هواتو کردم

خسته‌ام از این روزهای پوشالی ... میان این همه همهمه جای تو خالی


نامه‌های پنج‌شنبه [31]

معشوق پاییزی من، سلام!
امیدوارم که از یخ‌بندان و غم‌بندان دی ماه گذر کرده و تن عزیزت آغشته‌ی زخم‌ها، دردها و مهجوریت‌های این فصل غریب زندگی نشده باشد. این روزها بی‌خبری از تو نیمه‌ جانم کرده است، چند روز پیش آرزو کردم که کاش لااقل پیامی را به دست کبوتری می‌فرستادی، یک خبر، یک کلمه، یک نشانی اما بعد به یاد آوردم که آنجا فصل شکار است و کبوترها به مقصد نمی‌رسند ... .
از حال من اگر می‌پرسی خوبم، خوب مثل همان بیت «حال گل در چنگ چنگیز مغول»، از آن خوب‌هایی که نباید چندان پی‌اش را گرفت. تقویم می‌گوید از نیمه‌ی بهمن گذر کرده‌ایم ولی باور اینکه ما هم با گذر روزها از آن روزهای خونین دی‌ ماه گذر کرده باشیم بعید است. یادت می‌آید روزی فقط خرداد و بهمن خونین داشتیم؟ حالا شهریور خونین، آبان خونین و دی ماه خونین هم داریم، سالهای تقویم شمسی پر از خون‌های عزیزی‌ست که برای رسیدن به یک روز بهتر بر زمین ریخت، لاله‌ها روییدند اما بهار آزادی سر نزد. راستی قرار بود دیو بیرون رود و فرشته در آید، چه شد؟ دیوها از پی هم می‌روند و فرشته‌ها با بال شکسته، خونین و زخم خورده در دست‌شان اسیرند. امید؟ عزیز من، اگر به ضعیف بودن متهمم نمیکنی امیدی نمانده، این نهال از ریشه خشکید و تنش را داس‌‌ها بریدند؛ دارم به یقین می‌رسم که انگار ناف این خاک را با استبداد بریده‌اند.


عزیز راه دور من!
همیشه می‌گویند خدا را چه دیدی؟ شاید بودیم و شد ولی حالا که مستاصل شده‌ام، حالا که غم مثل افعی کوچکی هر روز سینه‌ام را نیش می‌زند و جانم را آهسته آهسته می‌گیرد حس میکنم انگار آزادی به عمر ما قد نمی‌دهد. برای ما اسیران بین این طیف‌ها، که هر کدام بهشت‌شان را روی جهنم ما بنا می‌کنند، آزادی رویایی دور و دراز است. اما می‌نویسم که به عنوان وصیتی از من در حافظه‌ات بماند.
روزی اگر تو یا فرزندی از این خاک بود و شکوفه‌ی آزادی شکفت، خورشید آزادی دمید، از رفتگان بی‌بازگشت یاد کن. از آن‌ها که خون عزیزشان در مسیر آزادی بر زمین ریخت، از آن‌ها که تن جوانشان آماج گلوله‌ها شد، تیر قلب‌ها و جمجمه‌هایشان را شکافت اما شور زندگی تا دم آخر در رگ‌هایشان زنده بود. یاد کن از همه‌ی کشته‌های راه آزادی، از آن ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی گرفته تا این ۴۷ سال فرضا جمهوری، یاد کن از هر کسی که فردای بهتری برای مردم و وطن می‌خواست، هر کسی که دلش در گرو آزادی بود.
اگر روزی چشم‌های زیبایت آن نور را دید با شاخه‌ای آفتابگردان مرا یاد کن. یاد کن از کسی که در این سیاهی با تنی رنجیده و قلبی شرحه شرحه تا دم آخر چشم به راه نور بود.


