هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


برای غمباد این روزها

پنج‌شنبه، ساعت ۵ عصر، وقتی زیر دست آرایشگر دراز کشیده بودم بیشترین حجم نگرانی‌ام زشت شدن صورتم بعد از آرایش، اشک‌های دائمی‌ام بخاطر حساسیت به نور و خرابی کرم پودر روی صورتم بود. ساعت ۶ بیشترین نگرانی‌ام مختص زیتونی شدن رنگ‌ موهایم بود، موهایی که قرار بود دودی یا خاکستری شده باشند. نگران بودم که شنیون موهایم بد از آب در بیاید و در عکس‌های یادگاری بد به جا بمانم. ساعت ۷ شب بیشترین نگرانی‌ام دیر رسیدن به تالار بود و بعد ... ۸/۵ شب، در خیابان مصلی دل نگران معترض‌های توی خیابان بودم که بین سطل زباله‌های آتش گرفته ایستاده، راه را بسته بودند و یگان‌ویژه دوره‌یشان کرده بود. کمی بعدتر وقتی از شهر خارج میشدم صدای تیر دلم را می‌لرزاند. دلی که پریشب با دیدن چشم‌های کور شده‌ی دو مرد جوان خوابیده روی تخت بیمارستان از هم پاشید.
در عروسی می‌رقصیدم، به مهمان‌ها خوش‌‌آمد می‌گفتم، عکس می‌گرفتم و ... اما در دلم نگران بودم. صبح چه می‌شود؟ خبر آمد که فرمانداری را به آتش کشیده‌اند. در ذهنم تلی از خاکستر را تصور میکردم. آخر شب با در شکسته و ساختمان کاملا سالم فرمانداری روبرو شدم و مامورانی که اسلحه به دست ایستاده بودند. شبی چشمم به وحشی‌ای افتاد که پسرکانی معترض، با دستان خالی، که فقط شعار میدادند را با باتوم میزد، اطرافیانش که همگی مسلح بودند، پسرکی را به سمت مقرشان می‌کشیدند. کفتارها دوره‌اش کرده بودند. شبیه یک صحنه از حیات‌وحش بود. برایم سوال بود که اینها همان‌هایند  که هنگام تشییع‌شان اسمشان را میگذارند شهدای مدافع امنیت؟ امنیت ما مردم یا امنیت اقایان؟ اینها همان‌هایند که بعد میگویند سر پست بود و گناهی نداشت و از خودش دفاع کرد؟ همان‌ها که فیلم‌های کشتنشان را پخش میکنند و دل ملت را می‌سوزانند بدون آنکه بگویند چطور بچه‌های مردم را در خیابان ساچمه باران میکنند؟ که رحم سرشان نمی‌شود؟ 
آخر شب در عروسی یک نفر گفت «وقتی اونها حمله میکنند خب اونم از خودش دفاع میکنه». گفتم «وقتی با باتوم و اسلحه میای و مردم رو میزنی معلومه که طرف مقابلت هم مسلح میاد. از ۱۴۰۱ چندتا فیلم بهتون نشون بدم که بی‌خود و بی‌جهت مردم رو میزدند؟ دختری که توی کوچه‌ی فرعی چند مامور دوره‌اش کردن، پیراهنش رو پاره کردند و با باتوم به سر و صورتش می‌زدند رو دیدید؟» میگویند ما نمی‌گوییم که نیست، بله چنین چیزهایی هم هست، در هر دو طرف هست. میگویم پس چرا توقع دارید دست خالی بیایند؟ چرا توقع دارید روبروی این همه شرارت با معصومیت بایستند؟ از کدام توحش برای سرکوب مردم کوتاهی کردند؟ اتفاقا به نظرم هرکسی تفنگ دارد باید مقابل این اوباش سرکوبگر استفاده کند. آن مامور باتوم به دست از کجا میخورد؟ از کجا می‌برد که هم‌صدای اعتراض مردم نیست؟ چطور میتوانی کور کنی و شب سر راحت بر بالش بگذاری وقتی آن اندک حقوق آخر ماهت از جیب همین مردم است؟
راستش حالا دیگر به گمانم اغلب مدافعان این حکومت جیره‌خور و مزدورند. تعداد انگشت‌شماری فریب اعتقاداتشان را خورده‌اند و با کلاه شرعی هنوز برایشان مشروعیت قائلند، الباقی منفعت‌شان در طرفداری‌است؛ اخر ماه هشت‌شان گرو نه‌شان نیست چون کوپن و بن و حق ال و بل دارند، پول مفت می‌گیرند.‌ وگرنه کسی که در هفته‌ی دوم حقوقش ته بکشد و تا آخر ماه دعا دعا کند مهمانی به خانه‌اش نخورد نمیتواند معترض نباشد. کسی که چشمش خردسال و پیر تا کمر تا شده در سطل زباله را دیده باشد نمیتواند معترض نباشد. کسی که توقیف ماشین و ضرب و شتم و برخوردها با زنان و دختران همین خاک برای حجاب اجباری را دیده باشد نمی‌تواند معترض نباشد. در هر دسته و صنفی از این مردم که جای بگیری نمیتوانی معترض نباشی. از طرفداران همیشه منتقد «بله ما هم انتقاد داریم، بله ما هم با گرونی مشکل داریم ولی ... » بدم می‌آید. برای این انتقاد در تمام این سال‌ها چه کردید؟ یکبار شد حامیان حکومت تجمع علیه گرانی، علیه بهره‌های بانکی، علیه برخورد با زنان، علیه عدم ثبات ارز و ... داشته باشند؟ چشممان همیشه هنگام تجمع برای برخورد با بی‌حجابی، برای پخش فلان برنامه‌ی تلویزیونی و ... به جمالشان روشن شد. همیشه دلواپسان هرگز دلواپس زندگی حقیقی مردم نبودند. در جهان خیالی و توهمی‌شان چنان غرق شدند که زیست واقعی را از یاد بردند و ندیدند که کرامت انسانی‌مان برای لقمه‌ای نان و حق یک زندگی ساده چطور لگدمال شد. که چطور جواب هم‌وطن‌شان لگد بود و گلوله. از جیره‌خورها که بگذریم بقیه حتی چشم‌شان شعبان بی‌مخ‌های تفرقه‌انداز را هم ندید و هر بار از همان سوراخ قبل گزیده شدیم. این روزها گاهی چنان خشم سرتاپای وجودم را میگیرد که از چشم در چشم شدن با دشمنان زندگی و شادی بیزارم. دوست دارم راهم را کج کنم یا به سرزمینی کوچ کنم که دیگر هرگز همدیگر را نبینیم. به جد معتقدم چشمی که کور شده را میشود به امیدی پیوند زد یا لااقل تکلیف‌ات با خودت مشخص است که نمی‌بینی ولی آن‌کس که خودش را به خواب زده، ادای کورها را در می‌آورد از این مراحل گذر کرده. او دیگر قرار نیست بینا شود.

+ این روزها اشک ریختم و خواندم «غمی در استخوانم می‌گدازد». اشک ریختم و از درد در خودم پیچیدم. خشمگین شدم و نعره‌هایم را در حنجره‌ام نگه داشتم. هرگز صحنه‌های این روزها از ذهنمان پاک نخواهد کرد. حالا عمیق‌تر معنای «بین ما و شما دریایی از خون فاصله است» را میفهمم.

++ اگر از حامیان حکومت هستید لطفا در اینجا کامنتی نگذارید. این روزها بین من و شما احتمالا مکالمه‌ی درست و محترمانه‌ای صورت نخواهد گرفت. 
+++ دوستی در کامنتی نوشته بود اگر همه‌ی اینها را دیدی و باز حامی اینها بودی بی‌شرفی. در مورد شرافت خودم صحبت یا ادعایی ندارم که پرونده‌ی هرکس خود گویاست ولی تو [هرکسی که روزی این خطوط را می‌خواند] اگر هم‌وطنت را به جرم اعتراض بردند یا کشتند و از بانیانش خشم نگرفتی یا در محکوم کردنش باز به «ولی ... » رسیدی روی شرف خودت بازنگری کوچکی داشته باش.

می‌بینم آن شکفتن شادی را؟

در خیایان‌ها خبرهایی هست. خبرهایی که نمیدانم باید به آن دلخوش بود یا نه. به آزادی و زندگی ختم میشود یا دوباره خسته و فرسوده به این زیست نکبت‌بار دور از شان انسانی، در سایه‌ی حقارت حقیرترین و پست‌ترین‌ها، ادامه می‌دهیم. خشمگینم. سال‌هاست که خشمگینم اما به جز نوشتن و دعا کردن و عصبی شدن کار خاصی از دستم بر نمی‌آید. اینجا خیابان‌ها انگار بن بست است و آدم‌ها کم‌رنگ. VPN و پروکسی و حتی آنتن‌ها ضعیف است و امکان اتصال کم. همیشه در چنین شرایطی احساس کسی را دارم که دشمن دوره‌اش کرده اما نمیتواند کمک بطلبد. البته احساس به حقی است، دشمن دورتادورمان خیمه زده و ما دست خالی باید روبروی اشرار و مزدوران و ... بایستیم. چنین مظلومانه بودن در تاریخ شبیه عاشورایی است که این قوم از آن دم میزنند. راستش دلم به حال حسین هم می‌سوزد. یزیدیان، جانیان، ظالمان و فاسدان امروز علم حسین علم کرده‌اند. تو مگر چندبار کشته می‌شوی حسین جان؟ قران بر سر نیزه‌ای که روبروی علی ایستاده بود را هم ما امروز بارها و بارها زندگی میکنیم. 
دیروز در قاب شیشه‌‌ای گوشی دیگران تصاویر مادورو را می‌دیدم. چند وقت قبل هم تصویر اسد بود. پایان دیکتاتوری‌ها در هر کجای جهان هستی که باشد امید است و شادی برای سایر کسانی که زیر یوغ دیکتاتوری زندگی میکنند. انگار پایان هر دیکتاتور روزنه‌ای است برای هر اسیر. هر کس میتواند امیدوار باشد که روزی چهره‌ای آشناتر را ببیند و درها باز شوند. که هوای تازه بیاید و در شهرش جشن و پایکوبی برپا شود، که بالاخره امید بپیچد در رگ و پی‌‌اش و بله... سرنوشت تمام دیکتاتوری‌ها بالاخره سقوط است و یک نقطه‌ی پایان. 
به امید صبح آزادی.

سال نو

امروز اولین روز سال نوی میلادی بود. اولین روز از سال 2026. 
معمولا هر سال شب‌های کریسمس و سال نو، جلوی لپ‌تاپ یا تلویزیون لم می‌دادم و برنامه‌های کریسمس کشورهای دیگر را رصد میکردم. دیدن کریسمس یکی از بزرگترین حسرت‌های زندگی من است. کاش در زندگی بعدی‌ام یک مسیکی معتقد به کریسمس باشم که هر سال باید تمام رسوم کریسمسی مثل کاج تزئین شده، شام کریسمس، سرود کریسمس، حتی بابانوئل کریسمس را هم ادا کند‌. البته خدا را چه دیدی؟ شاید در همین زندگی شد.
داشتم می‌گفتم. هر سال کریسمس را در قاب شیشه‌‌ای دنبال میکردم اما امسال نشسته در بیمارستان و بعد زیر سه لایه پتو در خانه سال را نو کردم، بدون دنبال کردن هیچ رسومی.
ولی چند شب پیش همراه اکرم در خیابان‌های ستارخان و طالقانی قدم میزدیم. درخت‌های کاج و تزئینات کریسمس ذوق‌زده‌ام کردند. واقعا چیست این کریسمس؟ بعضی‌ها میگویند یک تاریخ جعلی است. اصلا تولد عیسی را نمیدانند. قبول دارم ولی چه اشکالی دارد؟ کاش تمام چیزهای من در آوردی دنیا همین‌قدر زیبا بود. کاش چندین رسم و تاریخ من در آوردی شاد را در این مملکت با چنین عظمتی جشن می‌گرفتند. خسته‌ایم از رخت عزا، خسته‌ایم از خستگی همه‌ی این روزها.

+ این متن را روز اول سال نوی میلادی در بیمارستان نوشته بودم اما منتشر نشد. امروز دوباره چشمم به آن خورد. بماند اینجا به یادگار.

نامه‌های پنج‌شنبه [۲۹]

معشوق پاییزی من، سلام.
امروز, 25 دسامبر، کریسمس 2045 است و فقط چند روز تا آغاز سال نوی میلادی، 2046، باقی مانده است. گوشه‌ی‌ کلبه‌، کنار شومینه، تنها نشسته‌ام و برای تو این خط‌ها را می‌نویسم.

عزیز من! خیابان‌های آنگلبرگ تا نیمه پوشیده از برف است، برف روب‌ها دیشب تا صبح در حال باز کردن راه‌ها بوده‌اند اما گویا چندان موفق‌‌ نبوده‌اند زیرا همچنان راه‌ها بسته و شهر در سکوت عصرگاهی فرو رفته است. البته این سکوت، فارغ از برف نشسته در شهر، بی‌ربط به کریسمس هم نیست. امروز هر کس در خانه‌اش، همراه با دوست یا خانواده‌اش کریسمس را جشن گرفته. صدای جیغ‌های ناگهانی کودکان همسایه گواه این ادعاست.
من هم دیروز صبح برای تماشای شور و شوق سال نو و دیدن تزیینات کریسمس به پیاده‌روی رفتم. شهر پر از کاج‌های برفی تزیین شده، بابانوئل‌های زیبا و بوی شیرینی دارچینی، پای سیب و خوراک بوقلمون بود. همیشه بوی کریسمس همینطور است، نه؟ چیزی شبیه رویاهای دور و درازم! یادت می‌آید؟ آن روزها هرگز تصور نمی‌کردم که کریسمس هم بتواند برای یک نفر غمگین باشد.
راستی دیشب شام کریسمس پختم! یک مرغ کوچک که به جوجه‌ای می‌مانست به جای خوک یا بوقلمون، همراه با سبزیجات، آلوچه، گردو و کمی سوپ برای شام. بیسکوییت و کیک شکلاتی هم برای دسر. امسال برخلاف سال پیش، از فروشگاه برادران امانوئل یک کاج کوچک هم خریدم و با ریسه‌های رنگی و چند زنگوله‌ی کوچک تزیینش کردم. موسیقی جشن هم آهنگ  Jingle Bell Rock از Various Artists بود که همچنان در حال پخش است. برای هدیه‌ی کریسمس یک بافت قرمز و سفید به همراه جورابی کریسمسی برای خودم خریدم تا ضیافتم را کمی کامل کنم! شد؟ نه ولی لباس گرم و مهربانی است.[حالا که این نامه را برایت می‌نویسم از سوز سرما به آن‌ها پناه برده‌ام.].
می‌خواستم همه چیز شبیه یک اروپایی اصیل باشد، شبیه یک مسیحی معتقد، میخواستم در شادی بزرگشان شریک باشم و در میان‌ آن‌ها ذوب شوم تا چیزی از خودم باقی نماند، اما نشد، انگار غریبه همیشه غریبه میماند. انگار بُر خوردن با آدم‌ها نمیتواند دلیل پیوند باشد و یک تنها همیشه تنهاست؛ خصوصا اگر این تنهایی را با خیال عزیزی پر کرده باشد... .

عزیزترینم!
دیگر اینکه دلتنگم و جای تو کنار پنجره‌ی رو به حیاط خالی‌‌ست. یادت می‌آید که قرار بود یک کریسمس را با هم در پیست اسکی انگلبرگ سر کنیم؟ قرار بود خانه را به بهترین نحو تزیین کرده و چیزی شبیه دیزاین‌های کریسمسی مورد علاقه‌ام بسازیم؟ قرار بود برایت بوقلمون شب سال نو بپزم و با میهمان‌های عزیزی شب سال نو را جشن بگیریم. قرار بود ... چند کریسمس تا عمل کردن به وعده‌هایت باقی مانده عزیزم؟ چند سال نو تا رسیدن به تو کافی‌ست؟ کاش می‌دانستم شاید تحمل این انتظار آسان‌تر میشد.

نامه‌ی بلندم را کوتاه می‌کنم. باقی‌مانده‌ی شام کریسمسم را برای شام پس از کریسمس گرم میکنم و با تقدیم آرزوی بهترین‌‌ها و گرم‌ترین کریسمس [از لحاظ قلبی] این نامه را برایت پست می‌کنم.
هرگز فراموش نکن که همیشه دوستت دارم و تا هر زمان که نیاز باشد در انتظار کریسمسی که تو چراغ‌های قلبم را روشن کنی، میمانم.
.Merry Christmas my dear


شاید کالبد انسانی خالق

مادر از عجیب‌ترین کاراکترهای زندگی آدمیزاده است، الهه‌ی همیشه یاری‌دهنده‌ای که با جدا شدن هیچ بندنافی از روحت جدا نمی‌شود. حتی پیرمرد هشتاد و چند ساله‌ی بستری در تخت مجاور هم به هنگام درد، به‌ سان کودکی پنج‌ ساله، ناله سر می‌دهد و آوازگونه مادرش را به یاری می‌طلبد. ننه، آی ننه، آی ننه ... .
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan