هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


کائنات را دوست دارم.

دیشب در دفتر بیکار بودم و بعد از مدت‌ها به سراغ لپ‌تاپم رفتم تا مشکل دیر لود شدن وبلاگ را حل کنم. فونت را تغییر دادم و بعد به سرم زد که اسم اینجا را هم تغییر بدهم. یک هدر جدید انتخاب کردم و یکی از اسامی‌ای که مدتی به آن فکر کرده بودم را روی آن نوشتم. بعد به سرم زد که کل ساختار قالب را هم عوض کنم. یک چیز نوتر ولی اول مشتری آمد، بعد همکارم رسید، بعد ساعت 8 شد و زمان برگشتن به خانه فرا رسید. سیستم را هایبرنت کردم و الباقی کارها را به فردا سپردم.

صبح شد و متوجه شدم تلاش دیروزم عبث بوده است. کائنات باز هم شوخی جدید را با من آغاز کرده است. 
غم‌انگیز است؟ بسیار. با این همه اما همان تلاش دیروزم را امروز آپلود کردم. شاید می‌خواستم آخرین چیزی که از وبلاگم به یاد می‌آورید زیباتر باشد.
 
وبلاگ برای من همیشه همان خانه‌‌ی پدری‌ست که اگرچه قدیمی اما خشت به خشت آن با خاطره‌ها گره خورده است. به کوچه که می‌رسی خانه‌ها و همسایه‌های قدیمی را می‌شناسی، با آن‌ها روزی هم‌بازی بوده‌ای و حالا با هم قد کشیده‌اید. از در خانه که وارد می‌شوی با همه‌ی خستگی‌ها، گرفتاری‌ها، عصبانیت‌ها و ... لااقل میدانی که جای قوطی چای و لیوان مخصوص‌ات کجاست تا بنشینی، فنجانی چای دم و خستگی در کنی.
وبلاگ برای من همین بود. وطنی که گاهی از او رفتم ولی او هرگز از من نرفت. اینجا الفبای نوشتن را یاد گرفتم، بسیار خواندم و بسیار آموختم. این پیوند و رشته‌ی ناگسستنی با کلمات معجزه‌ی وبلاگ نبود؟
و اما دوستی‌ها ... امان از دوستی‌ها. من اینجا بهترین و نزدیک‌ترین دوستانم را یافتم، کسانی که از بُعد مسافت دور اما دل‌هایمان به هم نزدیک است. ما شب‌های زیادی را با هم گریسته‌ایم، ساعت‌هایی را با هم از ته دل خندیده‌ایم. به وقت مشکلات دلواپس و نگران، به وقت غصه‌ها سنگ صبور و به وقت شادی و موفقیت‌ها کف زنان و مسرور همراه هم آمده‌ایم. به گمانم این پیوند را هیچ جا به جز وبلاگ نمیتوانست بسازد. من حتی سعادت دیدار چندین نفر از آن‌ها را هم پیدا کردم "ثریا، نسرین، اکرم، محبوبه، تسنیم، یلدا، سیده زهرا و توکا"( شاید کسانی را از لیست انداخته باشم )؛ عجیب نیست؟ این شروع‌ها و این اطمینان‌ها در دنیای بی‌اعتمادی‌ها عجیب نیست؟!
نمیدانم چگونه احساسم را بنویسم، حس کسی را دارم که بالاخره مامور شهرداری بالای سرش رسیده و میگوید «خونه‌ توی بافت فرسوده است، باید برای نوسازی خرابش کنیم». غمگینم ولی میدانم که دیگر چاره‌ای نمانده، شهرداری بارها اخطار داده بود.
 
القصه تلگرام  یا هر محیط دیگری هیچ‌گاه جای وبلاگ را نخواهد گرفت (این را بعد از حدود ۱۴ سال سابقه‌ی وبلاگ‌نویسی و ۸-۹ سال کانال‌نویسی شهادت می‌دهم) ولی در احتمالا اندک فرصت‌های باقی مانده نمیخواهم ارتباطم را با آدم‌های اینجا از دست بدهم پس فضای جایگزین را در تلگرام ساخته‌ام و تلاش می‌کنم تا آنجا امتداد این خاطره‌ها باشد، امتداد وبلاگ "هواتو کردم".
 