+ به قول محمود درویش:
« فراموش می‌شوی
گویی که هرگز نبوده‌ای. مانند مرگ یک پرنده‌، مانند یک کنیسه‌ی متروکه
فراموش می‌شوی
مثل عشق یک رهگذر و مانند یک گل در شب
فراموش می‌شوی»



نامه‌های پنج‌شنبه [۳۰]

معشوق پاییزی من، سلام.
قرار نبود امروز و در این پنج‌شنبه نامه‌‌ای برایت بنویسم اما وقتی در سرمای ژانویه، زیر چند لایه خزیدم و گرمای مطبوع پتو را در پوستم حس کردم پشیمان شدم. یک آن احساس کردم که دلم نمیخواهد اولین پنج‌شنبه‌ی بعد از تولدم را برای نامه نوشتن به تو از دست بدهم.
عزیز دورم!
در روز تولدم مثل همیشه تنهایی عمیقی را در قلبم احساس کردم. یک تنهایی ژرف شبیه چاه یا حتی سیاه‌چاله. اسم چاه کولا را شنیده‌ای؟ چیزی عمیق‌تر از آن. سال‌هاست که نیاموخته‌ام چطور این حفره‌ی خالی را پر کنم. خلأیی بزرگ مرا در بر گرفته است. تو بگو چطور میتوان جای خالی آدم‌ها را پر کرد؟
روی کاناپه لم داده، موسیقی ملایمی پخش کرده و تو را نشسته در کاناپه‌ی روبرویم دیدم. صحنه‌ی باشکوهی بود. برایت استکانی چای و برشی کیک روی میز گذاشتم. به ژست متفکر و چشم‌های پر از حرفت خیره شدم؛ به چندتار موی رسته از نظم شانه و جوش مزاحم کنار پیشانی‌ات. چشم‌هایم را بستم و با تمام توان بوی ادکلن همیشگی‌ات را به ریه کشیدم. پرسیدی «این بو رو میشناسی؟»، لبخند زدم، صدایت را هیچ تار و سه‌تاری نمیتوانست بنوازد. گفتم «بوی اولین دیدار از مشام هیچ عاشقی نمی‌رود». به عکس خودت در قاب عکس چوبی بالای شومینه نگاه کردی، گفتی «دختر! یه عکس بهتر ازم نداشتی؟ همیشه بدترین عکس‌هام رو انتخاب میکردی. راست بگو عمدیه؟». به بهانه‌گیری همیشگی‌ات از عکس‌ها خندیدم.
به میز شام دعوتت کردم. قاشقی از سالاد ماکارونی مزه کردی و با خنده گفتی «چه اداها، شام تولد باید کبابی، خورشتی چیزی باشه دختر، سالاد و پیتزا و این چیزها هم شد شام تولد اخه؟ حتما بعد از این چیزها توقع کادو هم داری نه؟». چه هدیه‌ای با ارزش‌تر از صدای خنده‌هایت بود؟ اشک از گوشه‌ی چشم‌هایم راهش را پیدا کرد، قطره قطره سیل شد. گفتم «نه! نه کادو میخوام نه شمع، نه کیک، نه حتی کباب تولد. تو رو می‌خواستم عزیزم. همیشه تو رو میخواستم. برای بزم و جشن بودن تو کافیه. فقط بودن تو کافیه». چشم‌هایم را با دستمالی پاک کردم. رفته بودی. از دیدن اشک‌هایم رنجیده بودی؟ به کاناپه نگاه کردم، چای و کیک دست نخورده باقی مانده بود. بشقاب روی میز شام خالی بود. انگار که نیامده بودی. رفته بودی یا نیامده بودی؟

عزیزم!
شمع نیمه سوز تولدم را نه با آرزوی دوری، نه خواسته‌ی بزرگی نه هیچ چیز محالی خاموش کردم. به جای همه چیز، مثل همیشه، در این کنج تنها تو را آرزو کرده و چشم به راه اجابت نشستم.

دوستت دارم و برای سر زدن خیالت به ذهنم از تو متشکرم.


نامه‌های پنج‌شنبه [۲۹]

معشوق پاییزی من، سلام.
امروز, 25 دسامبر، کریسمس 2045 است و فقط چند روز تا آغاز سال نوی میلادی، 2046، باقی مانده است. گوشه‌ی‌ کلبه‌، کنار شومینه، تنها نشسته‌ام و برای تو این خط‌ها را می‌نویسم.

عزیز من! خیابان‌های آنگلبرگ تا نیمه پوشیده از برف است، برف روب‌ها دیشب تا صبح در حال باز کردن راه‌ها بوده‌اند اما گویا چندان موفق‌‌ نبوده‌اند زیرا همچنان راه‌ها بسته و شهر در سکوت عصرگاهی فرو رفته است. البته این سکوت، فارغ از برف نشسته در شهر، بی‌ربط به کریسمس هم نیست. امروز هر کس در خانه‌اش، همراه با دوست یا خانواده‌اش کریسمس را جشن گرفته. صدای جیغ‌های ناگهانی کودکان همسایه گواه این ادعاست.
من هم دیروز صبح برای تماشای شور و شوق سال نو و دیدن تزیینات کریسمس به پیاده‌روی رفتم. شهر پر از کاج‌های برفی تزیین شده، بابانوئل‌های زیبا و بوی شیرینی دارچینی، پای سیب و خوراک بوقلمون بود. همیشه بوی کریسمس همینطور است، نه؟ چیزی شبیه رویاهای دور و درازم! یادت می‌آید؟ آن روزها هرگز تصور نمی‌کردم که کریسمس هم بتواند برای یک نفر غمگین باشد.
راستی دیشب شام کریسمس پختم! یک مرغ کوچک که به جوجه‌ای می‌مانست به جای خوک یا بوقلمون، همراه با سبزیجات، آلوچه، گردو و کمی سوپ برای شام. بیسکوییت و کیک شکلاتی هم برای دسر. امسال برخلاف سال پیش، از فروشگاه برادران امانوئل یک کاج کوچک هم خریدم و با ریسه‌های رنگی و چند زنگوله‌ی کوچک تزیینش کردم. موسیقی جشن هم آهنگ  Jingle Bell Rock از Various Artists بود که همچنان در حال پخش است. برای هدیه‌ی کریسمس یک بافت قرمز و سفید به همراه جورابی کریسمسی برای خودم خریدم تا ضیافتم را کمی کامل کنم! شد؟ نه ولی لباس گرم و مهربانی است.[حالا که این نامه را برایت می‌نویسم از سوز سرما به آن‌ها پناه برده‌ام.].
می‌خواستم همه چیز شبیه یک اروپایی اصیل باشد، شبیه یک مسیحی معتقد، میخواستم در شادی بزرگشان شریک باشم و در میان‌ آن‌ها ذوب شوم تا چیزی از خودم باقی نماند، اما نشد، انگار غریبه همیشه غریبه میماند. انگار بُر خوردن با آدم‌ها نمیتواند دلیل پیوند باشد و یک تنها همیشه تنهاست؛ خصوصا اگر این تنهایی را با خیال عزیزی پر کرده باشد... .

عزیزترینم!
دیگر اینکه دلتنگم و جای تو کنار پنجره‌ی رو به حیاط خالی‌‌ست. یادت می‌آید که قرار بود یک کریسمس را با هم در پیست اسکی انگلبرگ سر کنیم؟ قرار بود خانه را به بهترین نحو تزیین کرده و چیزی شبیه دیزاین‌های کریسمسی مورد علاقه‌ام بسازیم؟ قرار بود برایت بوقلمون شب سال نو بپزم و با میهمان‌های عزیزی شب سال نو را جشن بگیریم. قرار بود ... چند کریسمس تا عمل کردن به وعده‌هایت باقی مانده عزیزم؟ چند سال نو تا رسیدن به تو کافی‌ست؟ کاش می‌دانستم شاید تحمل این انتظار آسان‌تر میشد.

نامه‌ی بلندم را کوتاه می‌کنم. باقی‌مانده‌ی شام کریسمسم را برای شام پس از کریسمس گرم میکنم و با تقدیم آرزوی بهترین‌‌ها و گرم‌ترین کریسمس [از لحاظ قلبی] این نامه را برایت پست می‌کنم.
هرگز فراموش نکن که همیشه دوستت دارم و تا هر زمان که نیاز باشد در انتظار کریسمسی که تو چراغ‌های قلبم را روشن کنی، میمانم.
.Merry Christmas my dear


نامه‌‌های پنج‌شنبه [۲۸]

معشوق پاییزی من، سلام!
پاییز دیگری از راه رسیده است. نفس‌های سرد پاییز، از لابه‌لای سایه‌های برافراشته‌ی درختان لای تن‌مان می‌پیچد. برگ‌‌ها زرد شده‌اند و در زور آزمایی بین مرگ و زندگی، مرگ مچ زندگی را می‌خواباند. برگ‌ها ریزش میکنند و دل‌ها نیز... .
امروز، کنار پنجره‌ی غربی کلبه، خیره به کبوتر نشسته روی چمن‌ها، به یاد آن عصر پاییزی ۱۴۰۴ افتادم، به یاد پیاده‌روی خیابان زند، روی نیمکت چوبی گوشه‌ی پیاده‌رو، هنگام خوردن ناهار، وقتی به تو فکر کردم. آن روز هم کبوتری تاتی کنان در حال گذر بود. آن روز هم برای عبور از روزهای سخت، برای تاب آوردن مقابل اضطراب‌ها، محتاج یک حضور برای تسکین بودم؛ نبودی.
حالا هم نیستی و گله‌ای نیست ولی جای خالی‌ات احساس میشود.دلتنگی مثل پیچک قلبم را در آغوش گرفته است.
بگذریم، شرح روزهای سخت، دشوار است. شرح دلتنگی از آن هم بدتر.
عزیز من!
هر کجا هستی، در هر کجای این پهنه‌ی هستی، قلب نازنینت از گزند غم‌ها دور و نفس‌هایت گره خورده به سلامتی.

+ یک ثانیه خورشیدم و یک ثانیه ابرم ... ‏تلفیق غم و شادی و دلتنگی و صبرم! 



نامه‌های پنج‌شنبه [۲۷]

معشوق پاییزی من، سلام!
این نامه را زمانی می‌خوانی که آخرین پنج‌شنبه‌ی سال شمسی است، مصادف با ۱۶ مارچ ۲۰۲۳، ۲۳ شعبان ۱۴۴۴ و ۲۵ اسفند ۱۴۰۱.
این نامه را در حالی برایت می‌نویسم که زیر سقف آبی و خسته‌ی غروب نشسته‌ام، آسمان پر از پرستوهایست که با پرواز دیوانه‌وارشان آزادی را به رخ‌مان می‌کشند، محو تماشایم و علیرضا قربانی در گوشم می‌خواند «برایم چه داری در آن چشم‌ها...»؟.
به تو فکر می‌کنم، به چشم‌هایت، چشم‌هایی که آبی نیست اما شبیه آب‌های خلیج فارس زیبا و عمیق است، چشم‌هایی که شبیه خلیج پر از افسانه و سحر و جادوست.
«برایم چه داری در آن چشم‌ها»؟ چشم‌هایی که ترکیبی از تمام فصل‌هاست، گرمای تابستان، طراوات بهار، شکوه پاییز و زیبایی زمستان.
عزیزم!
«برایم چه داری در آن چشم‌ها»؟ چشم‌هایی که چشم به راهی دیدارشان سو را از چشمانم برد و امید را در آن‌ها پژمرد. چشم‌هایی که حالا شبیه رویاست، دور و دست نیافتنی.
کجایی؟ زمستان دارد می‌رود، سوز این سرما از دل طبیعت رخت بر‌می‌بندد، بهار دوباره از راه می‌رسد اما سوز نبودنت دمی مرا رها نمی‌کند، انگار که بهار هیچ‌گاه گذارش به خیابان ما نرسیده باشد.
کجایی؟ کجایی که با هیچ شکوفه‌ای از راه نمی‌رسی، هیچ نسیم صبایی قاصد رسیدنت نیست، انگار فقط می‌روی، هربار، با هر زمستان، فقط دور و دور و دورتر می‌شوی.
کجایی؟ با صوت کدام مناره می‌رسی، با تحویل کدام سال برمی‌گردی، سین آخر کدام هفت سین می‌شوی؟
عزیزم!
برس، بگو « برایم چه داری در آن چشم‌ها، چه با خود می‌آری در آن چشم‌ها ...».


