سه شنبه ۲۶ آذر ۰۴
تازه از سر کار به خانه برگشتهام. صدای اخبار شبانگاهی در گوشم پیچیده و حرصیام میکند. کاش میشد صدای تمام اخبارهایشان را برای ابد قطع کنم. آهنگی برای نشنیدن این حجم از اراجیف و خاموش کردن شعلههای خشمم پخش میکنم. محمد قضات میخواند «قمار آخر توام، نشستهای مرا ببازی/ نشد دوباره از شکستههای من مرا بسازی ...». گوش سپردهام به آهنگ اما صدای توپ بازی بچهها از گوشهی حیاط حواسم را پرت میکند.
دراز کشیدهام کنار شومینه، استکان چای سرد شدهام کنار دستم نهاده است. در شیشهی کوچک شومینه به چهرهی خودم نگاه میکنم. در تاریکی شیشه هم خستگی چهرهام داد میکشد. ستون فقراتم درد میکند گویی باری چند کیلویی را حمل کرده باشد. دلم میخواهد بخوابم اما خوابم نمیآید. بیداری هم خسته کننده است. گاهی خواب برای من فرار از بیداریست نه لزوما نیاز به استراحت.
این روزها از ساعتهای سرکار فرار نمیکنم. مشغولیت جدیدی برای خودم ساختهام که فعلا شبیه شعلهی کوچک یک کبریت یا جوانهی تازه سُک زده از زمین به رشدش امیدوارم. [امیدوارم خوشحالم کند، جوری که دلم بخواهد چند خطی در موردش بنویسم]. زمانهایی که خسته یا مردد میشوم یاد جملهای که ابوالفضل بازنشر کرده بود میافتم «تلاش و کوشش به عهدهی توست، نه موفقیت». بعد با همهی دلگیریهایم زمزمه میکنم «ای بازگردانندهی از دست رفتهها» و سعی میکنم به آنکه چقدر در از دست دادنهایم دخیل بوده است فکر نکنم. فکرم که مشغول میشود، عمیق که میشوم بغضم میگیرد. یک کُره را تصور کنید که انسانی تنها روی آن ایستاده است. تنهای تنها. بغضتان نمیگیرد؟ بغضم میگیرد، اشک میشود، میبارد.
صبح روزی در دفترم نوشتم، نوشتم و نوشتم. قصدم فقط نوشتن یادداشتی برای خالی کردن ذهن و مرور آنچه بر من گذشته بود، بود. رسیدم به آنجا که «واقعیت اینه که خیلی وقتها نه دنیا و نه خدا توی تیم من نبودن، بیا قبول کنیم که خیلی وقتها هم برات نخواستن ...» بعد اشک شدم. تا به حال اینطور خودم را تنها ندیده بودم. تا به حال هیچگاه اینطور عریان همه چیز را تماشا نکرده بودم. راستش از زمانی که یادم میآید زندگی با من سر جنگی بیپایان داشت. آنقدر چالش از سر گذراندهام که عمرم به ۲۸۰ سالهها میماند. مثل جزوهای که بعد از ۱۰بار خواندن نکات تازهاش را میبینی، بعد از ۱۰۰ بار مرور کردن ناامیدیها و غمهای تازهای را کشف کردم. بعد از آن انگار غم جوری دیگر در دلم نشست. شبیه کسی که حس میکند تنها یک تن دارد و یک خود. خالی و تهی. تک و تنها در جهانی بی انتها. همزمان که احساس قدرت میکنی غمی عمیق به جانت چنگ میاندازد. چطور توصیفش کنم؟ نمیتوانم توصیفش کنم. اما دلم میخواهد بسازم. حالا که تنهایم باید تنها بسازم و چیزی غیر از قدمهای مورچهوار، تلاش برای ساختن یک روتین و امیدی کمرنگ در چنته ندارم. با همین پیش میروم تا ببینم سحر چه برایم دارد.
در انتهای این یادداشت رسیدهام به سهتار نوازی هاتف ملکشاهی. دوستش دارم، یک آرامش عجیب دارد. در برنامهی توسعهی بلند مدتم باید یک ساز را بنویسم. سهتار را همیشه دوست داشتم. شاید روزی سهتار یاد گرفتم.
+ میخواستم سهتار نوازی مورد نظرم را آپلود کنم، نشد، بیان بهانه میکند. من هم اعصابم مثل قدیم نیست، خموده شده است. بیخیال شدم. سهتار نوازی هاتف ملکشاهی، آهنگ کجایی را سرچ کنید و در پس زمینه بشنوید. به گمانم انگشتان نوازندهها جادو میکند.