+ اگر شهرداری از تخریب خانه منصرف شود همچنان در اینجا حضور داشته و کوچ نخواهم کرد.
++ اگر دنبال کننده‌ی وبلاگ شما هستم و تصمیم گرفتید در جای دیگری به نوشتن ادامه دهید خوشحال می‌شوم که آدرس آن را برایم بگذارید. :)
+++ آدرس کانال جدید : " آنگلبرگ، بفرمایید؟ "
++++ اگر از دنبال کننده‌های کانال دریادخت هستید بگویم که فعلا آنجا حذف یا جایگزین وبلاگ نمی‌شود و مخصوص روزمره‌نویسی‌هاست.
با این پستت رسما اشکم در اومد :((
همینایی که گفتی :((
ولی عین یه کابوس بود باز خوبه خدا رو شکر قبلش اطلاع دادند و مثل بلاگفا نشد :(

+
بری قسمت تنظیمات ، تنظیمات قسمت مرکز مدیریت بعد برو قسمت کادر ارسال مطلب بعد ویرایشگر دوم اون قسمت رو انتخاب کنید ( ویرایشگر پیشرفته CKEditor )
کلیک کنید بعد هم ذخیره رو بزنید اونوقت میتونی آدرس لینک رو تو متن پستت مثل قبل فعال کنید.



من هم صبح خیلی ناراحت شدم، حتی اگه یه روز کلا میرفتم هم نمیخواستم وبلاگم رو حذف کنم ولی خب چکار میشه کرد؟ چاره ای نیست.

اره.

+ مرسی عزیزم. درست شد. قبلا اون بخش پیش فرض هم اضافه کردن لینک رو داشت نمیدونم چرا الان این رو هم غیرفعال کردن.
دنیا جای قرار نیست
وبلاگ هم...
عه تلگرام
من نمی تونم ارتباط بگیرم
ولی متاسفانه میزان بیقراری ها هم گویا به جغرافیا ربط داره.:|
من سالهاست که توی تلگرام مینویسم، از 2017، بهش عادت کردم ولی خب وبلاگ همیشه یه چیز دیگه است. 
یاد قسمت آخر خانه سبز افتادم:(
هعی روزگار :((


+
خواهش میکنم عزیزم
خدا رو شکر عزیزم
احتمالا بخاطر حذف وبلاگ هاست که دیگه کم کم همه برنامه ها رو دارند غیر فعال میکنند ...
:((
+ شاید :(
چقدر غم‌انگیزه... منم حدودا دو ماهه دوباره برگشتم به وبلاگ‌نویسی بعد از چند سال. ولی این اتفاق افتاد... اما یه حسی بهم می‌گفت این اتفاق دیر یا زود میفته. نزدیک دو هفته پیش یه کانال تلگرام زدم و اونجا می‌نویسم حالا.
من عضو کانالتون شدم، شما هم اگه دوست داشتین عوض شین، مرسی
اhttps://t.me/HollyNevis

شاید هم عضو باشین ولی نمی‌دونم پروفایلتون کدومه
ولی در هر صورت امیدوارم اتفاقی بیفته که بیان تعطیل نشه، خیلی خاطره داریم اینجا...
گمونم همه‌مون با توجه به اتفاقات گذشته پیش‌زمینه‌اش رو داشتیم ولی خب یهویی شد باز هم و در کل رفتن و دل کندن همیشه غصه‌های خودش رو داره.

بله همون روزهای اول عضو شدم. اون اکانتی که فرشته است منم. :)
آخ. درباره شما رسما کائنات شوخیش گرفته بوده!
همین دیشب بشینی هدر درست کنی...در حالی که یه جای دیگه یه عده داشتن پست پشتیبان گیری رو می نوشتن :)

ایشالا هرجا هستید سلامت و تندرست باشید در کنار خانواده.
من و کائنات از دیرباز با هم شوخی داشتیم، همیشه همینطوری میشه، به گمونم فرشته‌ها نشستن دارن دستم میندازن :))

خیلی متشکرم، من هم همین آرزو رو برای شما دارم. امیدوارم همیشه خوشبخت و شاد باشید. 

مشکل کند بودن وبلاگتون هم درست شده راستی...
:))))))
ولی یه خرده زود بود هنوز. :دی
آره واقعا...

مرسی :)
پس درست حدس زده بودم. فقط روی عکس پروفایلتون آی‌دی یه کانال دیگه هست، که ادمینش هم انگار یکی دیگه‌ست:/ این بود که گفتم ممکنه ایشون شما نباشین!
عه، عه، من الان یه پیام بهتون توی تلگرام میدم. اگر امکانش هست برام آدرس اون کانال رو بفرستید لطفا.
میترسم ادرس یکی از کانال‌های شخصیم باشه.(ایکون توی سر زدن).
هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم
حتا اون موقع که از فضا دور شدم، بازم وبلاگمو نگه داشتم گفتم برمیگردم
اما الان‌‌.....
من هرگاه حالم خوب نبود از همه‌جا به وبلاگم پناه اوردم. تنها جایی که پرگویی‌های با صدای بلندم رو همیشه پذیرا بود. حالا حذف شدنش خلا بزرگی رو برام به وجود میاره.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan