سه شنبه ۶ اسفند ۰۴
دیشب در دفتر بیکار بودم و بعد از مدتها به سراغ لپتاپم رفتم تا مشکل دیر لود شدن وبلاگ را حل کنم. فونت را تغییر دادم و بعد به سرم زد که اسم اینجا را هم تغییر بدهم. یک هدر جدید انتخاب کردم و یکی از اسامیای که مدتی به آن فکر کرده بودم را روی آن نوشتم. بعد به سرم زد که کل ساختار قالب را هم عوض کنم. یک چیز نوتر ولی اول مشتری آمد، بعد همکارم رسید، بعد ساعت 8 شد و زمان برگشتن به خانه فرا رسید. سیستم را هایبرنت کردم و الباقی کارها را به فردا سپردم.
صبح شد و متوجه شدم تلاش دیروزم عبث بوده است. کائنات باز هم شوخی جدید را با من آغاز کرده است.
غمانگیز است؟ بسیار. با این همه اما همان تلاش دیروزم را امروز آپلود کردم. شاید میخواستم آخرین چیزی که از وبلاگم به یاد میآورید زیباتر باشد.
وبلاگ برای من همیشه همان خانهی پدریست که اگرچه قدیمی اما خشت به خشت آن با خاطرهها گره خورده است. به کوچه که میرسی خانهها و همسایههای قدیمی را میشناسی، با آنها روزی همبازی بودهای و حالا با هم قد کشیدهاید. از در خانه که وارد میشوی با همهی خستگیها، گرفتاریها، عصبانیتها و ... لااقل میدانی که جای قوطی چای و لیوان مخصوصات کجاست تا بنشینی، فنجانی چای دم و خستگی در کنی.
وبلاگ برای من همین بود. وطنی که گاهی از او رفتم ولی او هرگز از من نرفت. اینجا الفبای نوشتن را یاد گرفتم، بسیار خواندم و بسیار آموختم. این پیوند و رشتهی ناگسستنی با کلمات معجزهی وبلاگ نبود؟
و اما دوستیها ... امان از دوستیها. من اینجا بهترین و نزدیکترین دوستانم را یافتم، کسانی که از بُعد مسافت دور اما دلهایمان به هم نزدیک است. ما شبهای زیادی را با هم گریستهایم، ساعتهایی را با هم از ته دل خندیدهایم. به وقت مشکلات دلواپس و نگران، به وقت غصهها سنگ صبور و به وقت شادی و موفقیتها کف زنان و مسرور همراه هم آمدهایم. به گمانم این پیوند را هیچ جا به جز وبلاگ نمیتوانست بسازد. من حتی سعادت دیدار چندین نفر از آنها را هم پیدا کردم "ثریا، نسرین، اکرم، محبوبه، تسنیم، یلدا، سیده زهرا و توکا"( شاید کسانی را از لیست انداخته باشم )؛ عجیب نیست؟ این شروعها و این اطمینانها در دنیای بیاعتمادیها عجیب نیست؟!
نمیدانم چگونه احساسم را بنویسم، حس کسی را دارم که بالاخره مامور شهرداری بالای سرش رسیده و میگوید «خونه توی بافت فرسوده است، باید برای نوسازی خرابش کنیم». غمگینم ولی میدانم که دیگر چارهای نمانده، شهرداری بارها اخطار داده بود.
القصه تلگرام یا هر محیط دیگری هیچگاه جای وبلاگ را نخواهد گرفت (این را بعد از حدود ۱۴ سال سابقهی وبلاگنویسی و ۸-۹ سال کانالنویسی شهادت میدهم) ولی در احتمالا اندک فرصتهای باقی مانده نمیخواهم ارتباطم را با آدمهای اینجا از دست بدهم پس فضای جایگزین را در تلگرام ساختهام و تلاش میکنم تا آنجا امتداد این خاطرهها باشد، امتداد وبلاگ "هواتو کردم".
+ اگر شهرداری از تخریب خانه منصرف شود همچنان در اینجا حضور داشته و کوچ نخواهم کرد.
++ اگر دنبال کنندهی وبلاگ شما هستم و تصمیم گرفتید در جای دیگری به نوشتن ادامه دهید خوشحال میشوم که آدرس آن را برایم بگذارید. :)
+++ آدرس کانال جدید : " آنگلبرگ، بفرمایید؟ "
++++ اگر از دنبال کنندههای کانال دریادخت هستید بگویم که فعلا آنجا حذف یا جایگزین وبلاگ نمیشود و مخصوص روزمرهنویسیهاست.