پنجشنبه ۸ اسفند ۰۴
معشوق پاییزی من، سلام!
شاید این آخرین نامه از نامههای پنجشنبهای باشد که در اینجا برای تو نوشته و ارسال میکنم.
غمانگیز است؟ بسیار عزیزم، بسیار.
اولین نامهای که برای تو نوشتم را به یاد داری؟ همینجا بود. با دلی تنگ و چشمانی اشکبار، در غروب پنجشنبهای بینهایت دلگیر برای تو از روزهای دلتنگی نوشتم. از غربتی که بیتو غریبانهتر میشد. از روزهایی که بدون تو شب بودند و هرگز به سپیده نمیرسیدند. راستش هنگام نگارش اولین نامه گمان میکردم در میانهی نوشتهها روزی نامهای، خبری، نشانی از تو به دستم میرسد. حتی گاهی خوشبینانه تصور میکردم هنگام نوشتن کسی در میزند و بعد تو از راه میرسی. نشد عزیز دلم. نشد. ممکن است از این کلبه به اتاق دیگری کوچ کنم، آنجا هم باز برای تو مینویسم و همچنان چشم به راه آمدنت مینشینم اما نمیدانم با یک عمر خاطرههای این خانه چه کنم؟ به شمعدانیها، درخت نارنج باغچه و پنجرهای که همیشه منتظر تو بود چه بگویم؟ بسیار از تو برایشان گفتهام. بهار، تابستان، پاییز و زمستان، همه با یاد تو سر شد. آنها هم پا به پای من هر فصل را به انتظار تو نشستند؛ گاهی نارنجها از غم دوریات خشکیدند و گاهی شمعدانیها از چشم به راهی جان دادند. از نو، از نو، هر فصل از نو انتظار را مشق کردیم و نیامدی.
عزیزم! من همچنان منتظرت میمانم. تا کی؟ تا وقتی هنوز شمعدانیای برای کاشتن باقی مانده باشد، تا وقتی هنوز بهارنارنجها شکوفه بزنند، تا وقتی سبزهها مسیر ورودت را زیباتر کنند، تا وقتی چشمهایم بتوانند مسیر پشت پنجره را ببینید و گوشهایم صدای تقتق در را بشنوند. تا همیشه عزیزم. تا هر زمان که هنوز جانی در تنم باقی مانده باشد منتظرت میمانم. باور کن اگر با آخرین نفسهای باقیمانده در سینهام برسی باز هم به گمان من آن اخرین نفسها که کنار تو سر شود به تمام روزهای عمر میارزد.
میدانی بزرگترین حسرتم از نیامدنت چیست؟ بزرگترین حسرتم این است که هرگز نتوانستم «تو»ی نشسته در نگاهم را به خودت نشان بدهم. تو از آنچه در آینه میبینی همیشه زیباتر بودی، از آنچه مادرت توصیف میکرد بهتر بودی، از آنچه دوستانت نقل میکردند رفیقتر بودی. زلالیات به آب چشمه طعنه میزد و چشمهایت ... عزیزترین من، هیچگاه نتوانستم تشبیه یا توصیف مناسبی برای چشمهایت بیابم. از اینها گذشته تو بیش از همه به من میآمدی عزیزم، بیش از خودم در آینه، خیلی بیشتر از تنهایی که همدم همیشگیام شد. تو خیلی بیشتر از هرچیز و هرکس به من میآمدی عزیزم. ولی نشد.
میبینی؟ این غمانگیزترین فعل تمام هستیست، انتهای تمام غمها، « نشد».
با این همه باز هم منتظرت میمانم. برای یک جرعه داشتنت، برای صرف فعل شد، تا آخرین لحظه منتظرت میمانم و یقین دارم روزی با هم شدن را صرف میکنیم.
«دوستت دارم» اگر از این خانه رفتم میخواهم این آخرین جملهای باشد که در اینجا از من شنیدهای.
«تا همیشه دوستت دارم».
+ عمریست که میبازم و یک برد ندارم... اما چه کنم؟ عاشق این کهنه قمارم!