نامه‌های پنج‌شنبه [۲۶]

معشوق پاییزی من!
قلبم چون دانه‌های برف نشسته روی آلپ، در سرمای نبودنت یخ می‌بندد ... .

نامه‌های پنج‌شنبه [۲۵]

معشوق پاییزی من، سلام!
احتمالا این نامه زمانی به دستت می‌رسد که آخرین پنج‌شنبه‌ی سال شمسی و آخرین پنج‌شنبه‌ی قرن است.

این روزها هوا در آنگلبرگ مثل روزهای اولِ فصل، سرد و برّان است؛ شعله‌های شومینه تا انتها سرخ شده‌اند و کلبه را مثل تابستان‌های استوا گرم نگه می‌دارند. 
هوای ایران چطور است؟ امیدوارم که در این روزهای سرد آخر سال بیمار نشده باشی. 
راستی، حال و هوای سال نو چگونه است؟ هنوز خیابان‌های شهر بوی جوانه‌های تازه شکفته می‌دهد؟ بچه‌ها کنار تُنگ ماهی گلی‌ها صف می‌کشند؟ بساط اسکناس‌های تا نخورده‌ی عیدی و سکه‌های نوی هفت سین پهن است؟! آخ که چه خاطراتی در مغزم رژه می‌روند و چقدر دلم برای بوی شادی دم عید و لذت و تکاپوی سال تحویل‌ تنگ شده است.
کاش امسال  از احوالاتت برایم بنویسی، لااقل چند کلمه، تنها به اندازه‌ی چشم روشنی بهار.

محبوب من!
اگر از حال من می‌پرسی، می‌نویسم که خوب نیستم‌. تنم بیمار است و روحم خسته، دلتنگ و پریشان، دقیقا حال کسی که عزیزی دور دارد و دلش در سرزمینی جدا از جسمش می‌تپد.
مثل هر سال روی مخمل زرشکی کوچکی سفره‌ی هفت سین پهن کرده‌ام، گوشه‌ی سمت چپ تنگی پر از آب و سمت راست آینه‌ی کوچکی گذاشته‌ام که نیمی از روز، خودم را در آن تماشا می‌کنم. به خطوط گوشه‌ی چشم، چروک روی پیشانی و‌ دسته‌ی موهای سپید روییده روی شقیقه‌ام چشم می‌دوزم. پشت هر خط و هر چروک خاطرات تلخ و شیرین گذشته، که ماحصلش آثار پیری‌ست را دوره می‌کنم.
دلم برای ثانیه به ثانیه‌ی سالی که کنار تو تحویل شد پر می‌کشد، یادت هست؟ لحظه‌ی ترکیدن توپ سال عهد بسته بودیم که هر سال، دست در دست هم سال‌های پیش‌رو را تحویل کنیم. قرار بود بوی سنبل‌های سفره‌ی هفت سین‌مان تا هفت کوچه بالاتر بپیچد و سیب‌های باغ خانه‌یمان عیدی سال نوی عابران باشد.
 بهارها آمد و رفت و سال‌ها یکی‌یکی، غریبانه و دور از هم تحویل شد. بوی عید از خانه‌هایمان رفت، ماهی‌ گلی‌ها مردند و جوانه‌های چشم‌مان خشکید. نبودیم عزیزِ من، کنار هم نبودیم. از آن عصر دلگیر رفتن تا عصر دلگیر امروز، هیچ‌گاه بین پایان ۱۳ فروردین و غروب ۲۹ اسفند فرقی نبوده‌. از روزی که نیستی دیگر شکوفه‌های درخت نارنج را ندیده‌ام و بوی بهار نارنج‌های باغچه‌ی کوچک خانه‌ام معجزه‌ی بهار نیست. از روزی که نیستی فهمیده‌ام خالق معجزه‌‌ها برق چشم‌های تو بود و اعجاز بزرگ هستی گرمی دستانت؛ تو که نیستی تمام هستی تکرار است و تکرار. 
وقتی که نبودی تازه فهمیدم که معجزه در چشم‌های تو رخ میداد، تو پیامبر مبعوث شده‌ی من بودی، پیامبر حیات، این را درست همان روزی که دنیا در نگاهم خشکید فهمیدم.

عزیز من! 
دعای سال تحویلم برایت عید است. هر کجا که هستی، در هر گوشه‌ای از دنیا، با من یا ... بدون من، آرزو می‌کنم در دلت چلچراغ‌های عید روشن باشد و نور شادی در سینه‌ات بدرخشد. 
سال نو مبارک.

+ روز وصال یار، بود عید عاشقان ... سال نو است و گرد تو گشتن، شگون ما


نامه‌های پنج‌شنبه [۲۴]

معشوق پاییزی من، سلام!
امیدوارم که در این غروب دلگیر پنج‌شنبه حالت خوب باشد.
حال که این نامه را می‌نویسم نیمی از ماه نوامبر گذشته است و من ترسیدم که نکند پاییز زیبای دوست داشتنی‌مان به اتمام برسد اما نامه‌ای از من دریافت نکرده باشی. بنابراین شتابان کیک کوچک عصرانه‌ام را در فر رها کرده و به سمت ورقه‌های کاغذ آمدم تا اولین نامه‌ی پاییز امسال را برایت بنویسم.

کمی قبل برای خرید مایحتاج کلبه به فروشگاه امانوئیل رفته بودم. در کنار مسیر سنگی رودخانه، زوجی جوان به همراه دخترک کوچک‌شان قدم می‌زدند. دخترک در دنیای کودکانه‌‌اش غرق شده بود، لی‌لی کنان آواز می‌خواند و زندگی را زیباتر می‌کرد، پدر و مادرش هم با نگاه‌هایی غرق در شادی و امید به حاصل زیبای وصال‌شان چشم دوخته بودند؛ نهال‌های قد برافراشته‌ی عشق را می‌شد از فاصله‌ای که ایستاده بودم هم در چشمانشان تماشا کرد. بی‌هوا به یاد تو افتادم، البته به گمانم جمله‌ی خوبی ننوشتم، من تقریبا هر روز و همیشه به یاد تو هستم. بهتر است بگویم ناگهان به یاد خودمان افتادم، یاد آن غروب زیبای بهاری کنار زاینده‌رود؛ یادت هست؟ زیر چراغ‌های روشن سی و سه‌پل قدم می‌زدیم و از آینده‌ حرف می‌زدیم، برای فرزندان نداشته‌یمان اسم انتخاب می‌کردیم و برای روزهای زیبایی که هرگز نرسید رویا می‌بافتیم. گمان می‌کردیم که آینده در دستان‌مان اسیر است، غافل از اینکه روزهای خوب مثل قطرات آب از میان دستان‌مان می‌چکید و به زاینده رود می‌ریخت.

محبوب زیبای من!
در میان چشمان عاشقِ مرد، نگاه محجوب آن روزهایت را می‌دیدم، در صدای آمیخته با لهجه‌ی فرانسوی‌اش، زمزمه‌های بازیگوشانه‌ی تو را می‌شنیدم «هنوزم چشمای تو، مثل شب‌های پر ستاره است ...»، در چارخانه‌ی پیراهن مرد اما خودم را می‌دیدم، خودم که در سلول به سلول تو اسیر بودم اما تا زمانی که دوری این‌چنین به سینه‌ام چنگ نینداخته بود معنای اسارت را نفهمیده بودم.
 می‌بینی؟ به گمانم من تنها اسیر تاریخم که دلم هر ثانیه برای سلول‌های کوچک انفرادی‌ام تنگ می‌شود و برگشتن به زندان کوچک آغوشت را از خدایت طلب می‌کنم.

عزیزِ جانم!
خورشید غروب کرده‌است، پرنده‌ها به لانه‌هایشان برگشته‌اند، مردان به خانه‌هایشان، تو اما از پس هیچ کدام از این غروب‌ها به آغوش من برنگشته‌ای؛ ای کاش می‌توانستم رد غم و امیدِ ناامید شده‌ای که هر روز به سینه‌ام بر می‌گردد را به تو نشان بدهم. ای کاش رسیدنت هم مثل این امیدِ ناامید شده، مثل این غم همیشگی، به من وفادار بود.

معشوق من!
دلتنگی امان از کفم بریده است، واژه به واژه‌ام سرریز بی‌قراریست اما سنگ صبر می‌گذارم بر سینه‌ام تا دوام بیاورد این روزهای هجری را که هنوز برای به انتها رسیدنش امیدوارم.

+ هزار عاشق دیوانه در من‌ است که هرگز
به هیچ بند و فسونی نمی‌کنند رهایت



نامه‌های پنج‌شنبه [۲۳]

معشوق پاییزی من، سلام!
امیدوارم که در این غروب دلگیر پنج‌شنبه روزگارت خوب باشد.
حال که دارم این کلمات را برایت می‌نویسم روبروی پنجره‌ نشسته‌ام و به غروب دلگیر آفتاب نگاه می‌کنم، غم و دلتنگی عجیبی از لای درزهای پنجره به داخل می‌خزد و سینه‌ام را چنگ می‌اندازد.
میدانی دلتنگی مثل پیچک است، یکهو دور قلبت می‌پیچد و بالا می‌رود، به خودت که بیایی در حصار ساقه‌هایش اسیری، یا باید با چاقویی تیز و برنده‌ قلبت را بشکافی‌ یا آهسته آهسته ساقه‌ها را جدا کنی و به تاراج رفتن جانت را به نظاره بنشینی؛ من سالهاست که تماشاگرم، تماشاچی مرگ تدریجی که تمامی ندارد.
دلتنگم عزیزم، دلتنگی را می‌شناسی؟ شده که سایه‌اش را در پس هر گامت ببینی؟ شده که تنها ملاقاتی هر روزت سایه‌ی سردش باشد؟ فنجان به فنجان، لب به لب، همراهش داغی قهوه را سر کشیده‌ای؟ من دیده‌ام، من چشیده‌ام، هر روز، در پس هر پلک، همراه هر نفس. اسمش تقاص بود؟ پس داده‌ام، تمام تمام!
نمی‌خواستم حالا که بعد از مدت‌ها برایت قلم زده‌ام از غصه‌ها بگویم، اصلا بیا رهایش کنیم، تو بگو عزیز جانم! تو از روزهایت بگو، تابستان چگونه سر می‌شود؟ مرداد را چطور به نیمه رسانده‌ای؟ قلب کوهی را فتح کرده‌ای؟ سینه‌ی رودخانه‌ای را شکافته‌ای؟ هم‌نوای پرنده‌ها شده‌ای؟ از روزهایت برایم بگو! دلم برای روزمرگی‌هایت، برای چند قدم همراه شدن با تو، برای گم شدن در بین درخت‌های باغ، دلم برای تو، برای خودِ خودت، پر میکشد جان دل!
کاش برسی، کاش همراه نسیم‌های گاه‌گاه مرداد از راه برسی، سخت در آغوشم بگیری، نوازشم کنی؛ کاش برسی و ببینی چقدر این روزها به گرمای دستانت محتاجم ...

+ قرارِ ای دلُم، بی‌قرارُم کوچنی؟ ... لحظه لحظه‌ی روزگارَ ایشمارُم، کوچنی؟!

نامه‌های پنج‌شنبه [۲۲]

معشوق پاییزی من، سلام!

احتمالا حالا که نامه‌ام به دستت می‌رسد عید باشد، وسطِ هالِ خانه‌ی آقاجان ایستاده و نامه را در انتهای جیب شلوارت چپانده باشی تا در فرصتی مناسب برای خواندنش به بالکن پناه ببری.

امیدوارم احوالاتت در این روز مطبوع بهاری، که بوی عید به مشامت می‌رسد، خوب باشد. 

عزیزِ جانم!

دیشب در ایران شور و شوق دیدن یا نادیدن ماه برپا بود؟ برای شنیدن خبر « عید فطر بر مسلمانان جهان مبارک» لحظه‌شماری می‌کردید؟ بی‌تابانه در آسمان به دنبال هلال کوچک ماه می‌گشتید؟! گفتم ماه! آه که این ماه چه شباهت غریبی با تو دارد.

ماهِ من!

در روزهای ابتدایی که به آنگلبرگ آمده بودم و هنوز به ملال دوریت خو نگرفته بودم، غم لحظه به لحظه بی‌تاب‌ترم می‌کرد، مثل امشب، مثل تلاش منجمی آشوب و سرگردان برای رؤیت هلال ماه، به دنبالت می‌گشتم.

لحظه‌هایی از همه چیز، از تمام هستی بیزار می‌شدم. خوب یادم هست، در میان تاریک شبی افسرده، که ماه کامل در آغوش آسمان خودنمایی می‌کرد دلتنگی امانم را برید، نفسم به شماره افتاد و هق‌هق گریه‌ام در آسمان آنگلبرگ اوج گرفت. رو به ماه ایستاده بودم، رشک می‌بردم به حالشان، آسمان ماه را تنگ به آغوش کشیده بود و بر سینه‌ی ابرها می‌فشرد، مدام زمزمه می‌کردم «ماه من رفت، ماهت بمیرد آسمان».

تو رفته بودی و من از ماه، از تمام پرنده‌ها، از درخشش ستاره‌ها، از هر چیزی که می‌توانست سایه‌ای از عشق را بر هستی منعکس کند بیزار بودم.

عید شده بود، در گوشه به گوشه‌ی جهان کسانی از حلول ماه نو پایکوبی می‌کردند، من اما زانوهایم را تنگ در آغوش کشیده بودم و از رنج ندیدن ماه‌م، از روزه‌های پیاپی ندیدنت که هیچ‌گاه به افطار و عید نرسید، از آسمانی که جز سیاهی هیچ چیز را نشانم نمی‌داد، بیزار بودم.

عزیزم!

این روزه‌های پیاپی، این میهمانی مجلل ندیدنت، این سفره‌های خالی از حضورت، سخت جانم را فرسوده و طاقتم را طاق کرده است؛ روح تشنه‌‌ام برای یک جامِ بودنت تمام شب‌ها را انتظار کشیده، تمام طلوع‌ها را به نظاره نشسته و تمام روزها را به در خیره مانده است.

ماهِ من! 

پس کی می‌رسی؟ کی از پشت ابرهای جدایی سر بر می‌آوری و مرا تنگ در آغوشت می‌فشاری؟!


+ کی شود با رطب وصل تو افطار کنم؟

باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است!

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است!

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه‌ی گل‌های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببین!
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه‌ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می‌گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن...
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan