودم، اونی که به سر دختره زد هم من بودم، باز هم میزنم ...» صدا قطع شد چون اینترنت همراهی نمیکرد. دوباره به چهره‌ی پسر نگاه کردم. حالا دیگر جوانی با معصومیت جوانی نبود، چهره‌ای بود کریه که بوی کثافت میداد.
دیشب وقتی جواب آن بلاگر را تایپ می‌کردم و می‌نوشتم «حقش بوده» همان صدای صبح در ذهنم پلی میشد، بعد پشت‌بندش صدایی که سال ۱۴۰۱ میگفت «لازم باشه سر ناموس خودمون رو هم میبریم»، بعد تصویر لگدهایی که به سر آن دختر افتاده روی زمین میخورد و هزار عکس و تصویر دیگری که کم ندیده بودیم.
از همان دیشب تا الان به این جمله‌ام «حقش بوده» فکر میکنم. تکه‌تکه کردن یک آدم وقتی هنوز زنده است را در ذهنم متصور میشوم و توی ذهنم میگذرد که چطور کسی توانسته است چنین جنایتی را مرتکب شود؟ بعد آن صدا در ذهنم پلی میشود... خشم و نفرت چیز عجیبی‌ست رفقا.

دنیا بگو غم بیشتر از این نخواهد ماند

از دیشب به زور V.P.N به اینترنت بین‌الملل وصل شدم. اول سری به تلگرام و هم‌خانه‌های مجازی‌ام زدم. دیدن سلامتی‌شان نوری بود در تاریکی. بعد ترسان و لرزان سری به اینستا زدم... نشتری در سینه‌ام نشسته است که هیچ مرهمی آرامش نمیکند. از دیشب ساعت‌ها گریه کرده‌ام، به هق‌هق افتاده‌ام اما هنوز سینه‌ام میسوزد. تصویر قامت رعنای جوانان به خون غلتیده‌ رهایم نمیکند. نوشته بود :«چه کسی باور میکند که امروز، سه بهمن، خیل عظیمی از ما از زنده بودن شرمنده‌ایم؟» با همین جملات هم گریستم. به والله که حس میکنم زندگی و بودنم ننگی است بر پیشانی‌ام. ای کاش نبودیم، ای کاش هرگز در این خاک نفرین زده نزیسته بودیم، ای کاش هرگز در این حکومت کفر نفس نکشیده بودیم و چشممان این روزها را ندیده بود. هم‌زیستی با این حرامزادگان حرام لقمه که پیر و جوان، هم‌وطن و بیگانه، زن و مرد، کودک و میان‌سال نمی‌شناسند تاوان کدام گناه کبیره است؟ نفرین کدام قبیله است که دامن‌مان را رها نمی‌کند؟ یک نفر بگوید کجا برویم که درد این خاک رهایمان کند؟ در کدام خاک و سرزمینی کمی از این درد تسکین می‌یابد؟ این تصویرها، صداها، «سپهر بابا کجایی؟»، «اگه ایرانمون آزاد شد ولی ما نبودیم به جای ما هم شادی کنید، به جای ما هم کیف کنید»، چهره‌ی جوان رها بهلولی‌پور و ... کی از ذهن‌مان پاک میشود؟ سینه‌ام میسوزد و موجی از خشم و نفرت توی رگ‌هایم می‌جوشد. 1401 تصور میکردم هرگز نفرتی بیش از این را حس نخواهم کرد اما حالا چیزی عجیب را در دلم حس میکنم. هر بار با حجم جدیدی از تنفر روبرو می‌شوم که شگفت‌زده‌‌ام میکند. تلویزیون را که روشن میکنم دائم زیر لب زمزمه میکنم «مثل سگ می‌کشنتون، آخرش همه‌تون رو مثل سگ می‌کشن و روی جنازه‌های منحوستون هل‌هله میکنن، ما نمیمریم تا اون روز رو نبینیم. این کاخ بالاخره فرو می‌ریزه. شما رو حتی زمین هم پس میزنه. کرم هم دهنش رو با جنازه‌ی شما حروم نمیکنه» بعد گریه و بغض بیچاره‌ام میکند. واقعا با کشتن‌شان دل ما مردم و خانواده‌های داغداری که جنازه‌های عزیزانشان را روی دست برده‌اند خنک میشود؟ این همه جنایت سزاوار چه تقاصی‌ست؟ مادر و پدری که جسم زخمی و خون‌آلود فرزندشان را در آن پلاستیک‌های سیاه دیده‌اند هرگز دلشان آرام میشود؟ بعد از اعدام صدام دل خانواده‌ی شهدا آرام شد؟ گمان نکنم.
بین غم و نفرت در ترددم. از فکر و درد سینه‌ام میسوزد. سینه‌ام میسوزد و خاکستر پمپاژ میکند. کاش قلبی نداشتم که اینطور دردش را حس نمیکردم. کاش وطنی نداشتم که اینطور آتش را زیر پوستم حس نمیکردم. کاش ... آخ از کاش.

+ پشت تلفن می‌گفت« برامون از امام حسین گفته بودن ولی ما کربلا رو همین‌جا دیدیم فرشته. اون همه روضه خوندن از شمر و یزید و مظلومیت امام حسین ولی حتی یزید هم این کارها رو نکرد.» گفتم « حتی یزید هم اینها رو گردن نمیگیره. یزید پیک امام رو کشت که صداش به بقیه نرسه. اینها هم اینترنت رو قطع کردن، آنتن‌ها رو قطع کردن تا صدای مردم رو کسی نشنوه. یارای امام حسین لااقل شمشیر مقابل شمشیر بودن ولی این‌ها دست خالی بودن جلوی تفنگ و باتوم. یه جا نوشته بود اگه اینها که امروز از امام حسین میگن واقعا طرفدارهای امام حسینن که حق با یزید بوده.». بعد دوتامون بغض کردیم. 

نامه‌های پنج‌شنبه [۳۰]

معشوق پاییزی من، سلام.
قرار نبود امروز و در این پنج‌شنبه نامه‌‌ای برایت بنویسم اما وقتی در سرمای ژانویه، زیر چند لایه خزیدم و گرمای مطبوع پتو را در پوستم حس کردم پشیمان شدم. یک آن احساس کردم که دلم نمیخواهد اولین پنج‌شنبه‌ی بعد از تولدم را برای نامه نوشتن به تو از دست بدهم.
عزیز دورم!
در روز تولدم مثل همیشه تنهایی عمیقی را در قلبم احساس کردم. یک تنهایی ژرف شبیه چاه یا حتی سیاه‌چاله. اسم چاه کولا را شنیده‌ای؟ چیزی عمیق‌تر از آن. سال‌هاست که نیاموخته‌ام چطور این حفره‌ی خالی را پر کنم. خلأیی بزرگ مرا در بر گرفته است. تو بگو چطور میتوان جای خالی آدم‌ها را پر کرد؟
روی کاناپه لم داده، موسیقی ملایمی پخش کرده و تو را نشسته در کاناپه‌ی روبرویم دیدم. صحنه‌ی باشکوهی بود. برایت استکانی چای و برشی کیک روی میز گذاشتم. به ژست متفکر و چشم‌های پر از حرفت خیره شدم؛ به چندتار موی رسته از نظم شانه و جوش مزاحم کنار پیشانی‌ات. چشم‌هایم را بستم و با تمام توان بوی ادکلن همیشگی‌ات را به ریه کشیدم. پرسیدی «این بو رو میشناسی؟»، لبخند زدم، صدایت را هیچ تار و سه‌تاری نمیتوانست بنوازد. گفتم «بوی اولین دیدار از مشام هیچ عاشقی نمی‌رود». به عکس خودت در قاب عکس چوبی بالای شومینه نگاه کردی، گفتی «دختر! یه عکس بهتر ازم نداشتی؟ همیشه بدترین عکس‌هام رو انتخاب میکردی. راست بگو عمدیه؟». به بهانه‌گیری همیشگی‌ات از عکس‌ها خندیدم.
به میز شام دعوتت کردم. قاشقی از سالاد ماکارونی مزه کردی و با خنده گفتی «چه اداها، شام تولد باید کبابی، خورشتی چیزی باشه دختر، سالاد و پیتزا و این چیزها هم شد شام تولد اخه؟ حتما بعد از این چیزها توقع کادو هم داری نه؟». چه هدیه‌ای با ارزش‌تر از صدای خنده‌هایت بود؟ اشک از گوشه‌ی چشم‌هایم راهش را پیدا کرد، قطره قطره سیل شد. گفتم «نه! نه کادو میخوام نه شمع، نه کیک، نه حتی کباب تولد. تو رو می‌خواستم عزیزم. همیشه تو رو میخواستم. برای بزم و جشن بودن تو کافیه. فقط بودن تو کافیه». چشم‌هایم را با دستمالی پاک کردم. رفته بودی. از دیدن اشک‌هایم رنجیده بودی؟ به کاناپه نگاه کردم، چای و کیک دست نخورده باقی مانده بود. بشقاب روی میز شام خالی بود. انگار که نیامده بودی. رفته بودی یا نیامده بودی؟

عزیزم!
شمع نیمه سوز تولدم را نه با آرزوی دوری، نه خواسته‌ی بزرگی نه هیچ چیز محالی خاموش کردم. به جای همه چیز، مثل همیشه، در این کنج تنها تو را آرزو کرده و چشم به راه اجابت نشستم.

دوستت دارم و برای سر زدن خیالت به ذهنم از تو متشکرم.


متولد و پژمان جمشیدی

از پریشب شروع شد. شروعی طوفانی. 
اول با مادر بحثم شد آنچنان که قهر کردم و از اتاق آمدم بیرون. افطار را سرد خوردم و از کنار سفره بلند شدم. در پذیرایی دراز کشیده و سر را تا گردن در گوشی فرو برده بودم که متوجه صحبت تلفنی‌شان شدم. فهمیدم برنامه‌ی کیک دارند. به روی خودم نیاوردم. اعتراف میکنم برنامه‌ی در اتاق آمدنشان غافلگیرم کرد. کیک خوردیم. هنوز دلخور بودم اما به روی خودم نیاوردم. عکس‌های شب تولدم با موهای نسبتا پریشان، دورس قهوه‌ای، شلوار راحتی سبز روشن با طرح ماهی‌های آکواریومی کارتونی ثبت شد. از کمر به بالا ۲۸ ساله؛ از کمر به پایین ۸ ساله. :دی
شمع‌های روی کیکم را با آرزوی سرنگونی کاخ دیکتاتورها و سقوط زود هنگامشان، به امید آبادی و آزادی وطن از این درد، به انضمام دو آرزوی دیگر خاموش کردم. 
[صبح]
قبل از خروج از خانه، رو به آسمان نجوا کردم :«خدایا امروز مونه از دست طلبکار، بدهکار، مشتری بد حساب، برادران ح و جمیع افراد مصون بدار.». در سوز سرمایی که تازه زمستانی شده بود و سلول به سلول تنم را به لرز می‌انداخت قدم در کوچه گذاشتم. صدای حسین توکلی از اسپیکر گوشی در خلوتی کوچه می‌پیچید «تو شب یلدا خدا تو رو داده، از دل ابرها فرشته افتاده ...» لبخند زدم.
پشت میزم نشسته‌ام و یک سریالِ ترکیِ مافیاییِ آبکی که از سر بیکاری چندین روز پیش شروع کرده‌ام را می‌بینم. موتوری روبروی دفتر می‌ایستد. آقای ع است. آقای ع یکی از کسانی‌است که با هم همکاری داریم و حالا طلبکار است و چند روز است برای یک ورق چک می‌رود و می‌آید. منظورم از طلبکاری که صبح به باری‌جان گفته بودم همین آقای ع و اقای ص بودند.
البته لطفا ذهنتان را به سمت طلبکارهای سبیل کلفت و بی‌ادب هدایت نکنید. اقای ع مرد متشخص و با ادبی است. نیکی‌هایی که در دجله‌ی بدهکارها انداخته بودم را خدا در بیابان دفتر با متانت و ادب اقای ع و چند نفر دیگر باز داده بود. البته فعلا (امیدوارم همینطور محترم و مودب بمانند). از همان روبروی در اشاره کرد که چک اوردند؟ خندیدم و اشاره کردم که نه. خندید و ادای دو دستی توی سر زدن در آورد. موتور را خاموش کرد و داخل آمد. مثل جوجه‌ی مریضی که از سرما بلرزد می‌لرزید. پشت در شیشه‌ای، روبروی آفتاب ایستاد. اول با خنده گفتم خدا نکند و بعد توضیح دادم که مشتری هنوز چک را نیاورده، عذرخواهی کرد که دائم مزاحم میشود، اظهار شرمندگی کردم که او عذرخواهی میکند در حالی که کوتاهی از سمت ماست. خداحافظی کرد و رفت. رو به آسمان گفتم «مرسی واقعا». یاد پژمان جمشیدی در سریال زیرخاکی افتادم که رو به خدا میخندید و انگشت تکان میداد.
[ظهر]
ساعت ۱۲:۳۰ کارم تمام شده بود، ایضا ساعت کارم. طبق معمول بدهکار جواب نمیداد، کامنت‌های اینجا و پیامک‌های تبریک دوستانم را پاسخ داده بودم و منتظر بودم این قسمت سریال هم تمام شود. از روی صندلی بلند شدم، ریموت دفتر را از کیفم در اوردم، هنگام برداشتن کیف گوشی‌ام زنگ خورد. نام الف ح روی صفحه بود. زمزمه کردم «ای بخت کجُم». گفت چند دقیقه‌ای بمانم تا برسد و ریموت را تحویل بگیرد. آمد. پرسید رسید جدیدی دارید؟ گفتم نه. تماس گرفت برای رسیدهای جدید، سپرد که رسیدها را پرینت کنم تا یکی، دو ساعت دیگر او بیاید و ثبت کند. رفت. من ماندم و رسیدهایی که به گوشی‌ام ارسال میشد و باید پرینت می‌گرفتم. در جریان اوضاع اینترنت که هستید، نیستید؟
ساعت ۱۳:۵۰ از شر رسیدهای پرینت گرفته شده خلاص شدم، کرکره‌ی دفتر را پایین داده و مسیر خانه را در پیش گرفتم. پژمان جمشیدی داشت با خنده انگشت تکان میداد.
در مسیر چشمم به بساط ساندویچی سر کوچه افتاد. وسوسه شدم اما به شب و موقع برگشت موکولش کردم.

[عصر]
بعد از ناهار فهمیدم که امروز قرار است سعادت دیدار هر دو نفر از برادران ح را داشته باشم. قرار بود حساب و کتاب‌های ماه را جمع کنند. پژمان جمشیدی دیگر نمی‌خندید، قهقهه میزد.
از ترس دیر رسیدن ظهر نخوابیدم ولی باز هم دیر شد. ساعت ۳:۴۵ دقیقه دوش گرفتم، آماده شدم و از خانه زدم بیرون. دیرم شده بود و استرس داشتم. تمام مسیر را با سرعت و استرس حرکت کردم. ۱۶:۵۰ در دفتر بودم. اقای ح کوچک [که از ح بزرگ کمتر دوستش دارم] با یک ارباب رجوع در دفتر نشسته بودند، منتظر من! طبق معمول ح چراغ‌ها را روشن نکرده بود. بالاخره یک روز بخاطر ریختن زباله‌ها و روشن نکردن چراغ‌ها با هم دعوایمان می‌شود.
سلام کردم. ارباب رجوع همان آقایی بود که از دیروز چندبار تماس گرفته بود و نمیتوانست برای تاریخ به یک جمع‌بندی برسد. پژمان جمشیدی ...
مشتری رفت. کم‌کم سر و کله‌ی ح بزرگ‌تر پیدا شد. این مرد یکی از علایق بزرگ من در زندگیست، میزان علاقه‌ام به حدی است که حاضرم روزی ۳ بار، در سه تایم متفاوت با عزرائیل دیدار کنم ولی ماهی یکبار حضور مبارک این مرد را تحمل نکنم. دروغ چرا، از نگاه‌هایش میترسم.
قبل از آمدنش الف گفت «برم یه قهوه بخورم که فکر کنم ح داره میاد برای دعوا». ح کوچک خندید و گفت آره با توپ پر اومده. الف رفت، رو به ح با خنده گفتم «اگه اقای ح میاد برای دعوا تا من هم برم، اصلا حوصله‌ی دعوا ندارم.». ح کوچک خندید و گفت «شما هم برید؟ فقط من بمونم که با من دعوا کنه؟ البته من یکبار استعفا دادم و باز هم برگشتم» چیزی نگفتم. نمیخواستم به رویم بیاورم که ماجرا را میدانم چون ماجرا را بیشتر از چیزی که او میخواست از زبان خودش تعریف کند میدانستم... .
ح بزرگتر آمد، همراه با آقای ش. به محض ورود ح کوچک، شبیه بچه‌ای که نخود در دهانش خیس نمی‌خورد، گفت « الف رفت. خانم ع میگه اگه اقای ح برای دعوا میاد تا من هم برم. گفتم فقط من بمونم با من دعوا کنه؟». ح چیزی گفت، نگاهم کرد و خندید. دفعه‌ی اولی که خنده‌ی این مرد را دیدم از خودم پرسیدم «این هم میخنده؟ جلل الخالق. الان ماهیچه تعجب کرده». برعکس ح اقای ش آدم بانمکی بود. تپل بود و قد کوتاهی داشت، با موهای رنگ شده‌ی مشکی کم پشت. عینک مستطیلی‌ای هم به چشم زده بود که بانمک‌ترش میکرد. از نوع لباس پوشیدن و حرف زدنش هم میشد به شوخ طبعی‌اش پی برد. در طول بحث‌ها و سر و صداهای معمول حساب و کتاب اقای ش گاهی نمک می‌پراند و خنده‌ای به لبمان می‌اورد. دست آخر یک عالمه فایل اکسل روی دست من ریختند برای انجام دادن. مردم کادوی تولد می‌گیرند و من فایل اکسل. گفته بودم در اکسل حتی به مرحله‌ی مقدماتی هم نرسیده‌ام؟ فیلم‌های آموزشی‌ای که عید نوروز شروع کرده بودم را نیمه رها کردم و حالا که به مرورشان برنگشته‌ام هیچ‌چیز یادم نمی‌آید. زیبای ماجرا انجاست که امروز جزوه‌‌ی دست‌نویسم را هم پیدا نکردم. پژمان جمشیدی را خوابیده روی زمین و در حال قهقهه زدن تصور کنید. 
اگر آقای ش نبود و بانمک بازی‌اش به مناسبت تولد دخترش، که از قضا فراموش کرده بود برایش تولد بگیرد، نبود سر به بیابان می‌گذاشتم.

[شب]
ساعت ۸ شب شده بود. یکی از فایل‌های اکسل را نیمه انجام داده بودم و قرار شد بقیه بماند برای فردا. الحمدالله ح بزرگتر و اقای ش رفع زحمت کرده بودند. من، الف و ح کوچکتر مانده بودیم. الف گفت می‌رسانمت، ح گفت من را هم سر راهتان برسانید. گفتم من خودم می‌روم. به ساندویچی توی مسیر فکر میکردم. از سر جایم بلند شدم، ورقه‌ها را جمع کردم. سردم بود، خسته بودم. اینکه وسط مسیر دستشویی هم قوز بالاقوز شود اصلا چیز بعیدی نبود. گفتم «صبر کنید من هم باهاتون بیام». سوار ماشین شدم و به خانه برگشتم.
برای شام کنسرو بادمجان گذاشتم. حداقل این یکی را هم دوست داشتم. کنسرو در دیگ می‌جوشید که بابا تب و لرز کرد و درد استخوان‌هایش آه و ناله‌اش را بلند کرد. با برادرم تماس گرفتم. تا او بیاید استامینوفن و مسکن را به بابا داده بودم. رفتند درمانگاه، گفتم بیایم؟ ولی پسر همسایه در ماشین بود، با وجود دو همراه نیازی به همراهی من نبود.
کنسرو را در حالی خوردم که پژمان جمشیدی دمر روی زمین افتاده بود و قهقهه میزد و انگشتش از اشاره به باری خشک شده بود... .


در آستانه

فردا می‌شود ۲۸ سال! عدد بزرگی‌ست، نه؟
دیگر نه مثل گذشته ذوقی مانده و نه انتظاری. وسط چک کردن تقویم برای پیدا کردن روزهای پر شده‌ی ماه چشمم به عدد یک می‌افتد و متوجه‌ش می‌شوم. همین‌قدر عادی. انگار که در پانویس تقویم روز حمله‌ی اتمی به هیروشیما را دیده باشی یا مثلا تولد جمال ثریا. همین‌قدر معمولی و جلب توجه کننده. دیروز تصمیم گرفتم به یاد گذشته عصر را مرخصی بگیرم، در سرمای ساحل بندری بخورم و تنها قدم بزنم. امروز به این فکر می‌کنم که «که چی بشه؟» و جوابی برایش ندارم. بعد فکر می‌کنم، فردا روزه بگیرم؟ این روزها برای جمع و جور کردن قضاهای سال پیش سعی می‌کنم روزه بگیرم. می‌گویم نه، شاید دلت خواست عصر یک بستنی بخوری؟ یا ظهر در مسیر برگشت یک تکه کیک؟ باز می‌پرسم احتمالش چقدر است؟! تقریبا کم. می‌پرسم روزه بگیرم شاید غروب دعا کردم و گرفت؟ رودربایستی و این‌جور حرف‌ها. خودم به خودم پوزخند میزنم و می‌گویم خدا یک کتف چپ ویژه برای خودت خلق کرده است، تو مستقیما با آن درگیری عزیزم. روزه؟ شاید اگه روضه بگیری اثر بیشتری داشته باشد. بعد می‌خندم. 
تمام برنامه‌ها را خط میزنم. عصر پشت میزکارم می‌نشینم و با مشتری، طلبکار و بدهکار دست و پنجه نرم می‌کنم. انگار نه انگار که ۲۸ سال پیش، در چنین روزی به جبر در این تن نشستم و حالا ۲۸ سال است که می‌خواهم از قیدش رها شوم و نمی‌شود. ۲۷ سال است که شمع‌ها را با امید روزهای بهتر خاموش می‌کنم و باز هم نمی‌شود.
شاید فردا به زندگی بعدی‌ام فکر کردم، به انسانی خوشبخت یا جانوری از آن خوشبخت‌تر در دشتی آزاد و رها. یا شاید هم به «تو»، که حالا حتی نمیدانم بالاخره قسمت شیرین روزهای تلخم می‌شوی یا نه. شاید هم ... به هیچ کدام. 
اصلا کسی چه میداند؟ شاید اصلا فردا روزی من نبود.

باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan