يكشنبه ۲۲ دی ۰۴
پنجشنبه، ساعت ۵ عصر، وقتی زیر دست آرایشگر دراز کشیده بودم بیشترین حجم نگرانیام زشت شدن صورتم بعد از آرایش، اشکهای دائمیام بخاطر حساسیت به نور و خرابی کرم پودر روی صورتم بود. ساعت ۶ بیشترین نگرانیام مختص زیتونی شدن رنگ موهایم بود، موهایی که قرار بود دودی یا خاکستری شده باشند. نگران بودم که شنیون موهایم بد از آب در بیاید و در عکسهای یادگاری بد به جا بمانم. ساعت ۷ شب بیشترین نگرانیام دیر رسیدن به تالار بود و بعد ... ۸/۵ شب، در خیابان مصلی دل نگران معترضهای توی خیابان بودم که بین سطل زبالههای آتش گرفته ایستاده، راه را بسته بودند و یگانویژه دورهیشان کرده بود. کمی بعدتر وقتی از شهر خارج میشدم صدای تیر دلم را میلرزاند. دلی که پریشب با دیدن چشمهای کور شدهی دو مرد جوان خوابیده روی تخت بیمارستان از هم پاشید.
در عروسی میرقصیدم، به مهمانها خوشآمد میگفتم، عکس میگرفتم و ... اما در دلم نگران بودم. صبح چه میشود؟ خبر آمد که فرمانداری را به آتش کشیدهاند. در ذهنم تلی از خاکستر را تصور میکردم. آخر شب با در شکسته و ساختمان کاملا سالم فرمانداری روبرو شدم و مامورانی که اسلحه به دست ایستاده بودند. شبی چشمم به وحشیای افتاد که پسرکانی معترض، با دستان خالی، که فقط شعار میدادند را با باتوم میزد، اطرافیانش که همگی مسلح بودند، پسرکی را به سمت مقرشان میکشیدند. کفتارها دورهاش کرده بودند. شبیه یک صحنه از حیاتوحش بود. برایم سوال بود که اینها همانهایند که هنگام تشییعشان اسمشان را میگذارند شهدای مدافع امنیت؟ امنیت ما مردم یا امنیت اقایان؟ اینها همانهایند که بعد میگویند سر پست بود و گناهی نداشت و از خودش دفاع کرد؟ همانها که فیلمهای کشتنشان را پخش میکنند و دل ملت را میسوزانند بدون آنکه بگویند چطور بچههای مردم را در خیابان ساچمه باران میکنند؟ که رحم سرشان نمیشود؟
آخر شب در عروسی یک نفر گفت «وقتی اونها حمله میکنند خب اونم از خودش دفاع میکنه». گفتم «وقتی با باتوم و اسلحه میای و مردم رو میزنی معلومه که طرف مقابلت هم مسلح میاد. از ۱۴۰۱ چندتا فیلم بهتون نشون بدم که بیخود و بیجهت مردم رو میزدند؟ دختری که توی کوچهی فرعی چند مامور دورهاش کردن، پیراهنش رو پاره کردند و با باتوم به سر و صورتش میزدند رو دیدید؟» میگویند ما نمیگوییم که نیست، بله چنین چیزهایی هم هست، در هر دو طرف هست. میگویم پس چرا توقع دارید دست خالی بیایند؟ چرا توقع دارید روبروی این همه شرارت با معصومیت بایستند؟ از کدام توحش برای سرکوب مردم کوتاهی کردند؟ اتفاقا به نظرم هرکسی تفنگ دارد باید مقابل این اوباش سرکوبگر استفاده کند. آن مامور باتوم به دست از کجا میخورد؟ از کجا میبرد که همصدای اعتراض مردم نیست؟ چطور میتوانی کور کنی و شب سر راحت بر بالش بگذاری وقتی آن اندک حقوق آخر ماهت از جیب همین مردم است؟
راستش حالا دیگر به گمانم اغلب مدافعان این حکومت جیرهخور و مزدورند. تعداد انگشتشماری فریب اعتقاداتشان را خوردهاند و با کلاه شرعی هنوز برایشان مشروعیت قائلند، الباقی منفعتشان در طرفداریاست؛ اخر ماه هشتشان گرو نهشان نیست چون کوپن و بن و حق ال و بل دارند، پول مفت میگیرند. وگرنه کسی که در هفتهی دوم حقوقش ته بکشد و تا آخر ماه دعا دعا کند مهمانی به خانهاش نخورد نمیتواند معترض نباشد. کسی که چشمش خردسال و پیر تا کمر تا شده در سطل زباله را دیده باشد نمیتواند معترض نباشد. کسی که توقیف ماشین و ضرب و شتم و برخوردها با زنان و دختران همین خاک برای حجاب اجباری را دیده باشد نمیتواند معترض نباشد. در هر دسته و صنفی از این مردم که جای بگیری نمیتوانی معترض نباشی. از طرفداران همیشه منتقد «بله ما هم انتقاد داریم، بله ما هم با گرونی مشکل داریم ولی ... » بدم میآید. برای این انتقاد در تمام این سالها چه کردید؟ یکبار شد حامیان حکومت تجمع علیه گرانی، علیه بهرههای بانکی، علیه برخورد با زنان، علیه عدم ثبات ارز و ... داشته باشند؟ چشممان همیشه هنگام تجمع برای برخورد با بیحجابی، برای پخش فلان برنامهی تلویزیونی و ... به جمالشان روشن شد. همیشه دلواپسان هرگز دلواپس زندگی حقیقی مردم نبودند. در جهان خیالی و توهمیشان چنان غرق شدند که زیست واقعی را از یاد بردند و ندیدند که کرامت انسانیمان برای لقمهای نان و حق یک زندگی ساده چطور لگدمال شد. که چطور جواب هموطنشان لگد بود و گلوله. از جیرهخورها که بگذریم بقیه حتی چشمشان شعبان بیمخهای تفرقهانداز را هم ندید و هر بار از همان سوراخ قبل گزیده شدیم. این روزها گاهی چنان خشم سرتاپای وجودم را میگیرد که از چشم در چشم شدن با دشمنان زندگی و شادی بیزارم. دوست دارم راهم را کج کنم یا به سرزمینی کوچ کنم که دیگر هرگز همدیگر را نبینیم. به جد معتقدم چشمی که کور شده را میشود به امیدی پیوند زد یا لااقل تکلیفات با خودت مشخص است که نمیبینی ولی آنکس که خودش را به خواب زده، ادای کورها را در میآورد از این مراحل گذر کرده. او دیگر قرار نیست بینا شود.
+ این روزها اشک ریختم و خواندم «غمی در استخوانم میگدازد». اشک ریختم و از درد در خودم پیچیدم. خشمگین شدم و نعرههایم را در حنجرهام نگه داشتم. هرگز صحنههای این روزها از ذهنمان پاک نخواهد کرد. حالا عمیقتر معنای «بین ما و شما دریایی از خون فاصله است» را میفهمم.
++ اگر از حامیان حکومت هستید لطفا در اینجا کامنتی نگذارید. این روزها بین من و شما احتمالا مکالمهی درست و محترمانهای صورت نخواهد گرفت.
+++ دوستی در کامنتی نوشته بود اگر همهی اینها را دیدی و باز حامی اینها بودی بیشرفی. در مورد شرافت خودم صحبت یا ادعایی ندارم که پروندهی هرکس خود گویاست ولی تو [هرکسی که روزی این خطوط را میخواند] اگر هموطنت را به جرم اعتراض بردند یا کشتند و از بانیانش خشم نگرفتی یا در محکوم کردنش باز به «ولی ... » رسیدی روی شرف خودت بازنگری کوچکی داشته باش.
