جمعه ۲ اسفند ۰۴
انگار همیشه انتظار چیزها از خودشان بهتر و دلچسبتر است، هنگام انتظار در ذهنت یک لذت ویژه را متصور میشوی، وقایع جاندارتر و خوش رنگ و لعابترند. توی ذهنت هی تجسم میکنی و هی لذت میبری، تجسم نکنی هم ناخودآگاهت زحمت توصیف غیر ارادیاش را میکشد، اما همین که میرسی ... .
این دو شب سحری نخوردم. در طول روز گرسنگی کمی داشتم اما به تحمل معدهدردهای سر صبح میارزید. معدهی من سالهاست که سر ناسازگاری با بقیهی اجزای تنم دارد، مثلا من هوس یک غذای چرب و چیلی کردهام، او شمشیر میکشد و تا مزهی خوشش را زهر نکند دست بر دار نیست. یا من به چرت بعد از غذا ارادت ویژهای دارم، حتی به خوابیدن بعد از شام، او اما دشمن سرسخت علایق من است، خلاصهاش همان مار در آستین است. خلاصه از سر همین چیزهاست که سحری را ساده برگزار میکنم، البته ترس از دوباره چاق شدن هم بیتاثیر نیست، خلاصه شب اول دو خیار و گوجه را سالاد کردم و با یک قاشق مایونز خوردم، دیشب هم یک خیار و یک سیب. به معنای واقعی کلمه دارم حال فقرا را درک میکنم. امروز اما از همان سر صبح گرسنه بودم و خیال افطار رهایم نمیکرد. ده بار فکر کردم که «افطار چی بخورم؟». اول به ماکارونی فکر کردم، بعد هوس مرغ و سیبزمینی و پیاز و کشمش و اینجور چیزها کردم، بعد تصمیم گرفتم به همان ماهی و برنجی که مادر برای ناهار پخته بود رضا دهم اما راستش ماهی به دلم نبود. سر آخر به همان ماهی رضایت دادم ولی غروب که شد مادر گفت مرغ، برنج و سوپ برایم گذاشته. سیبزمینی و پیاز و کشمش هم میخواستم ولی آدم گرسنهای که کل روز منتظر افطار بوده است توان ناز کردن برای خودش را دارد؟ خیر. پس بیخیال هوسهای بیجا شدم و مشت محکمی بر دهان نفس اماره کوبیدم. خیلی کم پیش میآید که بلافاصله بعد از اذان افطار اصلی را بخورم، معمولا صبر میکنم تا شام بقیه، ولی امشب شکمم اجازه نمیداد. غذا را گرم و همانجا در آشپزخانه خوردم. لقمهی آخر را پایین نداده حس میکردم شکمم در حال انفجار است اما هنوز گرسنه بودم. چیز عجیبی است، میدانم. ولی ولع غذای خوشمزه داشتم. چیزی که از ظهر در سرم پرورانده بودم خوشمزگیاش بیش از اینها بود. غذا همان نبود؟ بود ولی انتظار و تصورش به مراتب از خودش خوشمزهتر بود، یک لذت خالص در تصورش بود که حالا در خوردنش پیدا نمیشد.
حالا که دارم برایتان مینویسم شبیه عبدالله زیبر شدهام، یک گوشه دراز کشیدهام و منتظرم شکمم بعد از تحمل گرسنگی روز از شوک سیر شدن رها شده و رخصت خوردن بدهد. مثلا حالا دارم به سالاد با سس یا ابغوره فکر میکنم ولی سرگذشت این یکی هم مثل همان مرغ است، تازه وقتی سیر شدی متوجه میشوی که چندان هم خوشمزه نبود.
انتهای این میل کجاست؟ گمان نکنم آدمیزاد پیشبینی یا پاسخ خاصی برای این سوال داشته باشد.