هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


قمار آخر توام ... ؟

تازه از سر کار به خانه برگشته‌ام. صدای اخبار شبانگاهی در گوشم پیچیده و حرصی‌ام می‌کند. کاش می‌شد صدای تمام اخبارهایشان را برای ابد قطع کنم. آهنگی برای نشنیدن این حجم از اراجیف و خاموش کردن شعله‌های خشمم پخش می‌کنم. محمد قضات می‌خواند «قمار آخر توام، نشسته‌ای مرا ببازی/ نشد دوباره از شکسته‌های من مرا بسازی ...». گوش سپرده‌ام به آهنگ اما صدای توپ بازی بچه‌ها از گوشه‌ی حیاط حواسم را پرت می‌کند. 
دراز کشیده‌ام کنار شومینه، استکان چای سرد شده‌ام کنار دستم نهاده است. در شیشه‌ی کوچک شومینه به چهره‌ی خودم نگاه می‌کنم. در تاریکی شیشه هم خستگی چهره‌ام داد می‌کشد. ستون فقراتم درد می‌کند گویی باری چند کیلویی را حمل کرده باشد. دلم می‌خواهد بخوابم اما خوابم نمی‌آید. بیداری هم خسته کننده است. گاهی خواب برای من فرار از بیداری‌ست نه لزوما نیاز به استراحت. 
این روزها از ساعت‌های سرکار فرار نمی‌کنم. مشغولیت جدیدی برای خودم ساخته‌ام که فعلا شبیه شعله‌ی کوچک یک کبریت یا جوانه‌ی تازه سُک زده‌ از زمین به رشدش امیدوارم. [امیدوارم خوشحالم کند، جوری که دلم بخواهد چند خطی در موردش بنویسم]. زمان‌هایی که خسته یا مردد می‌شوم یاد جمله‌ای که ابوالفضل بازنشر کرده بود می‌افتم «تلاش و کوشش به عهده‌ی توست، نه موفقیت». بعد با همه‌ی دلگیری‌هایم زمزمه میکنم «ای بازگرداننده‌ی از دست رفته‌ها» و سعی میکنم به آنکه چقدر در از دست دادن‌هایم دخیل بوده است فکر نکنم. فکرم که مشغول می‌شود، عمیق که می‌شوم بغضم می‌گیرد. یک کُره را تصور کنید که انسانی تنها روی آن ایستاده است. تنهای تنها. بغض‌تان نمی‌گیرد؟ بغضم میگیرد، اشک می‌شود، می‌بارد.
صبح روزی در دفترم نوشتم، نوشتم و نوشتم. قصدم فقط نوشتن یادداشتی برای خالی کردن ذهن و مرور آنچه بر من گذشته بود، بود. رسیدم به آنجا که «واقعیت اینه که خیلی وقت‌ها نه دنیا و نه خدا توی تیم من نبودن، بیا قبول کنیم که خیلی وقت‌ها هم برات نخواستن ...» بعد اشک شدم. تا به حال اینطور خودم را تنها ندیده بودم. تا به حال هیچ‌گاه اینطور عریان همه چیز را تماشا نکرده بودم. راستش از زمانی که یادم می‌آید زندگی با من سر جنگی بی‌پایان داشت. آنقدر چالش از سر گذرانده‌ام که عمرم به ۲۸۰ ساله‌ها می‌ماند. مثل جزوه‌ای که بعد از ۱۰بار خواندن نکات تازه‌اش را می‌بینی، بعد از ۱۰۰ بار مرور کردن ناامیدی‌ها و غم‌های تازه‌ای را کشف کردم. بعد از آن انگار غم جوری دیگر در دلم نشست. شبیه کسی که حس می‌کند تنها یک تن دارد و یک خود. خالی و تهی. تک و تنها در جهانی بی انتها. همزمان که احساس قدرت می‌کنی غمی عمیق به جانت چنگ می‌اندازد. چطور توصیفش کنم؟ نمیتوانم توصیفش کنم. اما دلم میخواهد بسازم. حالا که تنهایم باید تنها بسازم و چیزی غیر از قدم‌های مورچه‌وار، تلاش برای ساختن یک روتین و امیدی کم‌رنگ در چنته ندارم. با همین پیش‌ می‌روم تا ببینم سحر چه برایم دارد.

در انتهای این یادداشت رسیده‌ام به سه‌تار نوازی هاتف ملکشاهی‌. دوستش دارم، یک آرامش عجیب دارد. در برنامه‌ی توسعه‌ی بلند مدتم باید یک ساز را بنویسم. سه‌تار را همیشه دوست داشتم. شاید روزی سه‌تار یاد گرفتم. 

+ می‌خواستم سه‌تار نوازی مورد نظرم را آپلود کنم، نشد، بیان بهانه می‌کند. من هم اعصابم مثل قدیم نیست، خموده شده است. بیخیال شدم. سه‌تار نوازی هاتف ملکشاهی، آهنگ کجایی را سرچ کنید و در پس زمینه بشنوید. به گمانم انگشتان نوازنده‌ها جادو می‌کند.

عمرم ب ۲۸۰ ساله ها میماند رو ک خوندم.. یاد صد سال تنهایی مارکز افتادم...


آخرین باری که پیام گذاشتم تو وبتون، ترمای آخر دانشگاه بودین..
روزها چ زود میگذرن..

امیدوارم حال دلتون خیلی شبیه این نوشته نباشه..
خوب رو به عالی باشه🙏
راستی سلام:)
سلااام. به‌به‌به، ببین کی کامنت گذاشته برام. حالتون خوبه؟ اصلا کامنت‌تون رو دیدم ذوق زده شدم.:)
بله، الان چندسال گذشته. دانشگاه ۲ساله که تموم شده. واقعا عمر داره زود میگذره.
راستش نمیدونم، یه چیز ترکیبیه، گاهی خوبه گاهی بد ولی در کل میگذره و شکر.
شما چطورید؟ زندگی بر وفق مراد هست؟

+ راستی یه سوال. یه کانال توی تلگرام فالو دارم که اسمش روزهاست. مال شماست؟

مرسی مرسی..:)
چک کردم.. آخرین پیام منم ۲.۵سال پیش بوده..

امید ک ب خوبی بگذره..🙏

شکر.. بد نیست.. ممنونم


نه واسه من نیست...
کانال من شخصیه.. ینی تک نفرست!:)

کانال دارید شما؟
اره. دیگه وبلاگ رو دور انداختید انگار :(
متشکرم، ایشالا.

ایشالا خوب باشید.

عه، من دقیقا تشابه اسمش با شما رو که دیدم گفتم شاید مال شما باشه.
بله ولی خیلی روزمره‌نویسیه، روالش با اینجا زمین تا آسمون متفاوته‌. :دی
چقدر قشنگ مینویسی
امیدوارم اون شعله کوچکی که گفتی کم کم جون بگیره
متشکرم، لطف دارید.
خودمم امیدوارم. :)
در این حدم نه:)
کمی بی حوصله تر از قبلیم هممون..

ممنون..🙏


نه متاسفانه یا خوشبختانه..:)

خیلیم خوب..
نوشتنو ادامه بدین شما.. حتی به صورت تخصصی..
اونکه بله و قطعا ولی شما دیگه چراغ وبلاگ رو کلا کور کردی، کانال هم که نداری. دور انداختن چیه دیگه ؟:دی

کانال خوبیه و ۱/۵k هم فالور داره. :))

لطف دارید شما. ولی راستش من هیچ وقت نوشتن رو جدی نگرفتم، فقط یه ابزاره برای بیان افکار و احوالات، ولی شاید یک روز جدیش گرفتم، نمیدونم.
درسته...
شاید ی روز نوشتم بازم..:-)

چ خوب..:)

شما هم دور نندازیدش!
ان‌شاءالله.

منم سعیم رو دارم میکنم. :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan