هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


نامه‌های پنج‌شنبه [۳۲]

معشوق پاییزی من، سلام!
شاید این آخرین نامه از نامه‌‌های پنج‌شنبه‌‌ای باشد که در اینجا برای تو نوشته و ارسال می‌کنم. 

غم‌انگیز است؟ بسیار عزیزم، بسیار.
اولین نامه‌ای که برای تو نوشتم را به یاد داری؟ همین‌جا بود. با دلی تنگ و چشمانی اشک‌بار، در غروب پنج‌شنبه‌ای بی‌نهایت دلگیر برای تو از روزهای دلتنگی نوشتم. از غربتی که بی‌تو غریبانه‌تر میشد. از روزهایی که بدون تو شب بودند و هرگز به سپیده نمی‌رسیدند. راستش هنگام نگارش اولین نامه گمان می‌کردم در میانه‌ی نوشته‌ها روزی نامه‌ای، خبری، نشانی از تو به دستم می‌رسد. حتی گاهی خوشبینانه تصور می‌کردم هنگام نوشتن کسی در می‌زند و بعد تو از راه می‌رسی. نشد عزیز دلم. نشد. ممکن است از این کلبه به اتاق دیگری کوچ کنم، آنجا هم باز برای تو می‌نویسم و همچنان چشم به راه آمدنت می‌نشینم اما نمیدانم با یک عمر خاطره‌های این خانه چه کنم؟ به شمعدانی‌ها، درخت نارنج باغچه و پنجره‌ای که همیشه منتظر تو بود چه بگویم؟ بسیار از تو برایشان گفته‌ام. بهار، تابستان، پاییز و زمستان، همه با یاد تو سر شد. آن‌ها هم پا به پای من هر فصل را به انتظار تو نشستند؛ گاهی نارنج‌ها از غم دوری‌ات خشکیدند و گاهی شمعدانی‌ها از چشم به راهی جان دادند. از نو، از نو، هر فصل از نو انتظار را مشق کردیم و نیامدی.
عزیزم! من همچنان منتظرت میمانم. تا کی؟ تا وقتی هنوز شمعدانی‌ای برای کاشتن باقی مانده باشد، تا وقتی هنوز بهارنارنج‌ها شکوفه بزنند، تا وقتی سبزه‌ها مسیر ورودت را زیباتر کنند، تا وقتی چشم‌هایم بتوانند مسیر پشت پنجره را ببینید و گوش‌هایم صدای تق‌تق در را بشنوند. تا همیشه عزیزم. تا هر زمان که هنوز جانی در تنم باقی مانده باشد منتظرت میمانم. باور کن اگر با آخرین نفس‌های باقی‌مانده در سینه‌ام برسی باز هم به گمان من آن اخرین نفس‌ها که کنار تو سر شود به تمام روزهای عمر می‌ارزد.
میدانی بزرگترین حسرتم از نیامدنت چیست؟ بزرگترین حسرتم این است که هرگز نتوانستم «تو»ی نشسته در نگاهم را به خودت نشان بدهم. تو از آنچه در آینه می‌بینی همیشه زیباتر بودی، از آنچه مادرت توصیف می‌کرد بهتر بودی، از آنچه دوستانت نقل می‌کردند رفیق‌تر بودی. زلالی‌ات به آب چشمه‌ طعنه میزد و چشم‌هایت ... عزیزترین من، هیچ‌گاه نتوانستم تشبیه یا توصیف مناسبی برای چشم‌هایت بیابم. از این‌ها گذشته تو بیش از همه به من می‌آمدی عزیزم، بیش از خودم در آینه، خیلی بیشتر از تنهایی که همدم همیشگی‌ام شد. تو خیلی بیش‌تر از هرچیز و هرکس به من می‌آمدی عزیزم. ولی نشد.
میبینی؟ این غم‌انگیزترین فعل تمام هستی‌ست، انتهای تمام غم‌ها، « نشد».
با این همه باز هم منتظرت میمانم. برای یک جرعه داشتنت، برای صرف فعل شد، تا آخرین لحظه منتظرت میمانم و یقین دارم روزی با هم شدن را صرف می‌کنیم.

«دوستت دارم» اگر از این خانه رفتم می‌خواهم این آخرین جمله‌ای باشد که در اینجا از من شنیده‌ای. 

«تا همیشه دوستت دارم».

+ عمری‌ست که می‌بازم و یک برد ندارم... اما چه کنم؟ عاشق این کهنه قمارم!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan